تبليغاتX
مجله الكترونيكي

مجله الكترونيكي

بانك اخبار و مقالات فارسي در حوزه هاي گوناگون علمي، پزشكي، سياست، آي تي و مذهبي و...

زندگی نامه هاشمي رفسنجاني از زبان خود ايشان

 پدرم: حاج ميرزا علي هاشمي بهرماني و مادرم: ماه بي‌بي (صفريان). نام خانوادگي هاشمي براي خانواده ما، با آن که سيد نيستم، به اين دليل انتخاب شده است که نام جد پدري ما حاج هاشم بوده است؛ او در سر تا سر منطقه املاک و امکانات زيادي داشته است.
پدرم کمي از تحصيلات علوم حوزوي بهره‌مند بود، تا آنجا که به ياد دارم، در روستا زندگي مي‌کرد، که دليل آن تا حدودي فشارهايي بود که در دوره پهلوي متوجه متدينين بود. ايشان عميقاً مورد اعتماد مردم بودند و نوعي مرجعيت در امور اجتماعي و مذهبي داشتند. از اخلاقيات جالب ايشان اين بود که معمولاً در زمان رسيدن هر محصولي، وقتي که به باغ و يا مزرعه مي‌رفتند، تعداد زيادي از نيازمندان روستا را مي‌پذيرفتند و به هر يک از آنها چيزي مي‌دادند و اين وضع در همه فصول سال ادامه داشت .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

زندگينامه آيت الله العظمي خامنه اي

 گذار تقويم، بيست و هشتم صفر سال 1318 هجري شمسي را نشان مي داد که منزل محقر و ساده پدريش با تولد ايشان که دومين فرزند خانواده بود حال و هواي تازه يافت. پدر معظم له از علماي زاهد و بنام مشهد بود که سالها در اين شهر منبع فيوضات بسياري براي طلاب به شمار مي رفت. دوران کودکي را در دامان مادري که از شيفتگان خاندان اهل بيت اطهار بود گذراند و به تدريج با ملکات اخلاقي يک خانواده روحاني و اهل علم خو گرفت و آشنا شد. پدر ايشان حجت الاسلام حاج سيد جواد خامنه اي و مادرشان صبيه حجت الاسلام سيد هاشم نجف آبادي، سعي بليغي در تربيت فرزند خود داشته و در دوران طفوليت زمينه شناخت و آشنايي او را با معارف اسلامي فراهم ساختند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

زندگینامه دکتر محمود احمدي نژاد

دکتر محمود احمدي نژاد در سال 1335 هجري شمسي در روستاي ارادان از شهرستان گرمسار، چشم به جهان گشود و از يک سالگي به همراه خانواده در تهران اقامت گزيد. وي دوران تحصيلات ابتدايي ، راهنمايي و متوسطه خود را در اين شهر گذراند و در سال 1354 با کسب رتبه 132 کنکور سراسري گزينش دانشجو، تحصيلات عالي خود را در رشته مهندسي عمران دانشگاه علم و صنعت آغاز کرد و در سال 1365 در مقطع کارشناسي ارشد همان دانشگاه پذيرفته شد و در سال 1368 به عضويت هيات علمي دانشکده عمران دانشگاه علم و صنعت در آمد و در سال 1376موفق به دريافت مدرک تحصيلي دکتراي مهندسي و برنامه ريزي حمل و نقل از دانشگاه علم و صنعت گرديد . ايشان به زبان انگليسي آشنايي دارند و طي سال هاي تدريس در اين دانشگاه و تدوين مقالات و پژوهش هاي متعدد علمي ، راهنمايي ده ها پايان نامه کارشناسي ارشد و دکتراي تخصصي در زمينه هاي مختلف مهندسي عمران ، راه و حمل و نقل و مديريت ساخت را بر عهده داشته است.

دکتر احمدي نژاد پيش از پيروزي انقلاب اسلامي در کسوت دانشجو و با شرکت در مجالس مذهبي و سياسي وارد فضاي سياسي جامعه شد و پس از پيروزي انقلاب اسلامي با توجه به حضور در دانشگاه از پايه گذاران انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه علم و صنعت ايران بود و در دوران جنگ تحميلي به عنوان داوطلب بسيجي در قسمت هاي متعدد جبهه به ويژه مهندسي رزمي به خدمت پرداخت و اين مهم را تا پايان دوران دفاع مقدس ادامه داد. دکتر احمدي نژاد متاهل و داراي سه فرزند- دو پسر و يک دختر – مي‌باشد.

مهمترين مشاغل دکتر احمدي نژاد:

•  فرماندار ماکو
•  فرماندار خوي
•  مشاور استاندار کردستان
•  مشاور فرهنگي وزير فرهنگ و آموزش عالي در سال 1372
•  استاندار استان اردبيل در سال هاي 1372 تا 1376
•  عضو هيات علمي دانشکده عمران دانشگاه علم و صنعت از سال 1368 تا کنون
•  شهردار تهران از سال 1382 تا 1384
•  ايشان در نهمين دوره انتخابات رياست جمهوري اسلامي ايران در سوم تيرماه 1384، از سوي ملت ايران به عنوان رييس جمهوري اسلامي ايران برگزيده شد.

دکتر احمدي نژاد علاوه بر تدريس ، راهنمايي دانشجويان و پرداختن به امور اجرايي، در زمينه‌هاي ذيل نيز فعاليت داشته است:

•  روزنامه نگاري و نگارش مقالات متعدد سياسي ، اجتماعي ، فرهنگي و اقتصادي
•  مدير مسوول روزنامه همشهري و راه اندازي همشهري محله در 22 منطقه تهران، همشهري مسافر، همشهري ديپلماتيک، همشهري جوان، همشهري ماه و ضميمه انديشه، ضميمه دانشجو و ...
•  موسس و عضو انجمن تونل ايران
•  عضو انجمن مهندسين عمران ايران
•  عضو اولين شوراي مرکزي انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه علم و صنعت ايران
•  عضو اولين شوراي مرکزي اتحاديه انجمن هاي اسلامي دانشجويان دانشگاه ها و موسسات آموزش و عالي کشور

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

زندگینامه علامه طباطبایی

ولادت
 

علامه طباطبایی در آخرین روز ماه ذیحجه سال 1321 هـ.ق در شاد آباد تبریز متولد شد، و 81 سال عمر پربرکت کرد، و در صبح یکشنبه 18 محرم الحرام سال 1402 هـ.ق سه ساعت به ظهر مانده رحلت کردند.

اجداد علامه طباطبایی از طرف پدر از اولاد حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام و از اولاد ابراهیم بن اسماعیل دیباج هستند، و از طرف مادر اولاد حضرت امام حسین علیه السلام می باشند.
در سن پنج سالگی مادرشان، و در سن نه سالگی پدرشان بدرود حیات می گویند و از آنها اولادی جز ایشان و برادر کوچکتر از ایشان بنام سید محمد حسن کسی دیگر باقی نمانده بود.

تحصیلات و اساتید
 

سید محمد حسین به مدت شش سال (1290 تا 1296هـ.ش) پس از آموزش قرآن که در روش درسی آن روزها قبل از هر چیز تدریس می شد، آثاری چون گلستان، بوستان و ... را فراگرفت.
علاوه بر آموختن ادبیات، زیر نظر میرزا علینقی خطاط به یادگیری فنون خوشنویسی پرداخت.
چون تحصیلات ابتدایی نتوانست به ذوق سرشار و علاقه وافر ایشان پاسخ گوید، از این جهت به مدرسه طالبیه تبریز وارد شد و به فراگیری ادبیات عرب و علوم نقلی و فقه و اصول پرداخت و از سال 1297 تا 1304 هـ.ش مشغول فراگیری دانشهای مختلف اسلامی گردید.

علامه طباطبایی بعد از تحصیل در مدرسه طالبیه تبریز همراه برادرشان به نجف اشرف مشرف می شوند، و ده سال تمام در نجف اشرف به تحصیل علوم دینی و کمالات اخلاقی و معنوی مشغول می شوند.
علامه طباطبایی علوم ریاضی را در نجف اشرف نزد آقا سید ابوالقاسم خوانساری که از ریاضی دانان مشهور آن زمان بود فراگرفت.

ایشان دروس فقه و اصول را نزد استادان برجسته ای چون مرحوم آیت الله نائینی(ره) و مرحوم آیت الله اصفهانی(ره) خواندند، و مدت درسهای فقه و اصول ایشان مجموعاً ده سال بود.

استاد ایشان در فلسفه، حکیم متأله، مرحوم آقا سید حسین باد کوبه ای بود، که سالیان دراز در نجف اشرف در معیت برادرش مرحوم آیت الله حاج سید محمد حسن طباطبایی الهی نزد او به درس و بحث مشغول بودند.

و اما معارف الهیه و اخلاق و فقه الحدیث را نزد عارف عالیقدر و کم نظیر مرحوم آیت الله سید علی آقا قاضی طباطبائی(ره) آموختند و در سیر و سلوک و مجاهدات نفسانیه و ریاضات شرعیه تحت نظر و تعلیم و تربیت آن استاد کامل بودند.

استاد امجد نقل می کند که « حال مرحوم علامه، با شنیدن نام آیت الله قاضی دگرگون می شد. »

حجت الاسلام سید احمد قاضی از قول علامه نقل می کند که:
« پس از ورودم به نجف اشرف، به بارگاه امیرالمؤمنین علیه السلام رو کرده و از ایشان استمداد کردم. در پی آن، آقای قاضی نزدم آمد و فرمود:
« شما به حضرت علی علیه السلام عرض حال کردید و ایشان مرا فرستاده اند. از این پس، هفته ای دو جلسه با هم خواهیم داشت. »

و در همان جلسه فرمود:
« اخلاصت را بیشتر کن و برای خدا درس بخوان. زبانت را هم بیشتر مراقبت نما.»

 

فعالیت و کسب درآمد
 

مرحوم علامه در مدتی که در نجف مشغول تحصیل بودند بعلت تنگی معیشت و نرسیدن مقرری که از ملک زراعیشان در تبریز بدست می آمد مجبور به مراجعت به ایران می شود و مدت ده سال در قریه شادآباد تبریز به زراعت و کشاورزی مشغول می شوند.

فرزند ایشان مهندس سید عبدالباقی طباطبائی می گوید:
« خوب به یاد دارم که، مرحوم پدرم دائماً و در تمام طول سال مشغول فعالیت بود و کارکردن ایشان در فصل سرما در حین ریزش باران و برفهای موسمی در حالی که، چتر به دست گرفته یا پوستین بدوش داشتند امری عادی تلقی می گردید، در مدت ده سال بعد از مراجعت علامه از نجف به روستای شادآباد و بدنبال فعالیتهای مستمر ایشان قناتها لایروبی و باغهای مخروبه تجدید خاک و اصلاح درخت شده و در عین حال چند باغ جدید، احداث گردید و یک ساختمان ییلاقی هم در داخل روستا جهت سکونت تابستانی خانواده ساخته شد و در محل زیرزمین خانه حمامی به سبک امروزی بنا نمود. »

 

مهارتهای علامه
 

فرزند علامه می افزاید:
« پدرم از نظر فردی، هم تیرانداز بسیار ماهری بود و هم اسب سواری تیزتک و به راستی در شهر خودمان- تبریز- بی رقیب بود، هم خطاطی برجسته بود، هم نقاش و طراحی ورزیده، هم دستی به قلم داشت و هم طبعی روان در سرایش اشعار ناب عارفانه و ....،
اما از نظر شخصیت علمی و اجتماعی، هم استاد صرف و نحو عربی بود، هم معانی و بیان، هم در اصول و کلام کم نظیر بود و هم در فقه و فلسفه، هم از ریاضی( حساب و هندسه و جبر) حظی وافر داشت و هم از اخلاق اسلامی، هم در ستاره شناسی (نجوم) تبحر داشت، هم در حدیث و روایت و خبر و ...،

شاید باور نکنید که پدربزرگوار من، حتی در مسائل کشاورزی و معماری هم صاحب نظر و بصیر بود و سالها شخصاً در املاک پدری در تبریز به زراعت اشتغال داشت و در ساختمان مسجد حجت در قم عملاً طراح و معماری اصلی را عهده دار بود و تازه اینها گوشه ای از فضایل آن شاد روان بود وگرنه شما می دانید که بی جهت به هر کس لقب علامه نمی دهند و همگان بخصوص بزرگان و افراد خبیر و بصیر هیچکس را علامه نمی خوانند مگر به عمق اطلاعات یک شخص در تمام علوم و فنون عصر ایمان آورده باشند... »

 

هجرت
 

به هر حال علامه طباطبایی بعد از مدتی اقامت در تبریز تصمیم می گیرد تا به قم عزیمت نماید و بالاخره این تصمیم خود را در سال 1325هـ.ش عملی می کند.
فرزند علامه طباطبایی در این مورد می گوید:
« همزمان با آغاز سال 1325هـ.ش وارد شهر قم شدیم... در ابتدا به منزل یکی از بستگان که ساکن قم و مشغول تحصیل علوم دینی بود وارد شدیم، ولی به زودی در کوچه یخچال قاضی در منزل یکی از روحانیان که هنوز هم در قید حیات است اتاق دو قسمتی، که با نصب پرده قابل تفکیک بود اجاره کردیم، این دو اتاق قریب بیست متر مربع بود.
طبقه زیر این اطاقها انبار آب شرب منزل بود که، در صورت لزوم بایستی از درب آن به داخل خم شده و ظرف آب شرب را پر کنیم.
چون خانه فاقد آشپزخانه بود پخت و پز هم در داخل اطاق انجام می گرفت - در حالی که مادر ما به دو مطبخ (آشپزخانه) 24 متر مربعی و 35 متر مربعی عادت کرده بود که در میهمانیهای بزرگ از آنها به راحتی استفاده می کرد ـ پدر ما در شهر قم چند آشنای انگشت شمار داشت که یکی از آنها مرحوم آیت الله حجت بود. اولین رفت و آمد مرحوم علامه به منزل آقای حجت بود و کم کم با اطرافیان ایشان دوستی برقرار و رفت و آمد آغاز شد.

لازم به ذکر است که علامه طباطبایی در ابتدای ورودشان به قم به قاضی معروف بودند، چون از سلسه سادات طباطبایی هم بودند، خود ایشان ترجیح دادند، که به طباطبایی معروف شوند.
ایشان عمامه ای بسیار کوچک از کرباس آبی رنگ و دگمه های باز قبا و بدون جوراب با لباس کمتر از معمول، در کوچه های قم تردد داشت و در ضمن خانه بسیار محقر و ساده ای داشت. »


رحلت
 

مهندس عبدالباقی، نقل می کند :
« هفت، هشت روز مانده به رحلت علامه، ایشان هیچ جوابی به هیچ کس نمی داد و سخن نمی گفت، فقط زیر لب زمزمه می کرد: « لا اله الا الله! »

حالات مرحوم علامه در اواخر عمر، دگرگون شده و مراقبه ایشان شدید شده بود و کمتر «تنازل» می کردند، و [ مانند استاد خود، مرحوم آیة الله قاضی] این بیت حافظ را می خواندند و یک ساعت می گریستند:
« کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
کی روی؟ ره زکه پرسی؟ چه کنی؟ چون باشی؟! »

همان روزهای آخر، کسی از ایشان پرسید: « در چه مقامی هستید؟» فرموده بودند: « مقام تکلم ».
سائل ادامه داد: « با چه کسی؟ » فرموده بودند: « با حق. »

حجت الاسلام ابوالقاسم مرندی می گوید:
« یک ماه به رحلتشان مانده بود که برای عیادتشان به بیمارستان رفتم. گویا آن روز کسی به دیدارشان نیامده بود. مدتی در اتاق ایستادم که ناگهان پس از چند روز چشمانشان را گشودند و نظری به من انداختند.
به مزاح [ از آن جا که ایشان خیلی با دیوان حافظ دمخور بودند ] عرض کردم: آقا از اشعار حافظ چیزی در نظر دارید؟ فرمودند:
« صلاح کار کجا و، من خراب کجا؟ بقیه اش را بخوان! »
گفتم: ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا!

علامه تکرار کردند: « تا به کجا! » و باز چشم خود را بستند و دیگر سخنی به میان نیامد.
آخرین باری که حالشان بد شد و راهی بیمارستان شده بودند، به همسر خود گفتند:
« من دیگر بر نمی گردم. »

آیت الله کشمیری می فرمودند:
« شب وفات علامه طباطبائی در خواب دیدم که حضرت امام رضا علیه السلام در گذشته اند و ایشان را تشییع جنازه می کنند. صبح، خواب خود را چنین تعبیر کردم که یکی از بزرگان [ و عالمان] از دنیا خواهد رفت؛ و در پی آن، خبر آوردند که آیت الله طباطبائی درگذشت. »

ایشان در روز سوم ماه شعبان 1401 هـ.ق به محضر ثامن الحجج علیه السلام مشرف شدند و 22 روز در آنجا اقامت نمودند، و بعد به جهت مناسب نبودن حالشان او را به تهران آورده و بستری کردند، ولی دیگر شدت کسالت طوری بود، که درمان بیمارستانی نیز نتیجه ای نداشت.
تا بالاخره به شهر مقدس قم که، محل سکونت ایشان بود، برگشتند و در منزلشان بستری شدند، و غیر از خواص، از شاگردان کسی را به ملاقات نپذیرفتند، حال ایشان روز به روز سخت تر می شد، تا اینکه ایشان را در قم، به بیمارستان انتقال دادند.
قریب یک هفته در بیمارستان بستری می شوند، و دو روز آخر کاملاً بیهوش بودند، تا در صبح یکشنبه 18 ماه محرم الحرام، 1402 هـ.ق سه ساعت به ظهر مانده به سرای ابدی انتقال و لباس کهنه تن را خلع و به حیات جاودانی مخلع می گردند، و برای اطلاع و شرکت بزرگان، از سایر شهرستانها، مراسم تدفین به روز بعد موکول می شود، و جنازه ایشان را در 19 محرم الحرام دو ساعت به ظهر مانده از مسجد حضرت امام حسن مجنبی علیه السلام تا صحن مطهر حضرت معصومه علیها السلام تشییع می کنند، و آیت الله حاج سید محمد رضا گلپایگانی(ره) بر ایشان نماز می گذارند و در بالا سر قبر حضرت معصومه علیها السلام دفن می کنند.

منبع: http://mapms.blogfa.com

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

لویی پاستور

در یک نگاه

 

اشتهار وی مدیون شناخت نقش باکتری‌ها در بروز بیماری و کشف واکسن ضد هاری می‌باشد. همچنین عمل پاستوریزه‌کردن که مأخذ از نام اوست، اختراع این دانشمند می‌باشد. لویی پاستور در تاریخ (۲۷ دسامبر ۱۸۲۲ (میلادی)) در شاتو ویله نوولتان از ایالت ژورا زاده شد و در تاریخ (۲۸ سپتامبر ۱۸۹۵ (میلادی)) در نزدیکی پاریس درگذشت.

HTML clipboard جهت دريافت كامل مقاله اينجا را كليك كنيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

حجت الاسلام و المسلمین اقای حاج سید احمد خاتمی

 

تولد، محلّ تولد و والدین
این‏جانب سیّد احمد خاتمى در سال 1339شمسى در سمنان متولد شدم. پدرم مرحوم سیّد مهدى مردى بسیار متدیّن و غیرتمند بود و در میان فامیل، ضرب‏المثلِ ایمان و تقوا به شمار مى‏آمد. او بر تربیت دینى و اخلاقى
فرزندان خود فوق‏العادّه حسّاس بود. با این‏كه از سواد متعارف (علم جدید) بهره‏اى نداشت، امّا از نعمت خواندن و نوشتن برخوردار بود و براى نخستین بار در كودكى نور دین و معنویّت را با خواندن كتاب‏ها
ى مرحوم علّامه مجلسى مثل حیوة القلوب، جلاءالعیون، حقّ‏الیقین و ...و نیز معراج السّعاده و نیز با عمل شایسته خود، بر دل بنده، برادران و خواهرانم تاباند. او به شدّت از رژیم شاه نفرت داشت و از این ره‏گذر از كودكى به شدّت از آن رژیم فاسد نفرت داشتم.
مادرم خانم طیّبه سادات خاتمى خانمى متدیّن و مأنوس با قرآن و دعا بوده و هم اكنون در قید حیات است. أبقاهااللّه.
خاندان «خاتمى» از سادات معروف سمنان بوده و جدّ اعلاى این خاندان، مرحوم سیّد هاشم به حدّى محبوب و مورد عنایت مردم بوده است كه بعد از مرگ او نیز برخى خاك قبرش را براى تبرّك و استشفا استفاده مى‏كنند.
محلّ رشدِ دوران كودكى و نوجوانى:

 

براي دريافت كامل مقاله اينجا را كليك كنيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

نواي قرآن با حنجره طلايي

 

اکبرالقراء استاد مصطفي اسماعيل از مشاهير و نوابغ علم قرائت قرآن در جهان اسلام است که کلام خدا را با آهنگي بسيار لطيف و دلنشين و با الحاني منطبق با معاني و مفاهيم الهي تلاوت مي کند . وي استادي است بي بديل که در فن قرائت سبکي بسيار ممتاز دارد. مردي است که تمامي قاريان جهان در آستان پر از معنويتش سر تعظيم فرود مي آورند و همه به او عشق مي ورزند.

 

به راستي که تلاوت شيوا و ممتاز قاري برجسته اي چون مرحوم استاد مصطفي اسماعيل که توأم با دلپذير ترين نغمات آسماني و کلام روح بخش آيات الهي مي باشد جان را طراوت و آرامش مي بخشد و اينچنين است که رسول خدا صلي الله عليه وسلم مي فرمايند «صداي نيکو زينتي است براي قراء».

 

براي دريافت كامل مقاله اينجا را كليك كنيد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

ناگفته هاي زندگي سيد حسن نصرالله از زبان خودش

نامم حسن نصرالله است فرزند "سيدعبدالکريم" و "مهديه صفي الدين". در تاريخ سي و يکم ماه آب سال 1962 متولد شدم. اصالتا اهل روستاي "بازوريه" در منطقه صور واقع در جنوب لبنان هستم ولي محل حقيقي تولدم يکي از محلات حومه شرقي شهر بيروت است. طبعا وضعيت معيشتي خانواده که جزو خانواده هاي فقير ومستضعف بودند، همچون باقي خانواده هاي شيعه اي که در تلاش براي پيدا کردن يک فرصت شغلي و لقمه اي نان از جنوب لبنان به بيروت مهاجرت کردند، بود. تا آن جا که به ياد دارم، مدرسه النجاح يا الکفاح- الان شک دارم- واقع در همان منطقه اي که به دنيا آمدم يعني حومه شرقي بيروت، مدرسه ابتدايي من بود. بعد از آن در مدرسه ديگري در مقطع راهنمايي - که در لبنان به آن تکميلي مي گوييم - مشغول به تحصيل شدم و اين دوره را به اتمام رساندم. در همين اثناء بود که جنگ داخلي در لبنان به وقوع پيوست يعني در سال هاي هفتاد و چهار- هفتادو پنج. در پي آغاز اين جنگ، مدارس تعطيل شد و حومه شرقي بيروت که درآن شيعيان ومسلمانان سکونت داشتند، به دست نيروهاي لبناني و"حزب کتائب" - که شما آنها را "فالانژيست" مي ناميد - سقوط کرد. در اثر جنگ، ما اين منطقه را ترک کرده و به روستاي بازوريه در جنوب لبنان بازگشتيم.

 

براي دريافت كامل مقاله اينجا را كليك كنيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

سرگذشت نوربرت وینر

نوربرت وینر در سال ۱۸۹۴در کلمبیا ایالت میسوری از پدری لهستانی و مادری آلمانی متولد شد. در ۱۴ سالگی ریاضیات عالی را آموخت و در ۱۸ سالگی از دانشگاه هاروارد دکترای ریاضی گرفت .از سال ۱۹۱۹معلم و از سال ۱۹۳۲ استاد دانشگاه ام.آی .تی بود. در منطق ریاضی و فیزیک نظری کار می کرد و در سال های ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۵ دوران جنگ جهانی دوم در شبکه های الکتریکی و ماشین های محاسبه به خصوص در ارتباط با ماشین های بالیستیکی، کار می کرد.
در فاصله ی سال های ۱۹۴۵ تا ۱۹۴۷ که در مکزیک کار می کرد به فکر یگانه کردن دانش هایی افتاد که کارشان مطالعه ی روند حفظ و به کار گیری آگاهی ‏‏‏‏‏‏ها و جهت دادن به آن ها و مدیریت و کنترل است و این دانش جدید را ‏“سیبرنتیک“نامید که اگر نخواهیم خیلی دقیق باشیم می توان آن را مرز مشترک ریاضیات ‏‏‏‏‏‏‏با صنعت و بیو لو ژی دانست . حال سرگذشت زندگی نوربرت وینر را از زبان خود ایشان می خوانیم:
به این دلیل به این دانش رو آوردم که خواست پدرم بود ولی به همان اندازه در خود کشش عمیقی نسبت به فعالیت های عملی احساس می کردم، تقریبا” چهار سالم بود که خواندن را یاد گرفتم ‏, ۹ سالم بود که وارد دبیرستان شدم .بیماری چشم داشتم ، به قدری بد می دیدم که پزشکان می ترسیدند به کلی بینایی خود را از دست بدهم و به همین علت موقعیت خاصی در میان بچه ها داشتم. پدرم نیرومند بود کار او در ترجمه بیست و چهار جلد آثار تولستوی از روسی به انگلیسی و در عرض دو سال کاری فوق العاده و خارج از نیروی عادی یک انسان بود.بهترین مربی من در کمبریج ,برتراند راسل بود ،با راهنمایی او بود که به منطق ریاضی پرداختم و یک رشته از مسایل کاملا کلی مربوط به فلسفه ریاضی و و فلسفه دانش را به طور عام آموختم. راسل مرا قانع کرد که بدون آشنایی جدی با خود ریاضیات نمی توان به فلسفه ی ریاضی پرداخت.به کلاس های درس هاردی می رفتم و متوجه شدم که او تنها یک معلم نمونه نیست بلکه در ضمن دانشمندی است که هر جوان ریاضی دان شهرت طلبی می تواند او را به عنوان الگو برای خود انتخاب کند..داوید هیلبرت نیز معلم من بود هیلبرت به حل پیچیده ترین مسایل در همه ی شاخه های ریاضیات معاصر دست می زد و با توانایی حیرت انگیزی غیر عادی ترین اندیشه های به کلی انتزاعی را با موضوع های مشخص فیزیکی و علمی پیوند می داد.وقتی در کمبریج بودم ,راسل نه تنها اهمیت واقعی ریاضیات را به من شناساند بلکه مرا به ضرورت پیوند ریاضیات با فیزیک هم متقاعد کرد سپس وینر به واقعه ی جنگ جهانی اول می پردازد و اضطراب های ناشی از آن را چنین بیان می کند :جنگ برای آمریکایی ها چند سالی دیرتر از اروپایی ها شروع شد ولی من از اوت سال ۱۹۱۴ بی وقفه در اندیشه آن بودم .
سپس وینر به کارهای اولیه خود در ریاضیات اشاره می کند و از ناکامی های حاصل در این مسیر حرف می زند:در آن زمان در ریاضیات بسیار ولی بی حاصل کار می کردم می خواستم مهارت و تجربه ای را که در تفکر انتزاعی از راسل آموخته بودم در زمینه ی توپولوژی به کار ببرم توپولوژی رشته ی خاصی از ریاضیات است که سر وکار آن با اشکال هندسی است وویژگی های کلی آن اشکال را بررسی می کند .آن گاه وینر برای این که نشان دهد نوابغ به درد کارهای جنگی نمی خورند داستان به پشت جبهه رفتن خود را تعریف می کند :من وگروهی از ریاضی دانان لشکری وکشوری در مرکز آزمایش تیر اندازی ،واقع در آبردین در ایالت مریلند مشغول به کار شدیم کار ما این بود که جدول تیراندازی توپ ها را تنظیم کنیم بیش از شش ماه در آبردین بودم ابتدا به صورت شخصی وسپس به صورت سرباز .
معلوم شد که کودکان نابغه اصلا” به درد کارهای جنگی نمی خورند در تمام موارد دچار خطاهای بزرگ می شدم واگرچه معلوم بود موارد مزبور کاملاغیر ارادی واز شرارت نیست ولی به هرحال تاثیر نامطلوبی بر جای می گذاشت.نمی توانستم با دوستانم کنار بیایم.در فوریه ی ۱۹۱۹ به علت بی لیاقتی از کار در ارتش معاف شدم.چند ماهی را با نوشتن مطلب برای روزنامه گذراندم و بعد دو اثر درباره ی جبر نوشتم.
وینر در سال ۱۹۳۳ جایزه ی Bocher و در سال ۱۹۶۴ مدال علمی علوم را از آن خود کرد.سرانجام در مارس سال ۱۹۶۴ در سن ۶۹ سالگی در شهر استکهلم کشور سوید از دنیا رفت.به افتخار این دانشمند فقید، جایزه هایی با عنوان “جایزه نوربرت وینر در ریاضیات کاربردی “در سال ۱۹۶۷ توسط دانشگاه “ام.آی.تی”اهدا شد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

پیر فرما - pierre de fermat

پیر فرما یکی از بزرگترین ریاضیدانهای بود که در صده هفدهم زندگی میکرد.بیشتر کارهای او در زمینه نظریه اعداد بود.

خیلی از استدلالهای واثباتها فرما بوسیله ریاضیدانهای بعد از او مثل اویلر تنظیم شد.

جالبترین وبی همتاترین گزاره فرما قضیه بزرگ فرما است.

قضیه:وقتی n عدد درستی بزرگتر از ۲ باشد معادله xn+yn=zn جواب درستی برای x,y,z بجز صفر داشته باشند.تنها اثبات کاملی که از فرما باقی مانده اثبات این قضیه برای حالت n=۴ است.

قضیه فرما به قول دیکسون در تاریخ نظریه اعداد بیش از سیصد سال ریاضیدانها را به خود مشغول کرده تا اینکه خیلی ها در صحت این قضیه شک کردند.

در سال ۱۹۰۸ ولف سکل (wolfskehl) آلمانی ۱۰۰۰۰۰ مارک جایزه برای کسی تعیین کرد که این قضیه را حل کند.فقط در گوتینگن آلمان طی ۳ سال بیش از هزاران راه حل به جامعه ریاضی فرستاده شد.خیلی از این راه حل ها خنده دار بودند.بعد از جنگ جهانی اول این جایزه ارزش خودشو بدلیل تورم از دست داد.

در مسیر حل این قضیه نظریه عددهای جبری یشرفت زیادی میکرد واین موضوع حل آنرا خیلی با اهمیت می کرد.اثبات آن نیاز به مسیرهای تازه ای در ریاضی داشت.سفارش شده ریاضیدانهای جوان وارد حل مقدماتی این قضیه نشوند.

تا اینکه بعد از سیصدو پنجاه سال این قضیه در سال ۱۹۹۵ بوسیله آندرو وایلز وبا استفاده از نتایج بسیاری از ریاضیدانها اثبات شددر این اثبات روشهای هندسی وجبری به نحو پیچیدهای مخلوط شده اند.

در سال ۱۹۵۵ یک ریاضیدان به نام یوتاکا تانیاما یک حدس عجیب و شجاعانه ای رو مطرح کرد که بعدها بوسیله گوروشیمورا دقیق تر شد این حدس به حدس تانیاماـ شیمورا ـ وایل معروف است البته نقش وایل بسیار ناچیزه .اگر این حدس درست باشد منجر به اثبات قضیه فرما میشود که این حدس توسط اندرو وایلز برای خم های نیم پایدار اثبات شد و در سال ۱۹۹۹ برویل و دیاموند و تیلور و کنراد برای همه خم های بیضوی ثابت کردند.



+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

گالیلئو گالیله (۱۶۴۲-۱۵۶۴)

گالیلئو گالیله گالیلئو گالیله - academist.irدر سال ۱۵۶۴ در پیزا واقع در ایتالیا متولد شد. وی تا ۱۹ سالگی تمام مطالعات خود را در ادبیات متمرکز نموده بود تا اینکه روزی در یکی از مراسم مذهبی کلیسا مشاهده چهل چراغی که در بالای سرش نوسان می کرد توجه او را جلب کرد. او هنگام مشاهده توجه کرد که هرچند دامنه نوسان هر بار کوتاهتر می شود لیکن زمان نوسان همواره ثابت باقی می ماند اغلب انسانها شاید در این مشاهده چیز خاصی را نمی یافتند ولی گالیله از روح کنجکاو و پژوهشگر دانشمندان برخوردار بود او از آن لحظه شروع به اجرای یک رشته آزمایشهای عملی کرد به این ترتیب که وزنه هایی را به یک ریسمان بست و از محلی آویزان نمود و آنها را به این سو و آن سو به نوسان در آورد. در آن دوران هنوز ساعتهای دقیق با عقربه ثانیه شمار نبود و بنابراین گالیله برای اندازه گیری زمان حرکات وزنه های آویزان و در حال نوسان از ضربات نبض خود سود می جست. او دریافت که مشاهداتش در کلیسای جامع پیزا صحت دارد. اگرچه دامنه نوسان هر بار کوتاهتر می شد اما هر نوسان زمان مشابه نوسانهای قبلی را در بر می گرفت به این ترتیب گالیله قانون آونگ را کشف کرده بود. قانون آونگ گالیله امروزه همچنان در امور گوناگون به کار می رود مثلاً برای اندازه گیری حرکات ستارگان و یا مهار روند کار ساعتها از این قانون استفاده می کنند. آزمایشهای او درباره آونگ آغاز فیزیک دینامیک جدید بود واکنشی که قوانین حرکت و نیروهایی را که باعث حرکت می شوند در بر می گیرد. گالیله در سال ۱۵۸۸ در دانشگاه پیزا مدرک دکتری (استادی) گرفت و در همانجا برای تدریس ریاضیات باقی ماند. او در ۲۵ سالگی دومین کشف بزرگ علمی خود را به انجام رسانید، کشفی که باعث از بین رفتن یک نظریه به جا مانده دوهزار ساله شد و دشمنان زیادی برایش آفرید. در دوران گالیله بخش بسیاری از علوم براساس فرضیه های فیلسوف بزرگ یونانی- ارسطو که در قرن چهارم پیش از میلاد می زیست بنا شده بود اثر او به عنوان مرجع و سرچشمه تمامی علوم به شمار می آمد. هر کس که به یکی از قانونها و قواعد ارسطو شک می کرد انسان کامل و عاقلی به شمار نمی آمد. یکی از قواعدی که ارسطو بیان کرده بود این ادعا بود که اجسام سنگین تندتر از اجسام سبک سقوط می کنند. گالیله ادعا می کرد که این قاعده اشتباه است به طوریکه می گویند او برای اثبات این خطا از استادان هم دانشگاهی خود دعوت به عمل آورد تا به همراه او به بالاترین طبقه برج مایل پیزا بروند. گالیله دو گلوله توپ یکی به وزن ۵ کیلو و دیگری به وزن نیم کیلو با خود برداشت و از فراز برج پیزا هر دو گلوله را به طور همزمان به پایین رها کرد، در کمال شگفتی تمام حاضران در صحنه مشاهده کردند که هر دو گلوله به طور همزمان به زمین رسیدند. گالیله به این ترتیب که قانون فیزیکی مهم را کشف کرد (سقوط اجسام به وزن آنها بستگی ندارد.) در همین موقع که گالیله مشغول مطالعه بود ناگهان شایع شد که در سوئیس عدسی ها را با هم ترکیب کرده اند و توانسته اند اجسام را از مسافات دور مشاهده نمایند. از این موضوع اطلاع صحیحی در دست نیست ولی اینطور مشهور است که «زاخاری یانسن» که در میدان میدلبورک عینک ساز بود اولین دوربین نزدیک کننده اشیاء را بین سالهای ۱۵۹۰ و ۱۶۰۹ ساخته بود ولی عینک ساز دیگری به نام «هانس یپرشی» اختراع او را با تردستی از او می رباید و در اکتبر ۱۶۰۸ امتیاز آن را به نام خود ثبت می نماید. گالیله هم در این موقع موفق به ساختن دوربین مشابهی گردید ولی این دستگاه قدرت زیادی نداشت اما مطلب مهم این بود که اصل اختراع کشف شده بود و ساختن دوربین قوی تر فقط کار فنی بود. این دوربین به رئیس حکومت ونیز تقدیم شد و در کنار ناقوس «سن مارک» گذاشته شد. سناتورها و تجار ثروتمند در پشت دوربین قرار گرفتند و همگی دچار حیرت و تعجب شدند چون آنها خروج مؤمنین را ازکلیسای مجاور و کشتیهایی را که در دورترین نقاط افق در حرکت بودند مشاهده نمودند ولی گالیله فوراً دوربین را به طرف آسمان متوجه ساخت مشاهده مناظری که تا آن زمان هیچ چشمی قادر به تماشای آن نبود شور و شعفی فراوان در گالیله به وجود آورد. گالیله مشاهده نمود که ماه برخلاف گفته ارسطو که آن را کره ای صاف و صیقلی می دانست پوشیده از کوه ها و دره هایی است که نور خورشید برجستگی های آنها را مشخص تر می سازد به علاوه ملاحظه نمود که چهار قمر کوچک به دور سیاره مشتری در حرکت هستند و بالاخره لکه های خورشید را به چشم دید. دانشمند بزرگ در سال ۱۶۱۰ تمام این نتایج را در جزوه ای به نام قاصد آسمان انتشار داد که موجب تحسین و تمجید بسیار گشت ولی انتشار کتاب قاصد آسمان فقط تحسین و تمجید همراه نداشت بلکه جمعی از مردم بر او اعتراض کردند و از او می پرسیدند که چرا تعداد سیارات را هفت نمی داند و حال آنکه تعداد فلزات هفت است و شمعدان معبد هفت شاخه دارد و در کله آدمی هفت سوراخ موجود است، گالیله در جواب تمام این سؤالات فقط گفت با چشم خود در دوربین نگاه کنید تا از شما رفع اشتباه شود.
مشاهدات و پژوهشهای گالیله او را به این وادی رهنمون شدند که فرضیه های علمی را که براساس آنها زمین در مرکزیت عالم قرار داشت و خورشید و ستارگان به دور آن می گشتند مردود می شمرد. نزدیک به نیم قرن پیش از آن کوپرنیک اثر بزرگ خود را -که طی آن ثابت کرد خورشید در مرکز دستگاه ستاره ای ما نیست و زمین و سیاره ها به دور آن می گردند- در معرض اذهان عموم قرار داده بود. این فرضیه کوپرنیک مورد لعن و نفرین کلیسا قرار گرفته بود و زمانی که گالیله آشکارا اعلام داشت که این فرضیه صحت دارد و او با آن موافق است، نظریه کوپرنیک به دست فراموشی سپرده شده بود اعلامیه گالیله اعتراضات شدیدی را برانگیخت. روحانیون عالی مقام کلیسای کاتولیک دوباره خشمگینانه فرضیه کوپرنیک را به شدت محکوم کرده و آن را مطرود شمردند. گالیله با شخصیتهای بزرگی مانند کاردینال «بلاربن» و کاردینال «باربرینی» سابقه دوستی داشت که از او حمایت می کردند ولی این شخصیتهای بزرگ نتوانستند مانع آن شوند که واتیکان در  سال ۱۶۱۶ اصول و عقاید کوپرنیک را محکوم کند.
گالیله نمی توانست مخالفین خود را به وسیله تجربه و مشاهده محکوم کند زیرا هیچگونه استدلال غیرمذهبی برای ایشان کافی نبود و روحانیون برای هر چیز غیر از کتاب مقدس را مطابق میل خود تغییر دهد. چون این کار ممکن نبود طبعاً می بایست گالیله محکوم شود و حتی اگر خود پاپ هم از صمیم قلب معتقد به عقاید کوپرنیک بود محاکمه گالیله و محکومیت او اجتناب ناپذیر بود. در سال ۱۶۳۲ که دوست او کاردینال «باربرینی» به نام اوربن هفتم پاپ شده بود از موقعیت استفاده کرد و ضربت بزرگی را وارد نمود. وی کتابی به زبان ایتالیایی منتشر کرد که در آن سه نفر مشغول گفتگو هستند یکی از آنها از بطلمیوس و دو نفر دیگر از کوپرنیک دفاع می کنند. با انتشار این کتاب خشم و غضب روحانیون چند صد برابر گشت و بدتر از همه اینکه برای پاپ این سوء تفاهم ایجاد شد که شخص ابله و احمقی که در مکالمات از بطلمیوس دفاع می کند خود اوست. گالیله را به رم احضار کردند و او را در منزل یکی از اعضای عالی رتبه دیوان تفتیش عقاید جای دادند. در همین اوقات دختر پدر مقدس مشغول تهیه ادعا نامه او بود و در روز ۲۰ ماه ژوئن ۱۶۳۳ محکوم را به آنجا احضار کردند و در ۲۲ ژوئن وادارش نمودند که توبه نامه زیر را امضاء کند.
من گالیله در هفتادمین سال زندگی در مقابل شما به زانو درآمده ام و در حالیکه کتاب مقدس را پیش چشم دارم و با دستهای خود لمس می کنم توبه می کنم و ادعای خالی از حقیقت حرکت زمین را انکار می کنم و آن را منفور و مطرود می نمایم.
گالیله بعد از محاکمه در منزل دوستش پیکولومینی اسقف شهر سین محبوس شد ولی بعد از مدتی به او اجازه داده شد تا در خانه ییلاقی خود واقع در آرستری اقامت کند.
گالیله تا دم مرگ بر اعتقاد خویش پا برجا ماند. او به طور پنهانی به آزمایشهای تجربی خود ادامه داد و پیش از آنکه در سال ۱۶۴۲ در آرستری در حومه فلورانس دار فانی را وداع گوید دو کتاب ارزشمند دیگر را نیز به رشته تحریر در آورد. آثار او نخست در سال ۱۸۳۵ از سوی کلیسای کاتولیک از لیست سیاه، (لیست کتابهای ممنوعه) خارج شد و اجازه انتشار یافت. امروزه ما به گالیله به عنوان یک پژوهشگر سخت کوش که بشریت بسیار به او مدیون است احترام می گذاریم. او به جهان نشان داد که یک دانشمند باید این آزادی را داشته باشد که نظریه هایی را که اشتباه هستند نقد کند و نظریه های جدیدی را بنیان گذارد. او همچنین نشان داد که یک دانشمند نباید خود را گرفتار دستورها و یا روایات دینی تحریف شده کند.


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

ولتا (۱۸۲۷-۱۷۴۵)

ولتا در سال ۱۷۴۵ در کومو که در نزدیکی میلان ایتالیا بود به دنیا آمد دایی ولتا مسئولیت تربیت وی را که در کالج یسوعی محلی آغاز شده بود به عهده گرفت سپس دایی دیگرش که از فرقه دومینیکی و در معتقدات یسوعی با او سهیم بود آن را به پایان رسانید ولتا تحصیلاتش را در مدرسه مذهبی بنتسی ادامه داد و در آنجا بود که کتاب لوکریتوس سخت بر او اثر گذاشت داییهای او می خواستند که او پیشه وکالت را که از سوی خانواده مادرش شغل ابرومندی شناخته شده بود برگزیند ولتا ترجیح داد که از آنچه نبوغ خود می نامید پیروی کند و این نبوغ او را در هجده سالگی به مطالعه در باره برق کشانید ولتا در بیست و نه سالگی معلم مدرسه شبانه روزی «کوم» گردید. در همین موقع اسبابهای مختلف الکتریکی از قبیل الکتروفور، آب سنج، الکتروسکوپ و غیره را ساخت و شهرت بسیاری کسب نمود و در سال ۱۷۷۹ با سمت استادی در دانشگاه پاوی مشغول به کار شد ولتا در اختراع الکتروفور (دستگاه برق ساز) خود یعنی شگفت آور ترین ابزار برقی پس از بطری لید این بینش را که صمغ (رزین) برق خود را بیش از شیشه حفظ می کند با این واقعیت تلفیق کرد که یک ورقه فلزی و عایق بارداری که خوب تنظیم شده باشند می توانند جرقه های فراوان تولید کنند بی آنکه برق را ضعیف سازند در سال ۱۷۷۲ ولتا صورت مفصل و دشواری از Electtricismo artificial را منتشر کرد که بیش از پیش مؤید این نظر عجیب بود که برقهای ناهمنام در پیوند یک عایق باردار و یک هادی که موقتاً به زمین وصل شده است فقط به این منظور یکدیگر را خنثی می کنند که در تجزیه های بعدی با تقویت مجدد پدید آیند گاز سنج ولتا یکی از مهمترین کشفهای سده هیجدهم را محقق ساخت و آن عبارت بود از کشف ترکیب آب که لاووازیه در میان چیزهای دیگر با جرقه زدن اکسیژن و هیدروژن روی جیوه به دان پی برد. مطالعات بعدی ولتا در مورد هوا مربوط می شد به عمل و تأثیر گرما در گازها و بخارها تصور کلی او از گرما دنباله نظریه های کرافردوکرون درباره سیالات است با یک استثنا ی خاص گو آنکه منابع او پدیده گرمای نهان را به ترکیبی شیمیایی نسبت می دادند که موجب تغییر حالت بود او گرما را عمده ساخت و گرمای نهان را نتیجه جهش بعدی در ظرفیت گرمای ویژه دانست ولتا در اندازه گیری انبساط هوا به عنوان تابعی از گرما یا شاید تابعی از دمای که در دماسنج جیوه ای نشان داده می شود موفقتر بود ولی مجلاتی که مخصوص انتشار این نتایج بودند در خارج ایتالیا کمتر خوانده می شدند در هر حال حق قضیه «ثابت بودن ضریب انبساط هوا» بنابر رأی یکپارچه کنگره بین المللی فیزیکدانان در کومو که به پاس صدمین سال درگذشت دو تشکیل شده بود بار دیگر به ولتا برگردانده شد در سال ۱۷۸۰ موضوع بحث مجامع علمی«الکتریسیته» بود والش ثابت کرده بود که تکان حاصل از تماس با ماهی تورپیل از نوع تکانهای الکتریکی است. درسال ۱۷۷۳ ماهی مزبور را تشریح کرد و عنصر مولد الکتریسیته را پیدا نمود هنتر در همان عنصر مشابهی در بدن یکی از انواع مارماهی پیدا کرد به این ترتیب فکر اینکه حیوانات دیگر هم باید دارای این عضو باشند قوت گرفت لویی گالوانی استاد تشریح دانشگاه بولونی در سال ۱۷۸۰ این آزمایش را روی قورباغه انجام داد بطوریکه قورباغه را به برق گیر آویزان نمود و ملاحظه نمود که هنگام عبور ابر عمل انقباض در پنجه های قورباغه انجام می شود گالوانی برای اطمینان کامل در هوای خوب قورباغه را به بالکون فلزی منزل خودش آویزان کرد ولی نتایج قبلی را مشاهده نکرد یک شب که حوصله اش از نگرفتن نتیجه به سر آمده بود با عصبانیت قورباغه را از محلی که آویزان کرده بود جدا کرد و در این موقع به موجب تصادف دراثر تماس گازانبری که بوسیله آن قورباغه را گرفته بود با بالکون تکانی در قورباغه مشاهده می نماید و فکر می کند که واقعاً مسئله الکتریسیته حیوانی را کشف کرده است. ولی صدای مخالفی از ولتا بلند شد که الکتریسیته که در این عمل بوجود آمده است فقط در اثر تماس گاز انبر و بالکون آهنی است ولتا در واقع تجربیات گالوانی را تکرار نمود و در صدد برآمد که ثابت کند قورباغه دخالتی در ایجاد الکتریسیته نداشته است آنگاه سکه ای ازنقره و قطعه ای روی به کار برد و آنها را با پارچه پشمی اسیددار از هم جدا نمود و بدینوسیله پیل الکتریکی تشکیل شد این پیل فقط جرقه تولید نمی کرد بلکه جریاتی متصل که در حال عبور بود ایجاد می نمود دانشمند بزرگ روز بیستم مارس ضمن نامه ای اکتشاف خود را به جامعه پادشاهی اطلاع می دهد و از همین زمان شهرت فراوانی در سراسر اروپا کسب می نماید وکشف او تأثیر عمیقی در مجامع علمی بوجود آورد و ناپلئون او را به پاریس دعوت می کند و از او می خواهد ک تجربه اش را در مقابل آکادمی تکرار کند و بعد از اثبات آن او را به سمت کنت و سناتور کشور ایتالیا انتخاب می کند ولتا بعد از سه سال از شغل خود کناره می گیرد و به کوم می رود او در سال ۱۸۲۷ در هشتاد و دو سالگی زندگی را وداع می گوید.



+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

لئونارد اویلر (۱۷۸۳-۱۷۰۷)

لئونارد اویلر در پانزدهم آوریل ۱۷۰۷ در شهر بازل سوئس متولد شد. پدرش از كشیشان پیرو كالون بود و میل داشت پسرش جانشین او شود ولی اویلر برخلاف میل او در دانشگاه بازل به مطالعه علوم الهی پرداخت. پدر اویلر تعلیمات مقدماتی از جمله ریاضیات را به او داد. اویلر بعداً چند سالی را در بازل به سر برد و در یكی از دبیرستانهای (گومنازیوم) نسبتاً در سطح پایین محلی به تحصیل پرداخت. در دبیرستان ریاضیات اصلاً تدریس نمی شد و در نتیجه اویلر این دانش را به طور خصوصی نزد ریاضیدانی به نام یوهان بوركهارت آموخت. در سال ۱۷۲۰، اویلر كه هنوز چهارده سال نداشت وارد بخش ادب و هنر دانشگاه بازل شد تا پیش از كسب تخصص اطلاعات عمومی بیندوزد. از جمله استادان او یوهان یكم برنوس بود كه در كرسی ریاضیات جانشین برادر یاكوب شده بود. دویلر در سال ۱۷۲۲ معادل درجه لیسانس در ادبیات را دریافت كرد و در سال ۱۷۲۳ در رشته فلسفه فوق لیسانس گرفت. در هجده سالگی پژوهشهای مستقل را آغاز كرد. نخستین كار او یادداشت كوچكی بود درباره رسم منحنیهای همزمان در یك ملأ مقاوم كه در سال ۱۷۲۶ منتشر شد. در پی آن در همان نشریه مقاله ای درباره مسیرهای متقابل جبری انتشار داد (۱۷۲۷). در پاییز ۱۷۲۶ از اویلر دعوت شد كه به عنوان دستیار فیزیولوژی در سن پترزبورگ خدمت كند. در ۱۷۲۷ از بازل به سن پترزبورگ رفت. در آنجا بی درنگ این بخت مساعد را یافت كه در رشته واقعی خود كار كند و به عنوان عضو وابسته فرهنگستان بخش ریاضیات منصوب شد. در سال ۱۷۳۱ به استادی فیزیك رسید و در ۱۷۳۳ كه دانیل برنولی به عنوان استاد ریاضیات به بازل بازگشت، اویلر جانشین وی شد. او از مرداد ۱۷۲۷ گزارشهایی درباره پژوهشهای خویش به جلسات فرهنگستان می فرستاد. او آنها را در جلد دوم صورت جلسات فرهنگستان (گزارشهای فرهنگستان امپراتوری علوم یتروگراد) انتشار داد (سن پترزبورگ ۱۷۲۹). شهرت اویلر از ۱۹ سالگی آغاز می گردد زیرا در این سن بود كه آكادمی پاریس حل مشكلی را درباره ساختمان دكل كشتی به مسابقه گذاشته بود و مقاله اویلر در این مورد مقام دوم را احراز نمود. اویلر طی چهارده سالی كه در سن پترزبورگ بود به كشفهای درخشانی در زمینه هایی چون تحلیل ریاضی، نظریه اعداد و مكانیك دست یافت تا ۱۷۴۱ بین هشتاد تا نود اثر برای انتشار آماده كرده بود كه پنجاه و پنج تای آنها از جمله دو جلد (مكانیك) را منتشر ساخت. اویلر در آن زمان عضو دو فرهنگستان سن پترزبورگ و برلین بود و سپس به عضویت انجمن پادشاهی لندن (۱۷۴۹) و فرهنگستان علوم پاریس (۱۷۵۵) نیز انتخاب گردید. در سال ۱۷۵۳ به عضویت انجمن فیزیك و ریاضیات بازل برگزیده شد. اویلر در ۱۷۴۱ پس از چهارده سال اقامت در روسیه به برلین رفت و بیست و پنج سال بعد را در آنجا سپری كرد. او هنوز برای هر دو فرهنگستان برلین و سن پترزبورگ كار می كرد. در تبدیل «انجمن علوم» سابق به یك فرهنگستان بزرگ كه در سال ۱۷۴۴ رسماً با نام فرانسوی «فرهنگستان پادشاهی علوم و ادبیات برلین» بنیاد نهاده شد، فعالیت فراوان داشت. طی این دوره اویلر به تنوع پژوهشهای خود بسیار افزود. در همچشمی با دالامبر و دانیل برنولی دانش فیزیك ریاضی را پایه ریزی كرد و در پیشبرد نظریه حركت ماه و سیارات از رقیبان كلرو و دالامبر هر دو بود. در همان زمان نظریه حركت جامدات را منقح ساخت. ابزار ریاضی هیدرودینامیك را فراهم آورد. هندسه دیفرانسیل سطوح را ابداع كرد و به شدت درباره نورشناسی، برق و مغناطیس به پژوهش پرداخت. همچنین درباره مسائل فن آوری نظیر ساختن دوربینهای شكستنی بیرنگ، تكمیل دوربین آبی زگنر و نظریه چرخهای دندانه دار به تفكر پرداخت. شمار آثار اویلر در دوره اقامت در برلین از ۳۸۰ كمتر نبود كه از آن میان ۲۷۵ اثر انتشار یافتند. از جمله تعدادی كتابهای مفصل تكنگاشتی درباره حساب جامع و فاضل تغییرات، كتابی بنیادین درباره محاسبه مدارهای اجرام آسمانی، كتابی درباره توپخانه و پرتاب گلوله، كتاب «مدخلی به تحلیل نامتناهیها»، رساله ای در كشتی سازی و دریانوردی كه صورت آغازین آن در سن پترزبورگ تهیه شده بود. نخستین نظریه او درباره حركت ماه و اصول حساب دیفرانسیل سه كتاب آخر به هزینه فرهنگستان سن پترزبورگ انتشار یافتند و در آخر رساله ای بود درباره مكانیك جامدات به نام (نظریه حركت اجسام جامد) (۱۷۵۶)، رساله مشهور (نامه هایی به یك شاهزاده خانم آلمانی درباره موضوعهای مختلف فیزیك و فلسفه) كه در واقع درسهایی بود كه اویلر به یكی از بستگان پادشاه پروس داده بود، تا پیش از بازگشت اویلر به سن پترزبورگ انتشار نیافتند. این كتاب موفقیتی بی نظیر یافت و دوازده بار به زبان اصلی تجدید چاپ گردید و به بسیاری زبانهای دیگر نیز ترجمه شد. اویلر همچنان به مطالعات ریاضی خود ادامه می داد و رفقایش او را روح آنالیز ریاضی می دانستند. آراگو درباره اویلر چنین گفته است: اویلر با همان سهولتی كه انسان نفس می كشد محاسبات ریاضی را انجام می دهد. اویلر به معنای گسترده ای كه در سده هجدهم برای كلمه هندسه به كار می رفت هندسه دان بود. در كار او ریاضیات بستگی نزدیكی با كاربرد سایر علوم با مسائل فناوری و با زندگی عمومی داشت. در آثار ریاضی اویلر تحلیل ریاضی جایگاه نخست را دارد. هفده جلد از (مجموعه آثار) او در این زمینه است. او با كشفیات خاص متعدد به تحلیل ریاضی یاری داد. نحوه عرضه آن دركتابهای درسی خود را منظم ساخت. در بنیانگذاری رشته های متعدد مهم ریاضی نظیر حساب جامع و فاضل تغییرات، نظریه معادلات دیفرانسیل، نظریه مقدمانی توابع متغیرهای مختلط و نظریه توابع خاص بی اندازه كمك كرد. اویلر بسیاری از قراردادهای كنونی علائم ریاضی را وارد میدان كرد:
نماد e برای نمایش شالوده دستگاه لگاریتم طبیعی، استفاده از حرف f و دو كمان برای نمایش مثلاً تابع ، نشانه های نوین برای توابع مثلثاتی، نشانه n برای مجموع مقسوم علیه های عدد، علائم y و y و غیره برای تفاضلهای متناهی و نشانه برای مجموع و حرف I برای ۱- . كشفهایی كه درنیمه سده هجدهم در زمینه تحلیل ریاضی انجام گرفته بود به شیوه ای منظم به وسیله اویلر در دوره سه كتابی زیر خلاصه شده است: مدخلی بر تحلیل نامتناهی ها (۱۷۴۸)، روشهای حساب دیفرانسیل (۱۷۵۵)و روشهای حساب انتگرال (۱۷۶۸-۱۷۷۰). او هر روز اكتشافی به اكتشافات خود می افزود و تعداد آنها آنقدر زیاد است كه حتی امروزه موفق به چاپ كامل آثار او نگردیده اند. در همین اوقات بود كه مسئله ای از طرف آكادمی مطرح شد و اویلر در عرض سه روز آن را حل كرد و مریض شد و در این بیماری یك چشم خود را از دست داد. در شصت سالگی بود كه بدبختی عجیبی به او روی كرد و آن از دست دادن چشم دیگرش بود. گرچه چشم او را با موفقیت عمل كردند ولی زخم آن دچار عفونت شد و برای همیشه چشمان خود را از دست داد. اویلر مردی كه از تندخویی و حسادت به كنار بود در هجدهم سپتامبر ۱۷۸۳ هنگامی كه مشغول محاسبه مسیر اورانوس بود ناگهان با گفتن كلمه «من مردم» زندگی را بدرود گفت.



+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

جیمز ماکسول (۱۸۷۹-۱۸۳۱)

جیمز. کلارک. ماکسول در سیزدهم نوامبر سال ۱۸۳۱ در ادینبرای اسکاتلند متولد شد از کودکی به ریاضیات و فیزیک علاقه فراوان داشت از سال ۱۸۴۱ ماکسول در فرهنگستان ادینبرا حضور می یافت و در آنجا با لوئیس کمبل زندگینامه نویس و دانش پژه افلاطونی و دوست تمام عمر دیدار می کرد در ۱۸۴۷ وارد دانشگاه ادینبرا شد و تحت تأثیر جیمز دیوید فاربز و سر ویلیام همیلتن قرار گرفت در ۱۸۵۰ به کمبریج رفت و زیر نظر معلم خصوصی بزرگ ویلیام هاپکنز به تحصیل پرداخت و همچنین تحت تأثیر استوکس و ویلیام هیوئل واقع شد او در سال ۱۸۵۴ از تحصیل فراغت یافت و در سال ۱۸۵۵ به عضویت ترینیتی برگزیده شد ماکسول از سال ۱۸۵۶ تا ۱۸۶۵ استادی کالج مارشال در ابردین و کالج کینگ در لندن را عهده دار بود آنگاه از کارهای منظم دانشگاهی کناره گرفت تا به نگارش اثر معروفش «رساله ای درباره برق و مغناطیس» بپردازد در ۱۸۷۱ به عنوان نخستین استاد فیزیک تجربی در کمبریج منصوب شد و نقشه آزمایشگاه کوندیش را طرح کرد و آن را گسترش داد ماکسول علاوه بر پژوهشهای انقلابی در برق مغناطیس و نظریه جنبشی گازها که نام وی را در تاریخ علم جاودان ساختند خدمات قابل توجه دیگری در چندین زمینه انجام داد نخستین مقاله اش درباره روش جدید ترسیم یک مرغانه کامل زمانی انتشار یافت که وی چهارده ساله بود کارهای ابتدایی او در نورشناسی هندسی بود از جمله کشف عدسی «چشم ماهی» (۱۸۴۳) و نور اکشسانی (۱۸۴۰) که با استفاده ازیک جفت منشور قطبنده که ویلیام نیکل به وی داده بود صورت پذیرفت ماکسول در سال ۱۸۳۹ پژوهش در مخلوط رنگها را درآزمایشگاه فاربز آغاز کرد و آنقدر پیش رفت تا دانش رنگ سنجی کمی را آفرید او ثابت کرد که نظیر همه رنگها را می توان با مخلوط کردن عامل طیفی بوجود آورد مشروط بر اینکه افزایش یا کاهش عاملها امکان پذیر باشد او نظریه تامس یانگ درباره سه گیرنده در دیدن رنگها را احیا کرد و نشان داد که کور رنگی به علت ناکارآیی یکی یا بیشتر ازیکی از این گیرنده هاست او اولین عکس سه رنگی را طرح ریزی کرد (۱۸۵۱) بیشتر وقت ماکسول بین سالهای ۱۸۴۵ و ۱۸۴۹ صرف بررسیهای ریاضی حرکات و پایداری حلقه های کیوان (زحل) گردید. ماکسول بر اثر مطالعه در حلقه های زحل که مسأله تعیین حرکات تعداد زیادی از اجسام متصادم را پیش آورد و بر اثر مقالات کلاوزیوس (۱۸۴۷ و ۱۸۴۸) با تصوری از احتمال و مسیرهای آزاد و نیز در نتیجه مطالعات قبلی (یعنی نظریه جنبشی گازها) به فرمول های آماری برای توزیع سرعتها در گازی با فشار یکنواخت انجامید و از آغاز عصر نوینی در فیزیک خبر داد که از تازگی فوق العاده اندیشه ماکسول درباره توصیف فرایندهای عملی فیزیک به وسیله تابعی آماری پدید آمد پژوهشهای ماکسول درباره توصیف فرایندهای عملی فیزیک به وسیله تابعی آماری پدید آمد پژوهشهای ماکسول در زمینه برق در سال۱۸۴۴ آغاز شد این پژوهشها به دو چرخه گسترده تقسیم می شوند چرخه اول از زمان پنج مقاله عمده است در زمینه برق مغناطیس چرخه دوم با تنظیم «رساله ای درباره برق و مغناطیس» و بیشتر از ده مقاله کوتاهتر در زمینه مسائل خاص ادامه می یابد. اندازه گیری های ناروانی گازی در فشارها و دماهای مختلف که ماکسول و همسرش در سال ۱۸۵۵ انجام دادند در آن زمان مفید ترین خدمت به فیزیک تجربی بود مقاله «نظریه پویشی گازها» که بعد از آن عرضه شد  برزگترین تک مقاله ماکسول بود و ماکسول در آن نظریه تازه ای پرورد که در آن مولکولهای گاز به صورت مراکز نیرویی بودند دستخوش نیروی رانش مولکولی از درجه n ام و به جای میانگین مسیر آزاد زمان مشخص کننده ای را قرار می داد و آن «مدول زمان واهلش» تنشها در گاز بود فرایند های کوتاه مدت که با زمان واهلش مقایسه شوند کشسانند و فرایندهایی که طول مدتشان درازتر باشد ناروانند این نظریه واهلش کشش آغازگر تغییر شکل ماده شد و به طور نامستقیم به هر شاخه فیزیک اثر گذاشت ماکسول در دو سال آخر عمر خود دو مقاله بسیار قوی درباره فیزیک مولکولی منتشر ساخت کتاب درسی ماکسول به نام Theory of Heat «نظریه گرما» در سال ۱۸۷۰ منتشر شد و چندین چاپ با تجدید نظر بسیار انتشار یافت همچنین در سال ۱۸۷۳ کتاب خود را به نام «دوره الکتریسیته و مغناطیس» منتشر ساخت و بلافاصله به سمت استاد کرسی فیزیک دانشگاه انتخاب شد ولی عمرش کوتاه بود و در پنجم نوامبر سال ۱۸۷۹ در چهل و نه سالگی وفات یافت.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

فردریک گائوس (۱۸۵۵-۱۷۷۷)

شارل. فردریک گائوس فرزند باغبان فقیری از اهالی «برونشویک» آلمان بود که در تاریخ ۳۰ آوریل سال ۱۷۷۷ متولد شد. پدرش مردی شرافتمند و مادرش زنی فعال و باهوش بود. گائوس بیش از سه سال نداشت که پدرش را از اشتباهی که در حساب ورقه ای بود مطلع ساخت و بدین ترتیب توانست استعداد فوق العاده خود را در محاسبه نشان دهد. هنگامیکه گائوس در مدرسه ابتدایی مشغول تحصیل بود و بیش از ده سال نداشت یک روز معلم او سر کلاس شاگردان را وادار نمود که مجموعه سلسله ای از اعداد را با هم جمع کنند ولی هنوز صورت مسئله تمام نشده بود که گائوس ده ساله گفت که من مسئله را حل کردم او متوجه شده بود که اختلاف ما بین او عدد از این سلسله مقداریست ثابت و خود به خود دستوری برای مجموع این نوع سلسله اعداد بوجود آورد. معلم او سخت متعجب شد و اظهار داشت که این کودک از من قویتر است و من دیگر معلوماتی ندارم که به او بیاموزم گائوس در سال ۱۷۹۵ وارد دانشگاه گوتینگن شد و در ۱۹ سالگی به حل بسیاری از مسائل که برای اویلر و لاگرانژ لاینحل مانده بود موفق گردید گائوس نیز همچون ارشمیدس و دکارت و نیوتن در کودکی دچار حادثه ای گردید که ممکن بود ریاضیات را از وجود او محروم سازد وی در اولین سالهای کودکی بود و طغیان آب ترعه ای را که از کنار خانه محقر ایشان می گذشت سرریز کرده بود. کودک که در کنار آب بازی می کرد در ترعه افتاد و چیزی نمانده بود که غرق شود و اگر بر حسب تصادف کارگری که در آن نزدیکی بود وی را نجات نمی داد زندگانی گائوس به همین جا خاتمه می یافت. روز سی ام مارس ۱۷۹۶ یکی از روزهای تاریخی دوران زندگی گائوس است در این روز یعنی درست یک ماه قبل از اینکه نوزده ساله شود گائوس بطور قطع تصمیم به مطالعه در ریاضیات گرفت. از همین روز بود وی دفتر یادداشت علمی خویش را ترتیب داد که یکی از ذیقیمت ترین مدارک تاریخ ریاضیات می باشد و اولین مسئله ای که در آن ثبت شده است همین اکتشاف بزرگ او می باشد.
این دفتر یادداشت فقط از سال ۱۸۹۸ در معرض مطالعه عموم قرار گرفت یعنی چهال و سه سال بعد از وفات گائوس.
گائوس در نهم اکتبر ۱۸۰۵ در بیست و هشت سالگی با یوهانا اشتهوف از اهالی شهر برونسویک ازدواج می کند و در نامه ای که سه روز بعد از نامزدی خود به دوست دانشگاهی خویش ولنگانگ بولیه نوشته است از خوشبختی خویش چنین گفتگو می کند: «زندگانی هنوز به صورت بهاری ابدی با رنگ های  جدید و درخشان در مقابل من است.ظ از این ازدواج سه فرزند نصیب او شد که یوزف و مینا و لودویش نام داشتند زنش در یازدهم اکتبر سال ۱۸۰۹ بعد از تولد لودویش وفات یافت. اگرچه سال بعد (چهارم اوت ۱۸۱۰) بخاطر کودکانش از نو ازدواج کرد ولی سالها بعد نیز از زن اول خود با تأثر بسیار گفتگو می کرد. زن دوم او که مینا والدک نام داشت دو پسر و یک دختر برایش آورد.
فقر و تنگدستی گائوس از یک طرف و فوت زنش از طرف دیگر بدبینی عجیبی در او بوجود آورد بطوریکه تا آخر عمر این بدبینی از او جدا نگردید ولی با وجود همه این گرفتاریها و در حالیکه نوشته بود «مرگ بر این زندگی ترجیح دارد» کتاب «تئوری اجسام آسمانی روی مقاطع مخروطی حول خورشید» را انتشار داد و در سال ۱۸۱۱ مسیر ستاره دنباله دار عظیمی را محاسبه نمود و در همین سال یک متیر موهومی را بیان کرد ولی از دیگران مخفی نگهداشت بطوریکه کوشی ریاضیدان معروف دوباره مجبور به کشف آن شد و بدین ترتیب ۵۰ سال علم ریاضی عقب بود. در سال ۱۸۳۳ تلگراف الکتریکی را ساخت و دو کتاب یکی در سال ۱۸۲۷ به نام «تجسسات درباره مسائل مربوط به مساحی عالی» منتشر ساخت و در این هنگام بود که تمام مردم معتقد بودند که گائوس بزرگترین ریاضیدان جهان است ولی گائوس به این افتخارات اهمیت نمی داد و هیچ کس را نزد خود نمی پذیرفت و از خانه خارج نمی شد و تنها در مدت ۲۷ سال فقط یکبار برای شرکت در کنگره علمی به برلین مسافرت کرد. گائوس فقط با زنی به نام «سوفی ژرمن» اهل فرانسه ارتباط داشت این زن در سال ۱۸۱۶ از طرف آکادمی علوم پاریس به اخذ جایزه بزرگ ریاضیات نائل شد. گائوس به آثار والتر اسکات و ژان پول علاقه فراوان داشت و در هفتاد سالگی به فکر آموختن زبان روسی افتاد. گائوس اکتشافات خود را طی سالهای ۱۷۹۶ تا ۱۸۱۴ در نوزده صفحه که شامل ۱۴۶ اکتشاف مهم بود در سال ۱۸۹۸ منتشر ساخت این جزوه چند صفحه ای گنجینه بزرگی بود که دانشمندان را به کلی حیران نمود.
گائوس اکتشافات خود را همیشه بصورت معما یادداشت می نمود و معتقد بود که فقط برای خود مطالعه می کند. وی هنگامی که در دانشگاه تحصیل می کرد کتاب خود را به نام «تجسسات حسابی» تمام کرد و تئوری اعداد را که تا آن زمان شکل واقعی به خود نگرفته بود بصورت دانش حقیقی درآورد. لاگرانژ ریاضیدان معروف در مورد کتاب گائوس چنین اظهار داشته است:
کتابی را که به عنوان «تجسسات حسابی» منتشر نموده اید مقام علمی شما را تا ردیف بزرگترین ریاضی دانان جهان بالا برده است و قسمتی ازآن که شامل اکتشافات تحلیلی است  تاکنون نظیرش بوجود نیامده مقارن با انتشار کتاب گائوس در سال ۱۸۰۱ «پیازی» ستاره کوچک «سرس» را کشف نموده بود و منجمین در صدد محاسبه مدار آن بر آمدند ولی محاسبه آن به استفاده از اعدادی منجر شد که چند کیلومتر طول داشتند. گائوس شروع به کار نمود و روش کلی مطالعه این مسائل را به دست آورد در نتیجه این اکتشاف به عنوان یک منجم مشهور شد و ریاست رصدخانه گوتینگن را به دست آورد.
گائوس در سالهای آخر زندگی مورد توجه و محبت عمومی قرار داشت ولی آنقدر که شایستگی داشت از نعمت خوشبختی بهره مند نبود. در ابتدای سال ۱۸۵۵ کم کم از تصلب عضلات قلب و اتساع حفره های ریوی رنج می برد و آثار آب آوردن در او هویدا شد. آخرین نامه ای که نوشت خطاب به سر دیویه یوستر (فیزیکدان انگلیسی) و درباره اکتشاف تلگراف الکتریکی بود. در صبح روز ۲۳ فوریه ۱۸۵۵ در سن هفتاد و هشت سالگی با آرامش کامل جان  سپرد در قلمرو ریاضیات نام او تا ابد جاوید خواهد ماند . . .


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

استیون هاوکینگ (…-۱۹۴۲)

متولد ۸ ژانویه ۱۹۴۲
او از هر گونه تحرک عاجز است. نه می تواند بنشیند نه برخیزد. نه راه برود. حتی قادر نیست دست و پایش را تکان بدهد یا بدنش را خم و راست کند. از همه بدتر توانایی سخن گفتن را نیز ندازد. زیرا عضلات صوتی او که عامل اصلی تشکیل و ابراز کلمات اند مثل ۹۹ درصد بقیه عضلات حرکتی بدنش در یک حالت فلج کامل قرار دارند. مشتی پوست و استخوان است روی یک صندلی چرخدار که فقط قلبش و ریه هایش و دستگاه های حیاتی بدنش کار می کنند و بخصوص مغزش فعال است. یک مغز خارق العلده که دمی از جستجو و پژوهش و رهگشایی بسوی معماها و نا شناخته ها باز نمی ماند.

این اعجوبه مفلوج استیفن هاوکینگ پرآوازه ترین دانشمند دهه آخر قرن بیستم است که اکنون در دانشگاه معروف کمبریج همان کرسی استادی را در اختیار داردکه بیش از دو قرن پیش زمانی به اسحق نیوتن کاشف قانون جاذبه تعلق داشت.همچنین وی را انیشتین دوم لقب داده اند زیرا می کوشد تئوری معروف نسبیت را تکامل بخشد و از تلفیق آن با تئوری های کوانتومی فرمول واحد جدیدی ارائه دهد که توجیه کننده تمامی تحولات جهان هستی از ذرات ریز اتمی تا کهکشان های عظیم باشد.
اینشتین معتقد بود که چنین فرمول یا قانون واحدی می بایست وجود داشته باشد و سالهای آخر عمرش را در جستجوی آن سپری کرد اما توفیقی نیافت.
استیفن هاوکینگ شهرت و اعتبار علمی خود را مدیون محاسبات ریاضی پیچیده و بسیار دقیقی است که در مورد چگونگی پیدایش و تحول سیاهچاله های آسمانی یا حفره های سیاه انجام داده است.این اجرام فوق العاده متراکم که به علت قدرت جاذبه بسیار قوی حتی نور امکان جدایی از سطح آن ها را نداردوجودشان بر اساس تئوری نسبیت انیشتین پیش بینی شده بود و به همین جهت هم سیاهچاله نامیده شدند.ردیابی و رویت آنها بوسیله قویترین تلسکوپ ها یا هر وسیله دیگر تا کنون ممکن نبوده است. با وجود این استیفن هاوکینگ با قدرت اندیشه و محاسبات ریاضی چون و چرا ناپذیرش- نه فقط وجود سیاهچاله ها را به اثبات رسانده و چگونگی شکل گیری و تحول آن ها را نشان داده بلکه به نتایج جالبی در رابطه این اجرام با کیفیت وقوع انفجار بزرگ Big Bang در آغاز پیدایش کیهان دست یافته است که در دانش فیزیک اختری و کیهان شناسی اهمیت بسزایی دارد و به عقیده صاحبنظران بنای این علوم را در قرن آینده تشکیل خواهد داد.

کتاب جدید هاوکینگ در این زمینه که بعنوان سیاهچاله ها و جهان های نوزاد انتشار یافت در محافل علمی جهان مثل یک بمب صدا کرد و شگفتی فراوان برانگیخت. اما قبل از اشاره خلاصه ای می آوریم از زندگی نویسنده اش که براستی از کتاب او شگفتی بر انگیز تر است .

استیفن هاوکینگ در ۸ ژانویه ۱۹۴۲ در شهر دانشگاهی آکسفورد زاده شد و دوران کودکی و تحصیلات اولیه اش را در همان شهر گذرانید. از همان زمان به علوم ریاضیات علاقه داشت و آرزوی دانشمند شدن را در سر می پروراند اما در مدرسه یک شاگرد خودسر و بخصوص بد خط شناخته می شد و هرگز خود را در محدوده کتاب های درسی مقید نمی کرد بلکه چون با مطالعات آزاد سطح معلواتش از کلاس بالاتر بود همیشه سعی داشت در کتاب های درسی اشتباهاتی را گیر بیاورد و با معلمان به جر و بحث و چون و چرا بپر دازد !

پدر و مادرش از طبقه متوسط بودند با یک زندگی ساده در خانه اس شلوغ و فرسوده اما مملو از کتاب که عادت به مطالعه را در فرزندانشان تقویت می کرد. فرانک پدر خانواده پزشک متخصص در بیماری های مناطق گرمسیری بود و به همین جهت نیمی از سال را به سفرهای پژوهشی در مناطق آفریقایی می گذرانید. این غیبت های متوالی برلی بچه ها چنان عادی شده بود که تصور می کردند همه پدر ها چنین وضعی دارند. و مانند پرندگان هر ساله در فصل سرما به مناطق آفتابی مهاجرت می کنند و بعد به آشیانه بر می گردند. در عین حال غیبت های پدر نوعی استقلال عمل و اتکا به نفس در بچه ها ایجاد می کرد.

استیفن در ۱۷ سالگی تحصیلات عالیه را در رشته طبیعی آغاز کرد و از همان زمان به فیزیک اختری و کیهان شناسی علاقه مند شد زیرا در خود کنجکاوی شدیدی می یافت که به رمز و راز اختران و آغاز و انجام کیهان پی ببرد. سالهای دهه ۶۰ عصر طلایی کشف فضا- پرتاب اولین ماهواره ها و سفر هیجان انگیز فضانوردان به کره ماه بود و بازتاب این وقایع تاریخی در رسانه ها جوانان را مجذوب می کرد. بعلاوه استیفن از کودکی عاشق رمان های علمی تخیلی بود و مطالعه آن ها نیز بر اشتیاق او به کسب معلومات بیشتر در فیزیک و نجوم و علوم دیگر می افزود. او دوره سه ساله دانشگاه را با موفقیت به پایان برد و آماده می شد تا دوره دکترا را در رشته کیهان شناسی آغاز کند اما . . .

استیون هاوکینگ - academist.ir

اما به دنبال احساس ناراحتی هایی در عضلات دست و پا استیفن در ژانویه ۱۹۶۳ یعنی آغاز بیست و یکسالگی مجبور به مراجعه به بیمارستان شد و آزمایش هایی که روی او انجام گرفت علائم بیماری بسیار نادر و درمان ناپذیری را نشان داد. این بیماری که به نام ALS شناخته می شود بخشی از نخاع و مغز و سیستم عصبی را مورد حمله قرار می دهد و به تدریج اعصاب حرکتی بدن را از بین می برد و با تضعیف ماهیچه ها فلج عمومی ایجاد می کند بطوریکه بمرور توانایی هرگونه حرکتی از شخص سلب می شود. معمولا مبتلایان به این بیماری بی درمان مدت زیادی زنده نمی مانند و این مدت برای استیفن بین دو تا سه سال پیش بینی شده بود.

نومیدی و اندوه عمیقی را که پس از آگاهی از جریان بر استیفن مستولی شد می توان حدس زد. ناگهان همه آرزوهای خود را بر باد رفته میدید. دوره دکترا-رویای دانشمند شدن - کشف رمز و راز کیهان - همگی به صورت کارکاتورهایی در آمدند که در حال دورشدن و رنگ باختن به او پوزخند می زدند. بجای همه آن خیال پروریهای بلند پروازانه حالا کاری بجز این از دستش بر نمی آمد که در گوشه ای بنشیند و دقیقه ها را بشمارد تا دوسال بعد با فلج عمومی بدن زمان مرگش فرا برسد.

به اتاقی که در دانشگاه داشت پناه برد و در تنهایی ساعتها متفکر و بی حرکت ماند. خودش بعدها تعریف کرده است که آن شب دچار کابوسی شد و در خواب دید که محکوم به اعدام شده است و او را برای اجرای حکم می برند و در آن موقعیت حس کرد که هر لحظه زندگی چقدر برایش ارزشمند است. بعد از بیداری به یاد آورد که در بیمارستان با یک جوان مبتلا به بیماری سرطان خون هم اتاق بوده و او از فرط درد چه فریادهایی می کشید. پس خود را قانع کرد که اگر به بیماری لادرمانی مبتلاست اما لااقل درد نمی کشد. بعلاوه طبع لجوج و نقادش که هیچ چیز را به آسانی نمی پذیرفت هشدار داد که از کجا معلوم که پیش بینی پزشکان درست از کار در بیاید و چه بسا که از نوع اشتباهات کتب درسی باشد!

اما آنچه به او قوت قلب و اعتماد به نفس بیشتری برای مبارزه با نومیدی و بدبینی داد آشنایی اش در همان ایام با دختری به نام (جین وایلد) بود که عد ها همسرش شد و نقش فرشته نگهبانش را به عهده گرفت. جین اعتقادات مذهبی عمیقی داشت و معتقد بود که در هر فاجعه ای بذراهی امید وجود دارد که با استقامت و قدرت روحی خود می تواند رشد کند. و بارور شود. باید به خداوند توکل داشت و از ناکامیهایی که پیش می آید خیزگاههایی برای کامیابی ساخت.

جین دانشجوی دانشگاه لندن بود اما تحت تاثیر هوش فوق العاده و شخصیت استثنایی استیفن چنان مجذوب او شده بود که هر هفته به سراغش می آمد و ساعتی را به گفتگوی با او می گذرانید و آمپول خوشبینی تزریق می کرد.آنها پس از چندی رسما نامزد شدند و استیفن تحصیلات دانشگاهی اش را از سر گرفت زیرا برای ازدواج با جین می بایست هرچه زودتر دکترای خود را بگیرد و کار مناسبی پیدا کند.

و او طی دو سال با اشتیاق و پشتکار این برنامه را عملی کرد در حالیکه رشد بیماری لعنتی را در عضلاتش شاهد بود و ابتدا به کمک یک عصا و سپس دو عصا راه می رفت. ازدواجش با جین در سال ۱۹۶۵ صورت گرفت و او چنان غرق امید و شادی بود که به پیش بینی دو سال پیش پزشکان در مورد مرگ قریب الوقوعش نمی اندیشید.

پروفسور استیفن هاوکینگ اکنون ۶۱ سال داردو ظاهرا بیش از یک ربع قرن قاچاقی زندگی کرده است. البته اگر بتوان وضع کاملا استثنایی او را در حال حاضر زندگی نامید.!

پیش بینی پزشکان در مورد بیماری فلج پیش رونده او نادرست نبود و این بیماری اکنون به همه بدنش چنگ انداخته است. از اواخر دهه ۶۰ برای نقل مکان از صندلی چرخدار استفاده می کند و قدرت تحرک از همه اجزای بدنش بجز دو انگشت دست چپش سلب شده است. با این دو انگشت او می تواند دکمه های کامپیوتر بسیار پیشرفته ای را فشار دهد که اختصاصا برای او ساخته اند و بجایش حرف می زند. و رابطه اش را با دنیای خارج برقرار می کند زیرا از سال ۱۹۸۵ قدرت تکلم خود را هم ازدست داده است.

در آن سال او پس از بازگشت از سفری به درو دنیا برای مدتی در ژنو بسر می برد که مرکز پژوهشهای هسته ای اروپاست و دانشمندان این مرکز جلسات مشاوره ای با او داشتند. یک شب که استیفن هاوکینگ تا دیر وقت مشغول کار بود ناگهان راه نفس کشیدنش گرفت و صورتش کبود شد بیدرنگ او را به بیمارستان رساندند و تحت معالجات اضطراری قرار دادند. معمولا مبتلایان به بیماری ALS در مقابل ذات الریه حساسیت شدیدی دارند و در صورت ابتلای به آن میمیرند که این خطر برای استیفن هاوکینگ هم پیش آمده بود و گرفتن راه تنفس او ناشی از ذات الریه بود. پس از چند روز بستری بودن در بخش مراقبتهای ویژه بیمارستان سرانجام با اجازه همسرش تصمیم گرفته شد که با عمل جراحی مخصوص مجرای تنفس او را باز کنند اما در نتیجه این عمل صدای خود را برای همیشه از دست می داد

عمل جراحی با موفقیت صورت گرفت و بار دیگر استیفن از خطر مرگ جست. هر چند قدرت تکلم خود را از دست داد اما با جایگزینی کامپیوتر مخصوص سخنگو ارتباط او با اطرافیانش حتی بهتر از سابق شد زیرا قبلا بعلت ضعف عضلات صوتی با دشواری و نارسایی زیاد صحبت می کرد. کامپیوتر سخنگو را یک استاد آمریکایی کامپیوتر در کالیفرنیت برای او ساخت و تقدیمش کرد. برنامه ریزی این دستگاه شامل سه هزار کلمه است و هر بار که استیفن بخواهد سخنی بگوید می بایست با انتخاب کلمات و فشردن دکمه های کامپیوتر به کمک دو انگشتش که هنوز کار می کنند جمله مورد نظرش را بسازد و صدای مصنوعی به جای او حرف می زند. البته اینگونه سخنگویی ماشینی طولانی تر است اما خود استیفن که هرگز خوشبینی اش را از دست نمی دهد عقیده دارد که به او وقت بیشتری می دهد برای اندیشیدن آنچه می خواهد بگوید و سبب می شود که هرگز نسنجیده حرف نزند.

ویلچر یا صندلی چرخدار استیفن که بوسیله آن رفت و آمد می کند نیز از پیشرفته ترین پدیده های تکنولوژی است و با نیروی الکتریکی حرکت می کند. وی اتکای زیادی به ویلچر خود دارد چون علاوه بر حرکت با آن وسیله ای برای ابراز احساساتش نیز محسوب می شود. مثلا اگر در یک میهمانی به وجد آید با ویلچرش به سبک خاص خود می رقصد و چنانچه صبر و حوصله اش را در مورد یک شخص مزاحم از دست بدهد در یک مانور سریع از روی پاهای او رد می شود !!! بسیاری از شاگردانش ضربه چرخهای ویلچر او را تجربه کرده اند و به گفته خودش یکی از تاسف هایش این است که طعم این تجربه را به مارگارت تاچر نچشانده است !

یکی از شگفتیهای این آدم مفلوج و نحیف که به ظاهر باید موجودی تلخ و غمزده و منزوی باشد شوخ طبعی و شیطنت کودکانه اوست که بخصوص در برق نگاه هوشمندانه و رندانه اش دیده می شود. در حالیکه اجزای چهره اش بی حرکت و فاقد هرگونه واکنش احساسی و عاطفی هستند اما چشمانش می درخشند.

انگار به هزار زبان با مخاطب سخن می گویند. او بهیچوجه خودش را منزوی نکرده است. به کنسرت و پارک می رود. در رستوران غذا می خورد. در انجمن های دانشجویان شرکت می کند. و سر به سر شاگردانش که همیشه او را سوال پیچ می کنند می گذارد. شیوه شیطنت آمیزش اینست که پاسخگویی را گاهی عمدا کش می دهد و در حالیکه پرسش کنندگان پس از چند دقیقه انتظار پاسخ مفصلی را برای سوال خود پیش بینی می کنند با یک کلمه بله یا نه از کامپیوتر سخنگویش همه را به خنده می اندازد.

این اعجوبه فاقد تحرک عاشق جنب و جوش و گشت و سیاحت است و تا کنون دوبار به سفر دور دنیا رفته و حتی از چین و دیوار باستانی آن دیدن کرده است. همچنین در صدها کنفرانس و سمینار علمی شرکت کرده است و به ایراد سخنرانی پرداخته است. که البته این سخنرانی ها قبلا در نوار ضبط و در روز کنفرانس پخش می شود.

استیون هاوکینگ - academist.ir

پرفروشترین کتاب علمی

از نکات جالب دیگر در زندگی استیفن هاوکینگ یکی هم اینست که او در سالهای اولیه زناشویی اش با جین وایلد از او صاحب سه فرزند شد یک دختر و دو پسر. لذت پدری و احساس مسئولیت در تامین زندگی فرزندان یکی از مهمترین انگیزه هایی بود که او را در مقابله با مشکلاتش یاری داد زیرا با طبع لجوج و بلندپروازش اصرار داشت که بهترین امکانات زندگی و تحصیل را برای بچه هایش فراهم کند و این امر مخارج هنگفتی روی دستش می گذاشت. هزینه خودش هم کم نبود چون می بایست به دو پرستار تمام وقت و یک دستیار حقوق بپردازد و درامد استادی دانشگاه کفاف این مخارج را نمی داد. به همین جهت در اواسط دهه ۸۰ به فکر نوشتن کتاب افتاد و در سال ۱۹۸۸ کتاب معروف خود به نام ( تاریخ کوتاهی از زمان) را منتشر کرد.

در این کتاب که به فارسی هم ترجمه شده است استیفن هاوکینگ به زبان ساده و قابل فهم عامه پیچیده ترین مسائل فیزیک جدید و کیهان شناسی و بخصوص ماهیت زمان و فضا را بررسی کرده و نظریات و محاسبات خودش را شرح داده است. بی آنکه خواننده را با فرمولها و معادلات ریاضی بغرنج گیج کند. اما به رغم سادگی بیان و جذابیت مباحث بسیاری از مردم از آن سر در نمی آورند. زیرا ایده های مطرح شده در کتاب در سطح بالای علمی است. با وجود این کتاب مزبور ۸ میلیون نسخه به فروش رفته و ۱۸۳ هفته در لیست ۱۰ کتاب پرفروش جهان قرار داشته است و طبعا چنین موفقیت بیمانندی مشکلات مادی استیفن را برای همیشه حل می کند.

کتاب جدید استیفن به نتایج پژوهشها و یافته های او درباره ی سیاهچاله ها اختصاص دارد. این اجرام مرموز و فاقد نورانیت آسمانی که بر اساس تئوری پذیرفته شده ای در سالهای اخیر از فروریزی و تراکم ستارگان سنگین وزن پس از اتمام سوخت هسته ای آن ها پدید می آیند ستارگان دیگر را در اطراف خود می بلعند و با افزایش جرم و در نتیجه دستیابی به نیروی جاذبه قویتر به تدریج ستارگان دورتر را به کام می کشند. بدینگونه در سیاهچاله ها ماده به حدی از تراکم می رسد که هر سانتی متر مکعب آن می تواند میلیونها و حتی میلیاردها تن وزن داشته باشد و نیروی جاذبه آنچنان قوی است که نور و هیچگونه تشعشعی امکان خروج از سطح آن ها را ندارد. به همبن جهت ما هرگز نمی توانیم حتی با قویترین تلسکوپها این غولهای نامرئی را ردیابی کنیم.

اما استیفن هاوکینگ در کتاب تازه اش برداشتهای متفاوتی از سیاهچاله ها ارائه داده است و با محاسبات خود به این نتیجه می رسد که این اجرام بکلی فاقد نورانیت نیستند و بعلاوه موادی را که از ستارگان دیگر جذب و بلع می کنند در مرحله نهایی تراکم به حالتی انفجار گونه از یک کانال دیگر بیرون می ریزند. منتها آنچه دفع می شود به همان صورتی نیست که بلعیده شده است. به عبارت دیگر سیاهچاله ها نوعی بوته زرگری هستند که طلا آلات مستعمل را به شمش تبدیل می کنند. از کانال خروجی عناصر تازه در یک جهان نوزاد تزریق می شود که می توان آن را در مقابل سیاهچاله ( سپید چشمه) نامید.

شاید سالها طول بکشد تا صحت و سقم نظزیه های جدید استیفن هاوکینگ روشن شود زیرا آنقدر تازگی دارد که عجیب به نظر می رسد. اما عجیب تر از آن مغز این مرد است که این نظزیه پردازی ها و رهگشائیها از آن می تراود. او برای محاسبات طولانی و پیچیده ریاضی و نجومی خود حتی از نوشتن ارقام روی کاغذ محروم است و باید همه این عملیات بغرنج را در مغز خود انجام بدهد و نتایج را در حافظه اش نگهدارد بدینگونه فقط با مغزش زنده است و به قول دکارت چون فکر می کند پس وجود دارد.

اما این موجود این آدم معلول و نحیف و عاجز از تحرک و تکلم یک سرمشق است . . . .

برای آن ها که با امید و استقامت و تلاش بیگانه اند . . .

برای آن ها که تواناییهای انسان و ارزش اندیشه سالم و سازنده را دست کم می گیرند . . .

برای بدبین ها و منفی باف ها که در افق دید خود جهان را به گونه سیاهچاله ای مخوف و ظلمانی می بینند . . . .

به سخن استیفن هاوکینگ : ( در آنسوی هر سیاهچاله سپید چشمه ای وجود دارد )


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

خواجه نصیرالدین طوسی (۶۷۲-۵۹۸)

محمد بن حسن جهرودی طوسی مشهور به خواجه نصیر الدین طوسی در تاریخ ۱۵ جمادی الاول سال ۵۹۸ هجری قمری در طوس ولادت یافته است. او به تحصیل دانش علاقه زیادی داشت و از دوران جوانی در علوم ریاضی و نجوم و حكمت سرآمد شد و از دانشمندان معروف زمان خود گردید. طوسی یکی از سرشناس ترین و با نفوذترین چهره های تاریخ اسلامی است.
علوم دینی و علوم عملی را زیر نظر پدرش و منطق و حكمت را نزد خالویش بابا افضل ایوبی كاشانی آموخت. تحصیلاتش را در نیشابور به اتمام رسانید و در آنجا به عنوان دانشمندی برجسته شهرت یافت. خواجه نصیر الدین طوسی را دسته ای از دانشوران خاتم فلاسفه و گروهی او را عقل حادی عشر (یازدهم) نام نهاده اند. علامه حلی كه یكی از شاگردان خواجه نصیر الدین طوسی می باشد درباره استادش چنین می نویسد: خواجه نصیر الدین طوسی افضل عصر ما بود و از علوم عقلیه و نقلیه مصنفات بسیار داشت. او اشرف كسانی است كه ما آنها را درك كرده ایم. خدا نورانی كند ضریح او را.
در خدمت او الهیات، شفای ابن سینا و تذكره ای در هیئت را كه از تألیفات خود آن بزرگوار است قرائت كردم. پس او را اجل مختوم دریافت و خدای روح او را مقدس كناد. نصیرالدین زمانی پیش از سال ۶۱۱ در مقابل پیشروی مغولان به یكی از قلعه های ناصرالدین محتشم فرمانروای اسماعیلی پناه برد. این كار به وی امكان داد كه برخی از آثار مهم اخلاقی، منطقی، فلسفی و ریاضی خود از جمله مشهورترین كتابش «اخلاق ناصری» را به رشته تحریر درآورد. وقتی كه هولاكو به فرمانروایی اسماعیلیان در سال ۶۳۵ پایان داد طوسی را در خدمت خود نگاه داشت و به او اجازه داد كه رصدخانه بزرگی در مراغه احداث كند كه شروع آن از سال ۶۳۸ بود. برای كمك به رصد خانه علاوه كمكهای مالی دولت اوقاف سراسر كشور نیز در اختیار خواجه گذارده شده بود كه از عشر (یك دهم) آن جهت امر رصدخانه و خرید وسایل و اسباب و آلات و كتب استفاده می نمود در نزدیكی رصد خانه كتابخانه بزرگی ساخته شده بود كه در حدود چهارصد هزار جلد كتب نفیس جهت استفاده دانشمندان و فضلا قرار داده بود كه از بغداد و شام و بیروت و الجزیره بدست آورده بودند در جوار رصدخانه یك سرای عالی برای خواجه و جماعت منجمین ساخته بودند و مدرسه علمیه ای جهت استفاده طلاب دانشجویان.
این كارها مدت ۱۳ سال به طول انجامید تا اینكه ایلخان هلاكوی مغولی در سال ۶۶۳ درگذشت. لیكن خواجه تا آخرین دقایق عمر خود اجازه نداد كه خللی در كار آنجا رخ دهد و كوشش بسیار نمود كه آن رصد خانه و كتابخانه از بین نرود.
قسمت اعظم ۱۵۰ رساله و نامه های طوسی به زبان عربی نوشته شده است. وسعت معلومات و نفوذ او با ابن سینا قابل قیاس است جز آنكه ابن سینا پزشك بهتری بود و طوسی ریاضیدان برتری. از پنج كتابی كه در زمینه منطق نوشته شده است اساس الاقتباس از همه مهمتر است. در ریاضیات تحریرهایی بر آثار آوتولوكوس، آرستاخوس، اقلیدس، آپولونیوس، ارشمیدس، هوپسیكلس، تئودوسیوس منلائوس و بطلمیوس نوشت. از جمله مهمترین آثار اصیل وی در حساب هندسه و مثلثات جوامع الحساب بالتخت و التراب، رساله الشافیه و اثر معروفش كتاب شكل القطاع است كه به نوشته های رگیومونتانوس اثر گذارده است.
معروفترین آثار نجومی وی زیج ایلخانی كه در سال ۶۵۰ نوشته شده می باشد و همچنین تذكره فی علم الهیئه است. كتاب تنسوق نامه و كتابهایی در زمینه اختربینی نیز نوشته است. احتمالاً برجسته ترین كار طوسی در ریاضیات در زمینه مثلثات بوده است در كشف القناع عن اسرار شكل القطاع، وی نخستین كسی بود كه مثلثات را بدون توسل به قضیه منلائوس یا نجوم توسعه بخشید و هم او بود كه برای نخستین بار قضیه جیوب را، كه رویداد برجسته ای در تاریخ ریاضیات است به روشنی بیان كرد. در نجوم تذكره فی علم الهیئه وی شاید كاملترین نقد بر نجوم بطلمیوسی در قرون وسطی و معرف تنها الگوی ریاضی جدید حركات سیارات است كه در نجوم قرون وسطی نوشته شده است.
این كتاب به احتمال زیاد از راه نوشته های منجمان بیزانسی به كوپرنیك اثر گذاشته است و همراه با كار شاگردان طوسی متضمن تمام تازه های نجومی كوپرنیكی است به استثنای فرضیه خورشید مركزی آن. نصیر الدین طوسی با اینكه سرو كارش بیشتر در سیاست و اجتماع بوده روشن ترین راه را كه برای رسیدن به جهان جاودانی نشان می دهد دیانت است. اگرچهت در تمام توشته های خود دم از استقلال و معرفت می زند اما آشكارا می گوید دانش تنها از ایمان و دین حاصل می شود و حقیقت دانش را دین میداند كه تسلی بخش جانها و روان بخش كالبدهای افسرده است. طوسی بیشتر به عنوان منجم معروف است و رصدخانه وی یك مؤسسه علمی در تاریخ علم به شمار می رود. كتاب تنسوق نامه او از لحاظ موضوع فقط در مقایسه با مشابهش یعنی كتاب بیرونی (كتاب الجماهر فی معرفت الجواهر) در درجه دوم اهمیت قرار دارد. طوسی یكی از پیشروترین فلاسفه اسلامی است كه تعیمات مشّائی ابن سینا را پس از آن كه در طول دو سده در محاق «كلام» قرار گرفته بودند احیاء كرد. او مظهر نخستین مرحله تركیب تدریجی مكتبهای مشّائی و اشراقی است.
اخلاق ناصری وی رایج ترین كتاب اخلاقی بین مسلمانان هند و ایران بوده است. تجرید العقاید او در كلام مبنای الهیات اصولی شیعه دوازده امامی است. طوسی احتمالاً بیش از هر فرد دیگر مایه احیای علوم اسلامی بوده است. گروهی خواجه را برهم زننده وحدت دو ملت عربی و اسلامی می پندارند و می گویند به دست او وحدت عربی در آن زمان پاشیده شد. در حقیقت خواجه در این باب گناهی نداشت و اگر لیاقت خواجه پس از آن همه وقایع و خونریزی به داد مسلمانان نرسیده بود جهان اسلامی امروز چه وضعیتی داشت؟ در سال ۶۷۲ هجری قمری نصیر الدین طوسی با جمعی از شاگردان خود به بغداد رفت كه بقایای كتابهای تاراج رفته را جمع آوری و به مراغه بازگرداند اما اجل مهلتش نداد و در تاریخ ۱۸ ذی الحجه سال ۶۷۲ هجری قمری در كاظمین نزدیك بغداد دار فانی را وداع گفت. نصیر الدین طوسی ستاره درخشانی بود كه در افق تاریك مغول درخشید و در هر شهری كه پاگذارد آنجا را به نور حكمت و دانش و اخلاق روشن ساخت و در آن دوره تاریك وجود چنین دانشمندی مایه اعجاب و اعجاز بود.


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

نیکولاس کوپرنیک (۱۵۴۳-۱۴۷۳)

نیکولاس کوپرنیک در نوزدهم سال ۱۴۷۳ در شهر تورن واقع در لهستان متولد شد و چون پدرش را از دست داده بود تربیت و پرورش او به دست عمویش انجام گرفت. عمویش که یکی از کشیشان بزرگ بود او را برای تحصیل به دانشگاه «کراکووی» فرستاد. کوپرنیک در بیست و سه سالگی برای تحصیل در رشته طب به دانشگاه «پادو» وارد شد و ضمناً در دانشگاه بولونی تحصیل نجوم می کرد. طولی نکشید که در اثر بروز استعداد خویش یک کرسی تدریس ریاضیات را به دست آورد. کوپرنیک در سن ۲۵ سالگی به شهر رم آمد. او در دانشگاه رم استاد اختر شناسی شد و به شاگردانش علوم آسمان شناسی نقل شده از دورانهای پیشین را که اخترشناس یونانی «بطلمیوس» حدود ۱۳۷۰ سال قبل از زمان او بنیان نهاده بود تدریس می کرد. در تصویر بطلمیوس از نظام عالم زمین مرکز عالم است و سیارات هر یک در دایره ای که شعاع آن فاصله سیاره تا زمین است به گرد زمین می چرخند. این نظریه پاکیزه و مرتب بود و می شد از آن برای محاسبات مداری سیاره ها نیزاستفاده کرد اما هرچه که بود نظریه ای غلط بود و باید هزار و هفتصد سال می گذشت و مشاهدات نجومی با دقت کافی امکانپذیر و انجام می شد تا زمینه به زیر سؤال رفتن آن فراهم می گردید. آغاز گر انقلاب علمی که سرانجام علم یونان را از تخت به زیر کشید نیکولاس کوپرنیک بود که با کار خود انسان اندیشگر را در مسیرخلاقیت بهتری قرار داد. براساس نظریه بطلمیوس عالم از شرق به غرب به دور زمین می گردد ولی کوپرنیک خود از آنچه که درس می داد ناراضی بود. بسیاری از چیزهایی که او مشاهده کرده بود با این فرضیه قابل توجیه و بیان نبود و خود فرضیه نیز دارای تضادها و تناقضهایی بود، مثلاً چرا ستارگان در مقایسه با ماه سریعتر حرکت می کردند تا در مقایسه با خورشید؟ چرا تعدادی از ستارگان به ظاهر حرکتی دورانی به دور آسمان داشتند؟ به همین جهت تصمیم گرفت کرسی استادی خود در دانشگاه را ترک کند تا بتواند عمیق تر و اصولی تر به پژوهش در دانش اخترشناسی بپردازد. او در سال ۱۵۰۱ پس از چند سال تحقیق در ایتالیا به وطن خود بازگشت و در آنجا به عنوان متولی کلیسای جامع شهر فرائن بورگ در پروسیا و دبیر و مشاور عمویش در منطقه «ارم لند» به کار پرداخت. او به عنوان کشیش کلیسای شهر مراسم مذهبی را رهبری می کرد و به عنوان پزشک به معالجه بیماران می پراخت. به عنوان یک مخترع یک سیستم سد بندی و ذخیره آب با یک آسیای آبران اختراع کرد که بوسیله آن آب آشامیدنی از یک رودخانه که در فاصله ۳ کیلومتری قرار داشت به داخل شهر هدایت می شد و بالاخره به عنوان ریاضیدان و حسابدار یک روش پولی سکه ای جدید برای پروسیای غربی و پادشاهی لهستان بنا نهاد. از آنجایی که نخستین تلسکوپ سالها پس از مرگ او اختراع شد مجبور بود برای پژوهش در زمینه حرکات اجرام آسمانی تنها به چشمان خود متکی باشد. او برای این کار دستور داد در اتاق مطالعه اش در برج کلیسا شکافهایی در سقف ایجاد کنند. او می توانست شبها مشاهده کند که ستارگان چگونه بر فراز این شکافها عبور می کنند. وی در سال ۱۵۰۷دریافت که اگر به جای زمین خورشید مرکز عالم فرض شود جداول نجومی موقعیت مکانی سیارات با دقت بس بهتری قابل محاسبه است. ترتیب جدیدی که کوپرنیک برای موقعیت سیارات بر پایه افزایش فاصله آنها تا خورشید در نظر گرفت- یعنی ترتیب: عطارد، زهره، زمین، ماه، مریخ، مشتری و زحل جای ترتیب قبلی در نظریه زمین مرکزی را گرفت. بنابر اصل پیشنهادی کوپرنیک چنانچه مدار گردش زمین به دور خورشید از مدارات مشتری و زحل تنگ تر باشد زمین متناوباً از آنها پیش افتاده، سبب می شود آن دو در آسمان شب در حال چرخش در جهت معکوس به نظر آیند. دیگر اینکه پدیده تقدیم اعتدالین را اینک می شد با فرض تکان خوردن زمین (لرزش خفیف شبیه لرزش ژله) حین چرخش به دور محور خود توضیح داد.
اعتدالین به هنگام عبور خورشید از صفحه مدار بر استوای زمین رخ می دهند و برابری طول شب و روز در سراسر کره زمین را سبب می شوند. اعتدال بهاری حوالی اول فروردین ماه و اعتدال پاییزی در حوالی آخر شهریور رخ می دهد. مشکل در آن زمان این بود که اعتدالین هر سال اندکی زودتر رخ می دادند و نظریه قدیمی بطلمیوس قادر به توضیح آن رویداد نبود. پیدایش فصول سال نیز اگر زمین در سال یکبار به دور خورشید می چرخید و محور آن با راستای قرار گرفتن خورشید زاویه می ساخت، بهتر قابل توضیح بود. کوپرنیک تقریباً چهل سال برای تکمیل پژوهشهای اخترشناسی خود وقت صرف کرد. با پایان یافتن پژوهشها ثابت کرد که تصویر جهانی بطلمیوس اشتباه است. خورشید و سایر ستارگان فقط در ظاهر به دور زمین می گردند. کوپرنیک ثابت کرد که در حقیقت این خورشید است که در مرکز جهان ما قرار دارد و زمین- مانند معدودی از اجرام آسمانی بزرگ دیگر که او مشاهده کرده بود- به دور خورشید در گردش است. او این سیاره ها را Planet نامید که از واژه ای یونانی به معنای مهاجر گرفته شده است که شامل سیاراتی است که پیش از این ذکر شد. کوپرنیک درباره ماه فرضیه بطلمیوس را تأیید می کرد و به این باور بود که ماه واقعاً به دور زمین می چرخد، در حالیکه زمین به دور خورشید می گردد و ماه به عنوان قمر زمین به همراه آن به دور خورشید می گردد. کوپرنیک تا اواخر عمر خود از چاپ کامل نظرات خارق العاده خویش خودداری کرد و تنها در سال ۱۵۴۳ بود که «گفتار درباره چرخش کرات سماوی» او انتشار یافت. افکار آماده در کتاب کوپرنیک بنیادی تر از آن بود که بتوان آنها را جدی گرفت. یک نسخه چاپ شده از آثارش درست قبل از مرگ در بستر بیماری به دست او رسید چون او در آن زمان بیش از هفتاد سال سن داشت و مفلوج و تقریباً نابینا بود بعید به نظر می رسید که موفق به دیدن این اثر بزرگ چاپی شده باشد، اثری که او برای خلق و ایجاد آن تمام عمرش را کار کرده بود. کوپرنیک در بیست و چهارم ماه مه سال ۱۵۴۳ هنگامی که فقط چند روزی از انتشار کتابش می گذشت وفات یافت. کوپرنیک بدون آنکه بداند چه خدمت ارزنده ای به جهان بشریت کرده است دار فانی را وداع گفت. سرانجام پس از گذشت یکصد و پنجاه سال از مرگش دانشمندان اندیشه های او را پذیرفتند. کوپرنیک امروزه بیش از چهار سده پس از مرگش، یکی از بزرگترین ها در قلمرو دانش به شمار می رود.



+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

لباچفسکی (۱۷۹۲ - ۱۸۵۶)

لباچفسکی طرفدار شیوه تفکر مترقی بود. او از درک علمی هندسه دفاع می کرد و کوششهایی را که در جهت انتساب قوانین هندسه به عقل مطلق انجام می گرفت محکوم می کرد. او می گفت :
“ما در طبیعت تنها حرکت را می شناسیم، حرکتی که بدون آن هیچ احساسی ممکن نیست. بدین جهت همه مفاهیم دیگر و مثلا” مفاهیم هندسه به وسیله مغز ما و از خواص حرکت گرفته شده است.”

به همین جهت لباچفسکی با سرسختی و پیگیری این فکر را دنبال می کرد که : “مقدماتی از ریاضی که کوشش میشود از خود فکر و بدون ارتباط با عمل بدست آید برای ریاضیات بی فایده خواهد بود.”

لباچفسکی با متزلزل ساختن خلل ناپذیری اصول هندسه اقلیدسی ضربه سنگینی هم به فلسفه کانت وارد کرد. کانت معتقد بود که بررسی حقایق هندسی نتیجه تجربه انسان نیست، بلکه اشکال ذاتی و غیر قابل تغییر شناخت انسانی هستند و برای این نظریه خود از خلل ناپذیری اصول هندسه اقلیدس بعنوان نقطه اتکای اساسی استفاده می کرد.

اما برعکس برای لباچفسکی تجربه و عمل همواره راهنمای کشف حقایق بود. مثلا” او برای اینکه امکان وجود هندسه ای را که به وسیله خود او کشف شده بود با تحقیق تجربی تایید کند، اقدام به اندازگیری زاویه های مثلثی نمود که راسهای آن ستارگان آسمام بودند.

این طرز تفکر که تنها تجربه و عمل می تواند اطمینان به درستی نتیجه گیری های تئوریک را بوجود آورد از مشخصات جهان بینی لباچفسکی بود که برای او راهنمایی در جهت تحکیم رابطه علم و عمل بود.

او بیش از ۳۰ سال پرفسور دانشگاه قازان بود و حدود ۲۰ سال رئیس این دانشگاه و در یکی از سخنرانی های خود در سال ۱۸۲۸ بیان کرد که :

“این کوشش بیهوده که هر دانشی را تنها از مغز بیرون بکشید، رها کنید. از طبیعت سئوال کنید، طبیعت است که شامل همه حقایق است و به پرسشهای ما بطور صحیح و متقاعد کننده جواب می دهد.” هندسه نا اقلیدسی ، تلاشهای اولیه

نیکلای لوباچفسکی
نیکلای ایوانویچ لباچفسکی (Lobachevsky, Nikolay Ivanovich) از جمله اولین کسانی بود که قواعد هندسه اقلیدسی را که بیش از ۲۰۰۰ سال بر علوم مختلف ریاضی و فیزیک حاکم بود درهم شکست. کسی باورش نمی شد هنگامی که اروپا مرکز علم بود شخصی در گوشه ای از روسیه بتواند پایه های هندسه اقلیدسی را به لرزه در بیاورد و پایه های علم در قرن نوزدهم را پی ریزی کند.
خیال نداریم راجع به خود او صحبت کنیم بلکه می خواهیم بطور مختصر بیان کنیم که او چه کرد. در میان اصول هندسه اقلیدسی - که راجع به آنها در آینده صحبت خواهیم کرد - اصلی وجود دارد به اینصورت : “از هر نقطه خارج یک خط نمی توان بیش از یک خط موازی - در همان صفحه ای که خط و نقطه در آن قرار دارند - به موازات آن خط رسم کرد”.

در طول سالها این اصل اقلیدس مشکل بزرگی برای ریاضی دانان بود. چرا که ظاهری شبیه به قضیه داشت تا اصل. مقایسه کنید آنرا با این اصل اقلیدس که می گوید بین هر دو نقطه می توان یک خط راست کشید و یا اینکه همه زوایای قائمه با هم برابر هستند.

حقیقت آن است که بسیاری از ریاضی دانان سعی کردند که این اصل اقلیدس را اثبات کنند اما متاسفانه هرگز این امر ممکن نشد. حتی خیام در برخی مقالات خود سعی در اثبات این اصل کرد اما او نیز همانند سایرین به نتیجه نرسید.

لباچفسکی (۱۷۹۲ - ۱۸۵۶) نیز همانند بسیاری از دانشمندان علوم ریاضی سعی در اثبات این اصل کرد و هنگامی که به نتیجه مطلوب نرسید نزد خود به این فکر فرو رفت که این چه هندسه ای است که بر پایه چنین اصل بی اعتباری استوار شده است. اما لباچفسکی در کوشش بعدی خود سعی کرد تا رابطه میان هندسه و دنیای واقعی را پیدا کند.

او معتقد بود اگر نتوانیم از سایر اصول هندسه اقلیدسی این اصل را ثابت کنیم باید به فکر مجموعه اصول دیگری برای هندسه باشیم. اصولی که در دنیای واقعی حضور دارند. او پس از بررسی های بسیار چنین بیان کرد :

“از هر نقطه خارج یک خط می توان لااقل دو خط در همان صفحه به موازات خط رسم کرد”

هر چند پس از این فرض بنظر می رسید که وی در ادامه به تناقض های بسیاری خواهد رسید اما او توانست بر اساس همین فرض و مفروضات قبلی اقلیدس به مجموعه جدید از اصول هندسی برسد که حاوی هیچگونه تناقضی نباشد. او پایه های هندسه ای را بنا نهاد که بعدها کمک بسیار زیادی به فیزیک و مکانیک غیر نیوتنی نمود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

مایکل فارادی (۱۸۶۷-۱۷۹۱)

مایكل فارادی فرزند نعل بند فقیری است كه در بیست و دوم سپتامبر ۱۷۹۱ در انگلستان متولد شد. او به رغم آموزش رسمی كمی كه دیده بود ادیسون زمان خود شد. در سیزده سالگی در دكان صحافی به عنوان شاگرد مشغول كار شد و هنگام فراغت به مطالعه كتابهای موجود در دكان صحافی می پراخت. مطالعه یكی از تألیفات شیمی دان سوئیسی ژان مارسه او را به خط سیر علوم وارد نمود. فارادی از آن پس در كلاس سر همفری دیوی (شیمی دان مشهور) حاضر می شد و مقالاتی هم در این باره می نوشت و برای استاد می فرستاد. او با خودآموزی در علم تا آنجا پیش رفت كه برجسته ترین فیزیكدان آزمایشگر عصر خود شد.
در سال ۱۸۱۳ سر همفری دیوی او را به عنوان دستیار خود انتخاب نمود. در آغاز فارادی می بایست فقط كارهای جزئی و بی اهمیت از قبیل جارو كشیدن كف آزمایشگاه و تمیز كردن آزمایشگاه را انجام می داد ولی او همیشه چشم و گوشش را باز نگه می داشت و هرگاه فرصت دست می داد تجربیات آزمایشگاهی خود را انجام می داد. فارادی به مبحث الكتریسیته علاقه خاصی داشت. در آن زمان می دانستند كه هرگاه جریان های الكتریكی از میان مایعات خاصی عبور داده شوند جریان الكتریكی مایع را به عناصر تشكیل دهنده آن تجزیه می كند بنابراین مثلاً جریان الكتریكی می تواند آب را به دو ماده گازی شكل اكسیژن و هیدروژن تجزیه كند یا اگر مثلاً جریانی الكتریكی را از میان محلول نیترات نقره عبور دهند نقره خالص رسوب می كند. این فرایند را الكترولیز می نامند. فارادی در سال ۱۸۲۱ نخستین موتور الكتریكی (الكترو موتور) را ساخت. البته این هنوز موتوری بسیار ساده و ضعیف تر از آن بود كه بتواند كاری انجام دهد ولی به هر حال این موتور اختراع معركه ای بود كه روزی پی از بهینه سازی و تكامل ماشینهای پرقدرتی را برای هر خط كاری قابل تصوری به كار می انداخت. فارادی به این ترتیب توجه جهان علمی ان روز را به خود جلب كرد و در سال ۱۸۲۴ به عنوان استاد انجمن سلطنتی انگلستان در لندن برگزیده شد. دیوی نسبت به فارادی نظر خوبی نداشت و او را همان شاگرد فقیر سابق می دانست در صورتی كه در این هنگام فارادی مقامی همانند دیوی كسب نموده بود. فارادی درسال ۱۸۳۱ روندی را كه طی آن نخستین موتور الكتریكی را به كار انداخت به طور معكوس تجزیه كرد. در موتور الكتریكی او از الكتریسیته برای ایجاد حركت استفاده كرده بود. حال می خواست از حركت برای تولید الكتریسیته برای ایجاد حركت استفاده کند.

او زمانی به این فكر افتاد كه در حال انجام آزمایشهایی با آهنربا بو. آهن ربای فارادی از جنس آهن بود. نیروی مغناطیسی یا جاذبه آهنربا به طور نامرئی در فضای اطراف آهن ربا گسترده است كه این فضا را میدان مغناطیسی یا میدان نیرو می نامند. فارادی كشف كرد كه چگونه می توان برق تولید كرد. نخستین ژنراتور یا به عبارت دیگر مولد برق فارادی از یك صفحه مدور مسی تشكیل می شد كه میان دو انتهای یك آهن ربای نعل اسبی به وسیله محوری استقرار یافته بود و بوسیله یك اهرم حركت دستی چرخانده می شد. وقتی این صفحه مدور با سرعت در میدان مغناطیسی می چرخید جریان الكتریكی ایجاد می شد كه این جریان از طریق یك جفت سیم مسی به نقطه دلخواه هدایت می شد. فارادی در سالهای ۱۸۳۱ و ۱۸۳۲ اثر خود را كه شامل «الكتریسیته القایی» بود به جامعه پادشاهی داد و همین اثر بود كه نام او را در دنیای ابدی ساخت. شهرت او بیش از هرچیز به پاس كشف پدیده القاء الكترومغناطیسی است كه سبب توفیق وی در آن آزمایش مقدماتی هانس كریستین اورستد بود.
آن آزمایش نشان می داد كه عقربه قطب نمایی كه در مجاورت یك سیم حامل جریان برق واقع باشد از راستای خود منحرف میشود. فارادی دریافت كه در هر دو زمینه الكتریسیته و مغناطیس، خواص بوسیله نیروهایی كه در راستاهای نامرئی به نام راستای خطوط نیرو یا میدان اثر می كنند منتقل می شود. این كشف او آغازگر نظریه میدانها و در حكم برداشتن یك قدم در آن زمینه بود. كمك مهم فارادی به پیشرفت فیزیك جلب توجه دست اندركاران به میدان نامرئی نیرو بود كه امروزه از اهداف اصلی پژوهش در كلیه زمینه ها از ذرات درون هسته اتم گرفته تا فضاهای بین كهكشانی است. بررسی های الكتروشیمیایی فارادی نیز او را قانع ساخت كه ماده از اتم هایی مختلف الجنس با بار الكتریكی موازنه شده یعنی از اتمهایی كه دارای مقادیر برابری بار الكتریكی مثبت و منفی هستند درست شده است.
فارادی كه در زمان حیاتش از لحاظ علمی به درجه ای عالی رسیده بود مردی متواضع ، محجوب و ساده بود. او عنوان اشرافی بارون را كه به وی پیشنهاد كرده بودند نپذیرفت و گفته بود: چون این لقب چیزی به من نمی آموزد بنابراین مورد استفاده ام نخواهد بود. فارادی ایجاد كننده الكتروتكنیك در بیست و پنجم اوت ۱۸۶۷ در سن ۷۶ سالگی درگذشت.



+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

یوهان کپلر (۱۶۳۱-۱۵۷۱)

یوهان كپلر در ۱۶ ماه مه ۱۵۷۱ در وایل دراشتات آلمان متولد شد. دوران كودكی كپلر با فقر و تنگدستی و بدبختی توأم بود. كپلر برای تحصیل به مدرسه طلاب پروتستان رفت و در اثر هنر و استعدادی كه از خود نشان داد بوسیله استادانش روانه دانشگاه توبینگن شد. كپلر در سال ۱۵۹۴ به سمت معلم ریاضیات مدرسه شبانه روزی پروتستان در گراتز انتخاب شد. وی برای افزودن به درآمد ناچیز خود تقویمهای نجومی كه در میان سایر چیزها وضع هوا، سرنوشت شاهزاده ها، خطرات وقوع جنگ و قیام تركها را نیز پیش بینی می كرد، چاپ و منتشر می نمود.
شهرت وی در این زمینه ها به زودی پخش و سرانجام طالع بین امپراتور رودلف و اعضای برجسته دیگر دربار او شد و این روش منبع درآمد كپلر شده بود. از وی نقل شده است كه: «طالع بینی از گدایی بهتر است.» از سرزدن گهگاه او به عالم فالگیری كه بگذریم، یوهان كپلر كسی است كه جایگاه او در میان غولان است. او نخستین انسانی است كه با فراست رمز معماری منظومه شمسی را گشود و قوانینی برای حركت سیارات آن فرمول بندی كرد. كپلر در اثر مطالعات در علم نجوم با خود گفت چون به موجب هیئت كوپرنیك سیارات به دو خورشید دوایری طی می كنند بنابراین مجموعه تمام اوضاع مریخ كه بوسیله تیكو رصد شده است باید روی یك دایره فضایی قرار گیرد (تیكوبراهه نشان داد كه حركت سیارات كاملاً با نمایش و تصویر دایره های هم مركز وفق نمی دهد.
از آنجا كه تیكوبراهه بیشتر به رصدهای مستقیم و اندازه گیری سرگرم بود هیچ كوششی برای تجزیه و تحلیل نتایج خود انجام نداد و این كار به یوهان كپلر كه در سال آخر زندگی تیكوبراهه دستیار وی بود واگذار شد). كپلر مسلح به این گنجینه معلومات و با ایمان به درستی نظریه كپرنیك كمر به كشف قوانین ریاضی حل كننده مسأله حركت سیارات بست. اطلاعات رصدی یاد شده در نظریه بزرگ خورشید مركزی كوپرنیك بطور كامل صدق نمی كرد و كپلر ناچار شد مدت ده سال از عمر خود را صبورانه وقف كار سخت بررسی عملی در حركت سیارات و قوانین ریاضی حاكم بر آنها كند. او همه این كارها را به تنهایی و بدون یاری گرفتن از كسی كرد و ارزش كار او به جز از سوی چند تن، درك نشد. كپلر در سال ۱۶۰۹ ناگهان به نیروی الهام متوجه حقیقت شد «ستاره مریخ روی مسیر بیرونی است». نبوغ كپلر با كشف بیضی بودن شكل حقیقی مسیر زمین به دور خورشید ظاهر شد كه پیش از آن یك دایره كامل دانسته و پذیرفته شده بود.
وقتی كپلر مسیر بیضی شكل سیاره را كشف كرد شروع به پیش بینی حركت آن نمود و گفت كه فلان وقت باید در فلان موضع قرار گیرد و همه جا ستاره را در رأس موعد در محل موعد مشاهده كرد. او آن نتیجه را از راه محاسبه رابطه موقعیت های مكانی زمین و مریخ و خورشید با یكدیگر گرفت زیرا داده های رصدی تنها در یك مسیر بیضی صدق می كردند. كپلر دی پی انجام آن كار دست به كار انجام محاسبات مربوط به حركت و مدار سیارات شناخته شده دیگر شد. دستاورد او در آن زمینه با در نظر گرفتن پیشرفت كم ریاضیات در آن زمان بسیار بزرگ و چشمگیر بود. وی علاوه بر كشف انطباق دقیق ارقام معلومات رصدی با بیضی بودن مدارها كشف كرد كه سرعت حركت هر سیاره به دور خورشید با فاصله آن از خورشید نسبت عكس دارد. در سال ۱۶۰۹ در كتاب (نجوم جدید) دو قانونی كه اولی نام او را ابدی ساخته ذكر نمود. این بار دیگر حركت دایره ای كه اینقدر در نظر بطلمیوس عزیز بوده اند به كلی از بین رفت و نجوم قدیم را همراه برد.
كپلر پس از چندین سال مطالعه در حركت سیارات در ۱۶۱سال  موفق به كشف قانون سوم خود شد. كپلر بر پایه آن یافته ها قوانین سه گانه زیر را درباره حركت سیارات بیان كرد:
۱- مدار حركت سیارات به گرد خورشید یك بیضی است كه خورشید در یكی از دو كانون آن قرار دارد.
۲- خط وصل كننده هر سیاره به خورشید در زمانهای مساوی مساحات مساوی جاروب می كند.
۳- مكعب فاصله متوسط هر سیاره تا خورشید با مربع زمان یك دور كامل گردش سیاره تناسب مستقیم دارد.
قانون دوم را می توان به صورت زیر نیز بیان كرد: زمانی كه سیاره در نقاط دور بیضی مسیر در حركت است فاصله تا خورشید زیادتر و سرعت حركت كمتر است. به تدریج كه سیاره به نقاط نزدیك بیضی مسیر می رسد فاصله تا خورشید كمتر و سرعت سیاره زیادتر می شود. این تغییر در سرعت سبب می شود كه سیاره چه به خورشید نزدیك و چه از آن دور باشد، مساحت درنوردیده اش در فضا در فواصل زمانی ثابت، ثابت می ماند. قانون سوم كپلر را هم می توان به این گونه بیان كرد: هرگاه فاصله متوسط هر سیاره تا خورشید به توان سه و زمان كامل شدن یك دور سیاره به توان دو رسانیده و نسبت اعداد حاصل تشكیل شود این نسبت همواره ثابت و برای تمام سیارات یكی است.
گذشته از این، كپلر نخستین بار اصل ماند (اصل جبر) را در مكانیك حدس زد كه بعدها بوسیله گالیله صورت تحقق یافت. كپلر در ۱۵ نوامبر سال ۱۶۳۱ در اطاق میخانه ای زندگی را بدرود گفت. كپلر به زودی پس از مرگ از خاطره ها رفت و هیچ كس آثار او را مطالعه نمی كرد ولی دوران افتخار او زمانی آغاز گردید كه نیوتن و لاپلاس شناخت شدند. او خود قبلاً در این خصوص چنین نوشته بود: «من كتاب خود را می نویسم، خواه خوانندگان آن مردان فعلی یا آیندگان باشند تفاوتی ندارد. این كتاب می تواند سالها انتظار خوانندگان واقعی خود را بكشد، مگر نه خداوند نیز شش هزار سال انتظار كشید تا تماشاگری برای آثار او پیدا شد.»



+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

دالامبر (۱۷۸۳-۱۷۱۷)

صبح یكی از روزهای ماه نوامبر ۱۷۱۷ ناله كودكی از داخل بسته ای در كنار كلیسای «سن ژان لورن» توجه زنی خیرخواه و نیكوكار را به خود جلب می نماید. زن نیكوكار كه زوجه شیشه بر فقیری به نام «روسو» بود كودك را به فرزندی خود قبول می كند. زن نیكوكار كودك را مانند فرزند خود تربیت می كند و كودك هم بعدها حق شناسی بی مانندی را درباره این مادر مبذول می دارد.
ولی مدتها بعد معلوم شد كه این كودك فرزند نامشروع زنی میهماندار به نام مادام «تنس» و یك افسر سوار نظام بنام ژنرال دتوس می باشد.
طولی نكشید كه دالامبر سر راهی بزرگ شد و دانشمند شهیری گردید ولی هیچ وقت مادر- خوانده خود را فراموش نكرد و به مادام تنس كه مایل بود او را پیش خود ببرد گفته بود كه: «شما فقط نامادری من هستید و مادر حقیقی من همان زن شیشه بر است.»
دالامبر بیشتر به واسطه پژوهشهایش در ریاضیات و مكانیك استدلالی و به عنوان ویراستار علمی دایره المعارف معروف است، او در معروفترین كتاب خود به نام «رساله درباره مكانیك» كه در سال ۱۷۴۳ منتشر شد سه قانون خود برای حركت را عرضه كرد. در مورد قانونهای اول و دوم یعنی قانون ماند و قانون متوازی الاضلاع حركت، استدلال دالامبر هندسی بود فقط در مورد قانون سوم پای فرضهای فیزیكی در میان است. این قانون به موضوع تعادل می پردازد و عبارت است از اصل بقای اندازه حركت در موقعیتهای برخورد.
دالامبر در این رساله نخستین بیان درباره آنچه را امروزه اصل دالامبر شناخته می شود ارائه می كند.
این اصل امروز در واقع بیش از آن كه اصل به شمار آید قاعده ای است برای كاربرد قوانین حركت كه در رساله بیان شده اند. می توان آن را چنین بیان كرد: در هر موقعیتی كه شییء در اثر مانعهایی از ادامه حركت ماندی عادی خود بازماند، حركت حاصل را می توان به دو مؤلفه تجزیه كرد: حركتی كه شیء عملاً انجام می دهد و حركتی كه مانعها آن را از بین می برند. دالامبر در سال ۱۷۴۴ رساله ای درباره تعادل و حركت سیالات انتشار داد و از اصل خود برای توصیف حركت سیالات استفاده كرد و به بررسی مسائل مهم جاری مكانیك سیالات پرداخت. كتاب دیگرش به نام «تفكراتی درباره علت كلی بادها» كه در سال ۱۷۴۷ منتشر شد، حاو نخستین كاربرد عمومی معادلات دیفرانسیل جزئی در فیزیك ریاضی بود در مقاله ای به سال ۱۷۴۷ معادله موجی برای نخستین بار در فیزیك ظاهر شد اما راه حل دالامبر اگرچه درست بود، كاملاً با پدیده های مشهود وفق نمی داد.
در كتاب «پژوهش درباره تقدیم اعتدالین و رقص محوری زمین» كه در سال ۱۷۴۹ نوشته شد. روش او در پرداختن به مسأله تقدیم اعتدالین شبیه به روش كلرو بود و به راه حلی دست یافت كه با حركت رصد شده زمین توافق بیشتری داشت. همچنین كتاب و رساله ای درباره نظریه جدید مقاومت سیالات كه در سال ۱۷۵۲ منتشر شد و در آن برای نخستین بار معادلات دیفرانسیل هیدرودینامیك بر حسب یك میدان بیان شده و باطلنما (پارادوكس) هیدرودینامیك مطرح گردیده بود، بحث و جدال بسیاری برانگیخت. فرهنگستان پروس در مسابقه ای كه این مطلب برای آن نوشته شده بود جایزه ای اعطا نكرد به این دلیل كه هیچ كس دلیلی تجربی در مورد این كار نظری ارائه نكرده بود. ادعا شده است كه اثر دالامبر اگرچه بهترین اثری بود كه به فرهنگستان رسیده بود، از خطا مصون نمانده بود. خود دالامبر محرومیت خویش را از جایزه نتیجه نفوذ اویلر می دانست و روابط میان این دو دانشمند كه قبلاً تیره شده بود، رو به وخامت بیشتری نهاد. افتخار توسعه مكانیك سیالات به گونه ای مختلف به هر دو شخص نسبت داده شده است. دالامبر پیشگفتار دایره المعارف را نوشت. این پیشگفتار از اسناد عمده عصر روشنگری و بیانیه فیلسوفان است.
مقاله های دالامبر در دایره المعارف از حوزه ریاضیات بسیار فراتر می رفت. دالامبر كه با همكاری «دیدرو» برای تهیه دایره المعارف اقدام كرده بود در سال ۱۷۵۸ همكاری با دایره المعارف را ترك گفت. وی در سال ۱۷۵۴ به عضویت آكادمی علوم فرانسه انتخاب شد. محصول علمی مهم دالامبر پس از سال ۱۷۶۰ كتاب «جزوه های ریاضی» او بود كه مشتمل بود بر راه حلهای جدید فراوانی برای مسائلی كه او قبلاً به آنها دست یازیده بود. دالامبر سرانجام در روز ۲۹ اكتبر ۱۷۸۳ در شصت و سه سالگی در پاریس درگذشت.



+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

دیوید بوهر (۱۹۶۲-۱۸۸۵)

نیلز هنریك دیوید بوهر در سال ۱۸۸۵ و در كپنهاك دانمارك به دنیا آمد. پدر او كریستیان بوهر استاد فیزیولوژی دانشگاه كپنهاك و مادرش اِلن آلدر بوهر دختر یك خانواده یهودی دانماركی سرشناس در مراكز بانكی و پارلمانی بود. خانواده بوهر كلیسا رو نبودند ولی زن خانواده برخلاف یهودی بودنش توافق كرده بود كه بچه ها مسیحی بار آورده شوند. بوهر در سال ۱۹۰۳ در رشته فیزیك دانشگاه كپنهاك نام نویسی كرد. در دانشگاه نیلز با انجام آزمایشهایی درباره نیروی كشش سطحی آب و اندازه گیری آن نیرو خود را ممتاز كرد و توانست به پاس انجام آن كار مدال طلای آكادمی علوم و ادبیات دانمارك را به دست آورد. وی در سال ۱۹۱۱ با نوشتن تزی درباره نظریه الكترونی فلزات- كه تأكید آن بر نارسایی های فیزیك كلاسیك درتوضیح رفتار ماده در سطح اتمی بود- درجه دكترای خود را دریافت كرد. نوشتن آن تز آغاز تمركز اندیشه وی بر روی موضوع تحقیق بقیه دوره زندگی خود بود. بوهر در انگلستان پس از همكاری مختصری با ج.ج. تامسون در كمبریج رهسپار آزمایشگاه رادرفورد در منچستر شد. داشتن رابطه با رادرفورد سرمشق حیات علمی بعدی او شد. آن دو از همان نخستین ملاقات با یكدیگر دوست شدند و تا پایان عمر دوستانی نزدیك باقی ماندند. در واقع رادرفورد بود كه بوهر را به بالاترین تراز پژوهش در زمینه فیزیك آورد. بوهر كه در درك اهمیت نظری شگرف و ارزش انكشافی الگوی هسته ای اتم كه در سال ۱۹۱۰ توسط رادرفورد عرضه شده بود- ذهنی تند و تیز داشت از آن استفاده كرد تا نكات ریز را روشن سازد:
۱- خواص شیمیایی یك اتم از جمله جای آن در جدول تناوبی بستگی به آرایش الكترونهای آن دارد.
۲- خواص رادیواكتیو (پرتو زا) با هسته مرتبط است.
۳- ایزوتوپها متناظرند با اتمهایی كه دارای الكترونهای یكسان اما هسته های جرمی متفاوتند.
۴- فروپاشی پرتو زا بار هسته و در نتیجه تعداد الكترونها و هویت شیمیایی اتم را تغییر می دهد.
بوهر سپس به نحوه تعیین ماهیت دقیق رابطه میان عدد اتمی یك عنصر كه فشرده و خلاصه ای از رفتار شیمیایی آن به شمار می رود و تعداد الكترونهای موجود در اتم پی برد. بوهر در سال ۱۹۱۲ به دانمارك بازگشت و به سمت دانشیاری فیزیك دانشگاه كپنهاك منصوب شد. او پس از شكل گیری حرفه آینده اش در كپنهاك با مارگارت نورلند ازدواج كرد. ازدواج آن دو پیوندی محكم و پر از خوشبختی از آب در آمد و برای بوهر منبع مادام العمر وفاق و قوت شد. زن و شوهر شش فرزند پسر پیدا كردند كه چهارتن از آنها به سن بلوغ و بالاتر از آن رسیدند. بوهر در پی استقرار در كپنهاك به اندیشه درباره جنبه های نظری مدل اتم هسته دار رادرفورد ادامه داد. این مدل مانند منظومه شمسی بسیار كوچك با هسته ای در میان به مثابه خورشید و الكترونهایی در حال گردش به گرد آن به مثابه سیارات بود. فیزیكدانان آن را در در كل پذیرفته بودند اما در آن اشكال بزرگی هم كه امروزه آن را یك ناهنجاری می خوانند می دیدند. به موجب نظریه الكترومغناطیس ذره باردار و چرخانی مانند الكتروند باید در هر دور گردش مقداری انرژی به صورت تابش پخش و در نتیجه بخشی از انرژی خود را از دست بدهد. طبق تئوری در چنین حالتی دایره مسیر باید مارپیچ وار تنگ و تنگ تر شده الكترون سرانجام به درون هسته سقوط میكند اما این وضع پیش نیامده و الكترونها به داخل هسته فرو نمی ریزند و اتم به مدت نامحدود پایدار باقی می ماند. ناهنجاری بدین سان در این مغایرت رفتار الكترون با پیش بینی نظریه الكترومغناطیس بود.
بوهر برای یافتن توضیح مسأله شیوه تازه ای به كار برد و گفت: تئوری بی تئوری. الكترون تا زمانی كه به چرخش ادامه می دهد هیچ تابشی از خود به بیرون نمی فرستد. او این را در حالی می گفت كه نظریه و شواهد آزمایشگاهی، هر دو، نشان می دادند كه وقتی هیدروژن حرارت ببیند از خود نور تابش میكند و عقیده این بود كه آن نور از الكترون اتم هم تابش می شود. بوهر در سال ۱۹۱۳ با آن روش به تجسم ساختاری برای اتم دست یافت. بوهر در توضیح چگونگی رفتار الكترون از وجود رابطه جدیدی بین ماده و ور سخن به میان آورد و گفت كه الكترون در رفتن از مداری به مدار دیگر انرژی، بصورت بسته یا پیمانه هایی از انرژی تشعشعی جذب یا تابش می كند (چیزی كه امروزه فوتون یا كوآنتوم نور نامیده می شود). هرچه طول موج تابیده كمتر باشد انرژی فوتون آن بیشتر است.
هیدروژن سه خط طیفی روشن به رنگهای قرمز، سبز متمایل به آبی و آبی دارد. بوهر تشریح كرد كه این خطوط رنگی واضح طیف همان تابشهای اتم هیدروژن هستند. نور قرمز هنگامی تابش می شود كه الكترون از مدار سوم به مدار دوم بجهد و نور سبز متمایل به آبی مربوط به جهش الكترون از مدار چهارم به دوم است. در آغاز بسیاری از فیزیكدانان مسن تر از جمله ج.ج تامسون درباره درستی نظریه بوهر تردید كردند اما رادرفورد از حامیان آن شد بطوریكه نظریه جدید سرانجام پذیرفته شد. بوهر در سال ۱۹۱۳ سه مقاله درباره ساختار اتم منتشر كرد كه یكی از آنها مقاله «درباره ساختمان اتم و مولكول» بود. او سالهای ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۶ را در منچستر گذرانید و یكبار دیگر در آنجا تحت حمایت رادرفورد به كار پراخت. پس از آن در سال ۱۹۱۶ تصدی كرسی استادی فیزیك دانشگاه كپنهاك به او پیشنهاد شد. وی به قصد قبول آن به دانمارك بازگشت و تا پایان عمر مدیر آن مؤسسه باقی ماند.
فرهنگستان علوم سوئد در نوامبر سال ۱۹۲۲ جایزه فیزیك نوبل را به نیلز بوهر اعطاء كرد. او ششمین دانماركی و نخستین فیزیكدان دانماركی بود كه به دریافت آن نشان افتخار نائل می آمد. بوهر در دهه ۱۹۳۰ ضمن ادامه كار روی نظریه كوانتومی، سهمی نیز در پیشبرد زمینه جدید فیزیك هسته ای ادا كرد. برداشت او از هسته اتم كه وی آن را به قطره ای مایع تشبیه كرد، قدم مهمی در راه درك پدیده های هسته ای بسیار شد. مدل او به ویژه در درك نحوه شكافت هسته اتم كه در سال ۱۹۳۹ مشاهده شد نقشی كلیدی داشت. پس از جنگ جهانی دوم، بوهر كه بیشتر و به عبث كوشیده بود تا رهبران كشورهای متفق را به پذیرش نظرات خود در مورد پیشگامی بین المللی به منظور محدود ساختن خطرات جنگ هسته ای برانگیزد. در ماه ژوئن ۱۹۵۰ نامه سرگشاده ای خطاب به سازمان ملل متحد انتشار داد و درخواست خویش مبنی بر ایجاد یك «دنیای آزاد» را به عنوان پیش شرط صلح تكرار كرد. از جمله فعالیتهای علمی بعدی او نقش رهبرانه ای بود كه در سال ۱۹۵۵ در سازمان دادن به مؤسسه ای دانماركی برای استفاده سازنده از كار مایه هسته ای ایفا كرد. بوهر در سالهای پایانی عمر خود در عرصه دانش فیزیك بیشتر یك تماشاگر بود تا یك ایفا كننده نقش و با این حال هنوز در ایجاد یك جو اخلاقی قوی در جامعه اعمال نفوذ مهمی می كرد. او در دوره اشتغال به حرفه خود به دو نسل فیزیكدان اثر گذاشت، به روش برخورد آنها با مسائل علمی شكل داد و برای نشان دادن راه درست زیستن به انسان دانش پژوه الگویی از شخص خود ارائه داد. بوهر در ۱۸ نوامبر سال ۱۹۶۲ در سن هفتاد و هفت سالگی در كپنهاك درگذشت. وی شخصیت علمی بسیار محبوبی بود كه پس از مرگش جهان متمدن یكسر در سوگ فرو رفت. بوهر در سرتاسر زندگی حرفه ای ممتاز خود شخصیتی روحاً انسان دوست و عمیقاً بین المللی بود.



+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

ايزاك نيوتن

ايزاك نيوتن در سال ۱۶۴۲ در انگلستان بدنيا آمد.پدرش دو ماه قبل از متولدشدنش درگذشته بود. زماني كه ايزاك ۳ ساله بود مادرش دوباره ازدواج كرد،واو نزد مادربزرگش باقي ماند. او علاقه اي به مزرعه خانوادگي نداشت،به همين جهت او براي تحصيل به دانشگاه كمبريج فرستاده شد.

ايزاك تنها چند ماه بعد ازمرگ گاليله متولد شد،يكي از بزرگترين دانشمندان تمام قرن ها. گاليله ثابت كرده بود كه اين سياره ها هستند كه به دور خورشيد مي چرخند و نه بدور زمين،آمطور كه عموم مردم مي انديشيدند. ايزاك نيوتن به دستاوردها و اكتشافات گاليله و ديگران بسيار علاقمند بود. ايزاك فكر مي كرد كه عالم هستي مثل ماشيني عمل مي كند كه قوانين كم و ساده اي بر آن حاكم است.

او همانند گاليله بر اين انديشه بود كه رياضيات راهي ست براي اثبات و بيان اين قوانين.نيوتن يكي از بزرگترين دانشمندان دنيا بود چون هم ايده و انديشه هاي خود را حفظ كرده بود و هم از انديشه هاي ديگر دانشمندان بهره ميگرفت تا تصويري از كاركرد عالم بدست آورد. ايزاك نحوه كار جهان را با رياضيات مي داد،او قوانين حركت و جاذبه را فرمولبندي كرد.اين قوانين فرمولهاي رياضي هايي هستندكه حركت اشيا هنگامي كه بر آنها نيرويي وارد ميشود را توضيح ميدهند.

هنگامي كه ايزاك به عنوان پروفسور رياضيات در دانشگاه تدريس مي كرد،مشهورترين كتابش،را منتشر كرد. او ۳ قانون مهم را در مورد حركت اشيا در اين كتاب آورده است. سپس او تئوري ها و نظراتش را در مورد جاذبه تشريح كرد.

جاذبه نيرويي است كه باعث ميشود اشيا به طرف زمين كشيده شوند. مثلا اگر مدادي از ميز به پايين سقوط كند بر روي كف اتاق مي افتد نه روي سقف.

ايزاك همچنين در اين كتابش از قوانينش استفاده كرد تا نشان دهد كه سيارات در يك مدار بيضوي شكل بدور خورشيد ميگردند نه مداري دايره اي نيوتن از سه قانون براي بيان حركت اجسام استفاده كرد. كه از آنها به قوانين نيوتن اسم برده ميشود.

قانون اول ميگويد كه جسمي كه نه كشيده شود و نه هل داده شود،همچنان باقي مي ماند ويا حركتش را برخط مستقيم با سرعت ثابت ادامه مي دهد.

فهميدن اين مطلب كه يك دوچرخه بدون اينكه كشيده شود ويا هل داده شود بدون حركت مي ماند ساده است،اما فهميدن اينكه جسمي بدون كمك به حركتش ادامه دهد مشكلتر به نظر مي رسد. دوباده به دوچرخه فكر كنيد، اگر كسي در هنگام دوچرخه راندن قبل از توقف دوچرخه ازآن پايين بپرد چه اتفاقي مي افتد؟ به حركتش ادامه ميدهد يا مي افتد.

تمايل يك جسم به بي حركت باقي ماندن وياادامه حركت در يك خط مستقيم با سرعت ثابت اينرسي خوانده ميشو د.

قانون دوم F=MA

نيرو = جرم شتاب بيان ميكند كه چگونه نيرويي بر جسمي عمل ميكند اگر شخصي سوار بر دوچرخه پدال آن را به جلو فشار دهد دوچرخه به سمت جلو ميرود،واگه شخصي دوچرخه را از پشت بگيرد و به جلو هل دهد شتاب دوچرخه افزايش مي يابد.اگر دوچرخه سوار ترمز را فشار بدهد از سرعتش بآرامي كم ميشود واگراو فرمان دوچرخه را به سمتي به گرداند،مسيرآن عوض خواهد شد.

قانون سوم مي گويداگر جسمي كشيده شود يا هل داده شود،همين جسم در مسيرمخالف به همان اندازه ميكشد و يا هل خواهد داد.

شخصي جعبه اي را بلند ميكند،براي اين كار نيرويي صرف كرده است جعبه سنگين است به اين دليل كه،همان مقدار نيرو را به دستهاي بلندكننده وارد ميكند. اين وزن از طريق پاهاي فرد به زمين منتقل ميشود،زمين هم به همان اندازه به پاهاي فرد نيرويي به سمت بالا وارد مي كند. اگر زمين نيروي كمي را به شخص وارد كند،شخص بلندكننده مي افتد. و اگر كف زمين نيروي زيادي وارد كند شخص به پرواز در خواهدآمد.

بيشتر مردم وقتي به نيوتن فكر ميكنند،اون رو زير يك درخت سيب در حال افتادن سيب مي بينند.زماني كه نيوتن سيب راهنگام افتادن ديد به فكر حركت خاصي افتادـجاذبه. نيوتن فهميد كه جاذبه نيروي جذب كننده اي ست بين دو جسم. او همچنين دانست كه اجسام با جرم بيشتر نيروي جاذبه بيشتري را اعمال مي كنند،يا به بيان ديگري اجسام كوچكتر را به سمت خود مي كشند.اين همان دليلي است كه سيب به خاطر آن به سمت زمين مي افتدبه جاي رفتن به هوا،واينكه چرا مردم در آسمان شناور نيستند ايزاك در مورد جاذبه وسيب انديشيد. او فكر مي كرد كه ممكن است جاذبه به زمين واشياي بر روي آن محدود نشود چه مي شوداگر جاذبه در ماه واطراف آن وجود داشته باشد؟ ايزاك نيرويي كه لازم بود تا ماه به دور زمين بگردد را محاسبه كرد.وسپس با نيرويي كه موجب افتادن سيب شده بود،مقايسه كرد.بعد از پذيرفتن اين واقعيت كه ماه بسيار از زمين دور است،و جرم بسيار بيشتري دارد،او متوجه شدكه نيروها مساوي است.ماه توسط نيروي جاذبه زمين به دور مدار زمين نگه داشته شده است محاسبات نيوتن درك مردم از عالم را تغيير داد.كسي تا آن زمان نمي توانست بگويد كه چرا سيارات در مداراتشان مانده اند؟. چه چيزي آنها را نگه داشته است؟ پنحاه سال قبل از اينكه نيوتن متولد شود تصور مردم براين بود كه سياره ها توسط سپرهاي نامرئي نگه داشته شده است.ايزاك ثابت كردكه آنها توسط جاذبه خورشيد نگه داشته شده اند.همچنين او نشان داد كه نيروي جاذبه به فاصله و جرم دو جسم بستگي دارد او اولين كسي نبود كه فهميد مدار سيارات حلقوي نمي باشد،بلكه بيشتر بيضوي شكل هستند.


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

گاندی

گاندی

«گاندی» عنوان کتابی است نوشته‌ی «جین رالس» که توسط انتشارات پنگوئن به زبانی
ساده و جذاب برای کودکان و نوجوانان خلاصه شده است. در ترجمه سعی کرده‌ام همین زبان
ساده و داستان‌گونه را حفظ کنم. پانوشت‌هایی که در آخر آمده است در متن اصلی نیست.
این پانوشت‌ها برای اطلاع بیشتر خوانندگان از عقاید و سلسله‌مراتب طبقات در هند از
سایت ویکی پدیا آورده شده است.

(۱۸۸۱-۱۸۶۹)

موهنداس کرمچند گاندهی(۱)، ‌سال ۱۸۶۹ در پورباندر در غرب هند متولد شد. بیشتر
هندی‌ها هندو(۲) هستند و خانواده‌ی او هم از این قائده مستثنا نبود. گاندی از یک
خانواده‌ی فقیر بود اما می‌توانست به مدرسه برود. او کتاب می‌خواند و با دوستانش در
کوچه بازی می‌کرد. گاندی از ورزش‌های مدرسه خوشش نمی‌آمد اما در عوض از
پیاده‌روی‌های طولانی لذت می‌برد. گاندی بعدها نوشت:"من وقتی جوان بودم بعضی وقت‌ها
کارهای بدی می‌کردم". یک روز مقداری پول از اتاق برادر بزرگ‌ترش برداشت. بعضی
وقت‌ها هم به حرف مادرش گوش نمی‌داد. مادرش همیشه به او می‌گفت" ‌هندوها هرگز گوشت
و ماهی نمی‌خورند و حیوانات را نمی‌کشند". اما دوست گاندی به او می‌گفت"انگلیسی‌ها
چون گوشت می‌خورند قوی هستند ‌و چون قوی‌اند حاکم هنداند. پس گاندی گوشت خورد،اما
به مادرش نگفت.
او یک زندگی معمولی با اشتباهات معمولی داشت. اما نباید فراموش کرد که او یک انسان
عادی نبود. او ماهاتما "روح بزرگ"،‌ و رهبر مردمش بود.
×
وقتی گاندی متولد شد، انگلیس کشوری قدرتمند و حاکم هند بود. اما چطوری این وضع پیش
آمده بود؟
سال۱۴۹۷ اولین اروپاییان با کشتی به هند وارد شدند. آنها پرتغالی بودند. هلندی‌ها،
‌انگلیسی‌ها و فرانسوی‌ها هم به دنبال آنها آمدند. در این زمان هند یک کشور نبود
بلکه حاکمان مختلفی هر کدام در گوشه‌ای بر آن حکومت می‌کردند.
سال ۱۶۰۰ انگلیسی‌ها کمپانی هند شرقی را درست کردند. آنها می‌خواستند کالاهایی از
هند بخرند. آنها به بعضی از حاکمان هند کمک کردند تا با حاکمان دیگر بجنگند و
همچنین با هلندی‌ها و فرانسوی‌‌ها در هند جنگیدند.
سال ۱۷۵۷ حاکم هند، ‌سراج‌الدوله با انگلیسی‌ها جنگ کرد. او هرچند از فرانسوی‌ها
کمک گرفت اما انگلیسها پیروز شدند.
سال ۱۸۱۸ کمپانی هند شرقی تقریبا حاکم هندوستان شده بود. لباس، ‌شکر و چیزهای دیگری
بوسیله‌ی کشتی از هند به انگلستان می‌رفت.
سال ۱۸۵۷ هندی‌ها در سراسر هند با انگلیسی‌ها جنگیدند. انگلیسها پیروز شدند، ‌اما
آنها کمپانی هند شرقی را تعطیل کردند. انگلیسی‌ها حاکم هند بودند. آنها هفتاد هزار
سرباز انگلیسی و صد و شصت هزار سرباز هندی داشتند.
سال ۱۸۹۹ در این زمان هند، ‌کانادا، استرالیا، هنگ‌کنگ، سنگاپور، جامایکا، ‌آفریقای
جنوبی و جاهای دیگری در آفریقا همگی جزء امپراتوری انگلستان بود. انگلیسی‌ها
کالاهای زیادی را خرید و فروش می‌کردند. آنها ثروت زیادی برای امپراتوری‌شان فراهم
کرده بودند.
سال ۱۹۰۰ تعداد زیادی از مردم انگلستان در هند به دنیا می‌آمدند و می‌مردند. در
واقع هند خانه‌ی آنها بود. البته آنها با هندی‌ها زندگی نمی‌کردند بلکه بر آنها
حکومت می‌کردند. هندی‌های ثروتمند برای تحصیل به انگلیس و هندی‌های فقیر برای کار
به جاهای دیگری در اروپا می‌رفتند.

(۱۹۱۵-۱۸۸۲)

موهنداس تنها سیزده سال داشت که والدینش برایش همسر انتخاب کردند. نام همسرش
کاستوربای(۳) بود. او هم سیزده سال داشت. در آن زمان‌ها، ‌اغلب هندوها وقتی که خیلی
جوان بودند ازدواج می‌کردند. موهنداس و کاستوربای اولین بچه‌شان را در سال ۱۸۸۶ به
دنیا آوردند.
گاندی در هجده سالگی به لندن رفت. طرز فکر مادرش شبیه او نبود، مادرش می‌گفت" او در
لندن چگونه می تواند هندوی خوبی باشد؟". بهرحال گاندی می‌خواست در رشته‌ی حقوق
تحصیل کند.
وقتی که برای اولین‌بار به لندن رفت، تصمیم گرفت مثل یک انگلیسی زندگی کند. او رقص
یادگرفت و لباس‌های اروپایی پوشید. اما احساس خوبی نداشت. او به کاستوربای و
بچه‌شان در هند فکر می‌کرد. انگلیسی او خوب نبود. گاندی غذاهای آنها را دوست نداشت
چون عمدتا گوشت بود. و بدتر اینکه مخارج زندگی در لندن بسیار سنگین بود.
او با خود می‌گفت" ‌من انگلیسی نیستم،‌ هندی‌ام، جای ارزانتری‌گیر خواهم آورد و با
پای پیاده رفت و آمد می‌کنم تا بتوانم با پول کمتری زندگی کنم" در کل او از این وضع
راضی بود؛ سه سال در کالج به شدت درست خواند، بعد به هند برگشت. او وکیل شده بود.
نخستین شغل مهم گاندی در آفریقای جنوبی در زمینه‌ی حقوق بود. در سال ۱۸۹۳ با کشتی
از بمبئی به دوربان(۴) رفت. او به خاطر ترک کردن دوباره‌ی کاستوربای ناراحت بود.
اما این دوری تنها برای یک سال بود و در این مدت گاندی با جدیت کار می‌کرد.
آفریقای جنوبی نیز زیرسلطه‌ی انگلیس بود. هندی‌های زیادی در آنجا زندگی می‌کردند،
اما انگلیسی‌ها از آنها خوششان نمی‌آمد. انگلیسی‌ها آنهارا «رنگین پوست»(۵) صدا
می‌کردند. آنها قانون‌های متفاوتی برای هندی‌ها و سیاه‌پوستان آفریقایی گذاشته
بودند.
گاندی یک ماه بعد به آفریقای جنوبی رسید. او تا اندازه‌ای خوشحال بود چونکه احساس
می‌کرد این موقعیت او را تغییر می‌دهد.
در یکی از غروب‌های سال ۱۸۹۳ گاندی با قطار از دوربان به پرتوریا(۶) می‌رفت. او در
قسمت درجه یک قطار بود. قطار در پترماریتزبورگ(۷) در ناتال توقف کرد. مرد سفید
پوستی سوار قطار شد و گاندی را دید.
مرد سفید پوست به گاندی گفت :"برو بیرون از اینجا. رنگین پوست‌ها نمی‌توانند در
اینجا باشند".
گاندی اعتراض کرد که" اما من بلیط درجه یک دارم، ‌من حقوقدانم. در لندن من همیشه در
درجه یک می‌نشستم".
مرد سفید پوست گفت:" در آفریقای جنوبی حقوقدان‌ها رنگین پوست نیستند" و پلیس را صدا
زد.
پلیس خطاب به گاندی گفت"یا به درجه سه برو یا اینکه از قطار پیاده شو".
گاندی تکان نخورد، ‌بنابرین پلیس او را همراه کیفش از قطار بیرون انداخت. گاندی شب
را در ایستگاه پترماریتزبورگ گذراند. شب طولانی و سردی بود. به مرد سفید پوست فکر
می‌کرد. آنها هر دو انسان بودند تنها رنگ پوستشان متفاوت بود. گاندی ساعت‌ها فکر
کرد: دو راه پیش رو دارم یک اینکه به هند برگردم و دیگری اینجا بمانم و مبارزه کنم،
‌من می‌توانم به هندی‌های اینجا کمک کنم.گاندی بیست سال در آفریقای جنوبی ماند.
گاندی در ۱۸۹۶ خانواده‌اش را به آفریقای جنوبی آورد. او کتاب‌های زیادی
خواند.می‌خواست افکار و عقاید جدیدی را یاد بگیرد، می‌خواست همه چیز را تغییر دهد.
کتاب‌های مقدس مسلمان‌ها، ‌مسیحی‌ها و هندوها ـ قرآن، انجیل و باگاوادگیتا(۸) را
می‌خواند. او افلاطون، ‌تولستوی و جان راسکین(۹) را به انگلیسی می‌خواند. راسکین
گفته بود "یک زندگی خوب، یک زندگی ساده است؛ کار سخت برای روان‌هایمان خوب است.
مردم تنها چیزهایی را که دیگران دارند می‌خواهند". هنگامی که گاندی از یک فکر خوشش
می‌آمد، ‌از آن پیروی می‌کرد. او این افکار را دوست داشت چون زندگی‌اش را تغییر
می‌داد. در ۱۹۰۴ او نخستین آشرام(۱۰)‌اش را در نزدیکی دوربان ساخت. هندی‌های زیادی
در آفریقای جنوبی در ناتال و ترانسوال(۱۱) زندگی می‌کردند. آنها در مزرعه‌های شکر و
قهوه کار می‌کردند. بعضی از هندی‌های ثروتمند شرکت‌های تجاری داشتند اما بیشتر،
هندی‌های فقیر بودند. گاندی پی برد که"ما هرگز با سفید پوستان یکسان نیستیم، اما
می‌توانیم بعضی چیزها راتغییر دهیم"،‌ گاندی انتشار روزنامه‌ای را برای هندی‌ها
آغاز کرد.
زمانی پیش آمد که همه چیز بدتر شد. در ۱۹۰۷ قانون جدیدی در ترانسوال وضع شد که به
موجب آن هندی‌ها مجبور بودند کارت‌شناسایی جدیدی با خود داشته باشند. پلیس آفریقای
جنوبی می‌توانست به خانه‌ی هندی‌ها برود و از آنها کارتشان را بخواهد. هندی‌های
بدون کارت به زندان می‌افتادند. این قانون جدید به"قانون سیاه" معروف شد. این قانون
به گاندی ایده‌ی جدیدی داد.
گاندی تمام هندی‌ها را به جلسه‌ای فراخواند. پلیس هم حضور داشت. در مقابل پلیس،
‌گاندی کارتش را در آتش انداخت. پلیس او را دستگیر و به زندان انداخت. گاندی خود
خواسته بود به زندان برود؛ ایده‌ی جدید او، ‌مبارزه‌ی منفی بود. او می‌گفت:"ما به
این قانون می‌گویم «نه»، ‌اما ما هرگز مرتکب خشونت نمی‌شویم. ما بر حق‌ایم و آنها
در اشتباه‌اند. بر حق بودن به ما قدرت می‌دهد".
قوانین بعدی سخت‌تر شدند. طبق این قوانین جدید، ‌تنها مسیحی‌ها می‌توانستند در
آفریقای جنوبی ازدواج کنند. مسلمان‌ها و هندوها حق ازدواج نداشتند. بیشتر هندی‌ها
یا هندو بودند یا مسلمان. همچنین کارگران هندی نمی‌توانستند آزادانه در آفریقای
جنوبی رفت و آمد کنند.
هنگامی که گاندی از زندان بیرون آمد، ‌شروع به مبارزه‌ی منفی دیگری کرد. در اکتبر
۱۹۱۳ او به همراه هزاران هندی دیگر از ناتال تا ترانسوال راهپیمایی کردند. آنها
بدون کفش راهپیمایی می‌کردند و تنها نان و شکر می‌خوردند. پلیس راهپیمایی را متوقف
کرد و گاندی دوباره به زندان افتاد. همچنین تعداد زیادی هندی دیگر به زندان رفتند.
آدم‌های زیادی دست از کار کشیدند. پلیس آفریقای جنوبی هندی‌ها را می‌زد اما هندی‌ها
دست از مبارزه‌شان بر نمی‌داشتند.
گاندی و جنبش عدم خشونت مشهور شدند. عکس گاندی به خاطر مبارزه‌ی منفی‌اش درآفریقای
جنوبی در روزنامه‌های هند چاپ شده بود. جهان منتظر بود. مبارزه همچنان ادامه داشت.
سر انجام در ۱۹۱۴ قوانین آفریقای جنوبی تغیر کرد. همه می‌توانستند ازدواج کنند.
گاندی حالا به موضوع استقلال هند توجه کرده بود. او فکر می‌کرد"من در خانه بیشتر از
این می‌توانم کار انجام بدهم"‌. به همراه کاستوربای و بچه‌هایش ـ حالا چهار بچه -
در جولای ۱۹۱۴ جوهانسبورگ(۱۲) را ترک کرد. نخست آنها به انگلیس رفتند. گاندی چهل و
پنج سال داشت. یک ماه بعد جنگ جهانی اول شروع شد(۱۹۱۴-۱۸).

(۱۹۱۹- ۱۹۱۵)‌

گاندی و کاستوربای در ۱۹۱۵ به هند بازگشتند. مردم زیادی برای استقبال آنها به بندر
آمده بودند و نام گاندی را فریاد می‌زدند. مردم مردی کوچک،‌ لاغر و ساده را دیدند
که لباس هندی پوشیده بود. حاکمان هند همیشه لباس‌های گران‌قیمت اروپایی می‌پوشیدند.
آنها پرسیدند"آیا این مرد کوتاه قد با این لباس‌ها گاندی است؟!!
گاندی در کشورش مشهور بود، اما کشورش را خیلی خوب نمی‌شناخت. زمانی یکی از معلمانش
در هند به او گفته بود" برو و هند را کشف کن! گوش بده اما حرف نزن. یادبگیر!"
گاندی به منطقه‌های مختلفی در هند رفت و با هزاران نفر از مردم عادی ملاقات کرد. او
با قطار به جاهای مختلفی می‌رفت و چون ماجرای آفریقای جنوبی را به یاد می‌آورد
همیشه در کابین درجه سه می‌نشست!
"تاگور" مرد روحانی و نویسنده‌ی مشهور هندی مدرسه‌ای داشت. گاندی او را در ۱۹۱۵ در
مدرسه ملاقات کرد. دانش‌آموزان موسیقی می‌نواختند و می‌رقصیدند. آنها گل‌ها را به
خودشان آویزان کرده بودن و زیاد کار نمی‌کردند. زندگی در مدرسه زیبا بود. تاگور لقب
جدیدی به گاندی داد، ‌یک نام جدید - "‌ماهاتما گاندی".
گاندی بعد از یک سال از وردش به هند تصمیم گرفت با حاکمان هندی آنجا صحبت کند. او
به آنها گفت:"لباس‌های هندی بپوشید و برای هندی‌ها شغل فراهم کنید. با مردم عادی
نشست و برخاست داشته باشد و به زبان هندی حرف بزنید نه به زبان انگلیسی، چرا که
مردم عادی انگلیسی را متوجه نمی‌شوند. این مردم در این کشور زندگی می‌کنند، ‌آنها
فقیرند و نمی‌توانند به مدرسه بروند. ما باید این وضع را عوض کنیم و برای این کار
در درجه‌ی اول باید بیشتر مردم را بفهمیم و بشناسیم.
گاندی شروع به ساختن آشرامی در نزدیکی سبارماتی(۱۳) نزدیک به احمدآباد کرد. هزینه‌ی
آشرام از طرف خانواده‌های ثروتمند بمبئی و احمدآباد تامیین می‌شد. برای شروع سی نفر
در آن زندگی کردند اما بعد، ‌تعداد آنها به ۲۳۰ نفر رسید. گاندی می‌خواست راه زندگی
ساده‌ی بدون ماشین را به مردم هند نشان دهد.
هندوهای زیادی در هند وجود داشت اما همه آنها در یک رده نبودند. در آنجا طبقات
متفاوتی وجود داشت(۱۴). در طبقه‌ی بالا روحانیون، سپس نظامیان و بعد نوبت به
کشاورزان می‌رسید- طبقه‌ای که گاندی در آن بود. "نجس(۱۵)"‌ها در پایین‌ترین طبقه
بودند. هندوها با نجس‌ها حرف نمی‌زدند .
گاندی خانواده‌ای از نجس‌ها را به آشرام دعوت کرد و به آنها گفت" بیاید با ما زندگی
کنید ما فرزندان شما را مانند فرزندان خودمان دوست داریم"‌. اما کاستوربای از این
وضع خوشنود نبود، ‌او به گاندی گفت"‌یا آنها باید بروند یا من می‌روم"‌. گاندی برای
کاستوربای توضیح داد که ما همه فرزندان خداوند هستیم، ‌زندگی برای نجس‌ها در هند
مانند زندگی هندی‌ها در آفریقای جنوبی ناگوار است، ‌ما حداقل می‌توانیم زندگی آنها
را تغییر دهیم. حالا اگر قانع نشدی برو! اما کاستور بای پیش گاندی ماند.
مبارزه‌ی گاندی برای چیزهای زیادی در زندگی‌اش بود. او در هند پنج چیز می‌خواست:
‌پایان دشمنی بین هندو و مسلمان، حق برابری نجس‌ها با دیگر هندوها، حق برابری زن و
مرد، پوشیدن لباس هندی برای هندی‌ها، استقلال هند از حاکمیت انگلیس.

(۱۹۱۹-۱۹۲۲)‌

سربازان هندی زیادی برای انگلیس در جنگ جهانی اول جنگیدند و جانشان را دادند. وقتی
در ۱۹۱۸ جنگ به پایان رسید، ‌رهبران هند با خود گفتند:"حالا که اوضاع جهانی تغییر
کرده است انگلیسی‌ها آنچه را که حق ماست بهمان پس می‌دهند". اما آنها در اشتباه
بودند. در ۱۹۱۹ انگلیسی‌ها قوانین بدتری را برای هندی‌ها وضع کردند.
آنها به مردم گفتند" ‌هند هرگز نمی‌تواند استقلال بگیرد!" اما گاندی در جواب گفت:
‌هیچ چیزی غیرممکن نیست. او به این مسئله بسیار فکر کرد. یک روز صبح با ایده‌ی
جدیدی از خواب بیدار شد:" امروز کار تعصیل"‌. به دلیل این تعطیلی همه در
خانه‌هایشان ماندند. فروشگاه‌ها، ‌مدرسه‌ها و ادارهها بسته شدند و قطارها از حرکت
باز ماندند.
گاندی همه‌ی هند را به این تعطیل کاری فرا خواند و مردم هم به استقبال آن رفتند.
آنها احساس قدرت می‌کردند. همه چیز برای ۲۴ ساعت متوقف شد. اما خشونت‌هایی اتفاق
افتاد؛ بعضی از مردم برای مبارزه‌ی منفی آمادگی نداشتند.
پلیس در شهرک آمریتسار(۱۶) در پنجاب خواست اعتصاب را متوقف کند. آنها دو رهبر هندی
را در ۱۱ آوریل ۱۹۱۹ در زندان شکنجه دادند. مردم تحریک شده بودند. آنها در
خیابان‌ها راه افتادند و دو کارمند بانک انگلیسی کشتند. وقتی"دیر"(۱۷) فرمانده‌ی
انگلیسی در پنجاب،‌ این موضوع را شنید به شدت عصبانی شد. او در ۱۲ آوریل دستور
داد:"‌متینگ در آمریتسار ممنوع است؛ ‌نه متینگ، ‌نه اعتصاب و نه راهپیمایی نباید
برپا شود"‌. اما در آمریتسار کسی به حرف‌های او توجهی نکرد. یک روز سیاه در تاریخ
هند انگلیس در پی‌آمد.
هندی‌های زیادی در آمریتسار به متینگی در یکی از باغهای شهر رفتند. مردی بعدها به
خاطر آورد که:
"‌آیا جالیانوالا بیگ(۱۸) در آمریتسار را می‌شناسید است؟ ما اغلب به آنجا می‌رویم.
باغی است با دیوارها و ساختمان‌هایی که اطراف آن را احاطه کرده‌اند‌. در آنجا تنها
یک جاده‌ی باریک از باغ می‌گذرد و چند تا در که آن روز باز نبودند.
۱۳ آوریل تقریبا بیست هزار نفر از ما در آنجا بودیم. من هم همراه برادرم رفته بودم
. مردی که روی جعبه‌ای ایستاده بود درباره‌ی مبارزه شروع کرد به سخنرانی کردن.
در این هنگام «دیر» همراه با صد سرباز وارد میدان شد. همه سکوت کردند. اوایل مردم
به آرامی از طرفی به طرف دیگر می‌رفتند ولی بعد حرکتشان را سریع کردند.
ناگهان تیراندازی شروع شد. تیرهای آنها هوایی نبود بلکه به طرف ما تیراندازی
می‌کردند. مرد و زن فریاد می‌کشیدند، همه می‌دویدند، ‌بچه‌ها گریه می‌کردند و
خیلی‌ها به زمین می‌خوردند. من می‌خواستم از میدان فرار کنم اما حصارها بلند بودند.
هیچ کس نمی‌توانست درها را باز کند. برادرم از روی پشت من بالا رفت تا بتواند از
روی حصار بپرد ولی آنها او را با تیر زدند. هیچ وقت آن حادثه‌ها را فراموش نمی‌کنم.
سربازان «دیر» هزار و پانصد و شانزده مرد و زن را در ده دقیقه به گلوله بستند. آنها
سیصد و هفتاد و نه نفر را به قتل رساندند. دیر گفت:" من می‌خواستم به هندی‌ها درس
عبرتی بدهم".
گاندی بعد از ماجرای آمریتسار گفت:"‌ ما با اینها کاری نخواهیم کرد". در ۱۹۲۰ او
مبارزه‌ی منفی جدیدی را شروع کرد. به اطراف هند رفت و با مردم حرف زد. او می‌گفت:"
در حالی که ما می‌توانیم لباس‌های خودمان را درست کنیم نباید لباس‌های انگلیسی
بپوشیم. ما به شغل‌های زیادی نیاز داریم". مردم لباس‌های انگلیسی‌شان را از تن
درآوردند و همگی با هم آن را در آتش برزگی انداختند.
مردم هیجان زده شده بودند. آنها فکر می‌کردند"‌چیزی رخ خواهد داد"‌. ۱۹۲۲ در شهر
کوچک چاوری چاورا(۱۹) در شرق هند راهپیمایی شده بود.راهپیمایی به آرامی شروع شد ولی
پلیس از پشت شروع به زدن مردم کرد. مردم به عقب دویدند و پلیس‌ها را کشتند. گاندی
خبر آن را سه روز بعد شنید. او نمی‌خواست این اتفاق بیفتد بنابراین موقتا مبارزه را
متوقف کرد. انگلیس‌ها در هند و لندن از گاندی و مبارزه‌ی منفی او ناخرسند بودند".
آنها فکر می‌کردند که گاندی منتظر فرصت است و زمانی که همه چیز مهیا شد از خشوت هم
استفاده خواهد کرد".
آنها در مارس ۱۹۲۲ دوباره گاندی را به زندان فرستادند. گاندی زیاد از زندان بدش
نمی‌آمد چون می‌توانست در آنجا بدون دردسر فکر کند و بنویسد. دو سال در زندان ماند.

(۱۹۲۷- ۱۹۲۳)
در این زمان تعداد زیادی هندو و مسلمان در هند زندگی می‌کردند. آنها مشکل عمده‌ای
در روستا با هم نداشتند، اما در شهرها اختلافات زیاد بود. جمعیت شهرهای هند خیلی
زیاد بود. مردم عمدتا بیکار بودند و بیشتر بچه‌ها نمی‌توانستند به مدرسه بروند.
وقتی آدم به مدت طولانی در زیر آفتاب تابستان هند باشد کلافه و تحریک می‌شود. اغلب
بین هندوها و مسلمانان جنگ در می‌گرفت.
انگلیسی‌ها می‌دانستند نفرت هندوها و مسلمان ها از همدیگر کار را برای آنها آسان
می‌کند. آنها عمدا شغل‌های بهتری را به مسلمانان می‌دادند و همین هندوها را عصبانی
می‌کرد. گاندی به هندوها می‌گفت" شما باید با مسلمان‌ها کار کنید. آنها برادران شما
هستند. ما از یک خانواده‌ایم" ،‌ اما در ۱۹۲۴ جنگی بدتر اتفاق افتاد.
گاندی روزه گرفتن را آغاز کرد. او گفت:" ‌تا زمانی که جنگ متوقف نشود لب به غذا
نخواهم زد". در بیست و یکمین روز روزه،‌ رهبران هندوها و مسلمانان پیش او
رفتند.آنها به گاندی گفتند:"‌خواهش می‌کنیم روزه‌ات را تمام کن، ما با همدیگر جنگ
نمی‌کنیم. گاندی پیروز شد.
او باز به اطراف هند رفت و با هزاران نفر صحبت کرد. اغلب در یک روز به متینگ‌های
متعددی در مناطق مختلفی می‌رفت. مردم گاندی را دوست داشتند چونکه او ماهاتما- روح
هند ـ بود. معمولا همیشه خسته بود،کم می‌خورد و سخت کار می‌کرد. به همین خاطر برای
یک سال - ۱۹۲۶- متینگ‌هایش را تعطیل کرد. گاندی در خانه‌اش در آشرامی سابارماتی
ماند.
نویسنده‌ای از روزنامه به آشرام آمد. خواننده‌های او می‌خواستند بدانند که در آشرام
چه می‌گذرد. او از یکی از دوستان گاندی سوالاتی پرسید:
آیا زندگی در آشرام سخت است؟
- روز از چهار و نیم صبح شروع می‌شود. تا ساعت پنج، ما دست و صورت‌مان را می شوریم
و لباس‌هایمان را مرتب می‌کنیم. بعد برای نیم ساعت نیایش می‌کنیم و کتاب‌های آسمانی
می‌خوانیم. بعد از آنها نوبت صبحانه است.
شما برای صبحانه چه می‌خورید؟
- معمولا میوه. بعد از صبحانه در مزرعه شروع به کار می‌کنیم. آب می‌کشیم، ‌آشپزی
می‌کنیم، نخ می‌ریسیم. ما لباس‌هایمان را شسته و تمیز می‌کنیم. همگی کار می‌کنند.

آیا شما برای مطالعه وقت دارید؟
- بله، ‌ما صبح‌ها دو ساعت و بعد از ظهر سه ساعت به مدرسه می‌رویم.
چه می‌خوانید؟
- زبانهای مختلف. ما زبان‌های هندی یاد می‌گیریم – گوجاراتی، ‌هندی‌، تامیل، و زبان
قدیمی سانسکریت.
بچه‌های زیادی اینجا هستند،‌آیا آنها راضی و خوشحالند؟
- بچه‌ها عاشق اینجا هستند. آنها گاندی را دوست دارند و گاندی هم آنها را. گاندی هر
روز با بچه‌ها بازی می‌کند. آنها همیشه با گاندی هستند.
بازدیدکننده‌های زیادی به اینجا می‌آیند؟
- آه، ‌بله، ‌ما بازدیدکنندگان زیادی داریم. آنها از کشورهای مختلفی می‌آیند.
همه‌شان می‌خواهند گاندی را ببینند. آنها می‌توانند هر سر شب بیایند. ما ساعت ۱۰
می‌خوابیم.

قوانین آشرام گاندی

۱- همیشه باید راستگو باشیم
۲- هرگز هیچ انسان و حیوانی را نکشیم و آسیب نرسانیم
۳- تنها زمانی می‌خوریم که گرسنه‌مان باشد
۴- خیلی از چیزها را نیاز نداریم
۵- تنها لباس هندی می‌پوشیم
۶- از هیچ چیز نمی‌ترسیم
۷- به زبان هندی صحبت می‌کنیم
۸- هیچ کس نجس نیست

(۱۹۳۲-۱۹۲۸)

گاندی، ‌جواهر لعل نهرو و محمدعلی جیناح، سه رهبر اصلی هند بودند. نهرو به گاندی
خیلی نزدیک بود وگاندی را به شدت دوست داشت. او لباس‌های هندی می‌پوشید و زندگی
ساده‌ای داشت. جیناح رهبر مسلمان‌ها بود. او با گاندی خیلی متفاوت بود. جیناح به
روش اروپایی زندگی می‌کرد و عقایدش شبیه گاندی نبود. او هرگز گاندی را ماهاتما صدا
نمی‌کرد.
این سه رهبر در ۱۹۲۸ سردمداران انگلیسی را ملاقات کردند. آنها می‌خواستند در باره‌ی
استقلال حرف بزنند. اما انگلیسی‌ها برای استقلال آماده نبودند – آنها می‌خواستند در
هند بمانند.
گاندی گفت"‌بایدکار بزرگی انجام بدهیم"‌. او برای مدت طولانی‌ی فکر کرد و با مردم
زیادی صحبت کرد. سرانجام ایده‌ی جدیدی به ذهنش رسید.
هند کشور گرمی است. زندگی بدون نمک امکان‌پذیر نیست. اقیانوس درغرب، ‌جنوب و شرق
هند گسترده شده و نمک هم در سواحل به فراوانی پیدا می‌شود؛ اما در همین زمان مردم
مجبور بودن برای گرفتن نمک به انگلیسی‌ها پول بدهند. ‌این قانون به فقرا بیشتر از
ثروتمندان آسیب می‌رساند.
او طرحی داشت. مردم درباره‌ی این طرح شنیدند و تعداد زیادی به آشرام سابارماتی
رفتند. نویسنده‌های روزنامه‌هایی از اطراف جهان هم حضور داشتند. آنها می‌پرسیدند"
‌او می‌خواهد چه کار کند؟ همه منتظر بودند.
گاندی در ساعت شش و نیم صبح دوازدهم ۱۹۳۰ ،‌ با هفتاد و هشت مرد و زن از آشرام،‌
شروع به راهپیمایی به سمت داندی(۲۰)، ‌مکان کوچکی در اقیانوس هند کردند. آنها بیست
کیلومتر در روز راهپیمایی می‌کردند. هزاران نفر درکنار جاده ایستاده بودند و نام
گاندی را فریاد می‌زدند. همه‌ی هندی‌ها در رادیوهایشان این خبر را شنیدند. گاندی
گفت: ما به نام خداوند راهپیمایی می‌کنیم. آنها این راهپیمایی را "راهپیمایی نمک"
نامیدند.
گاندی ۶۱ ساله بود با وجود این می‌گفت: راهپیمایی برایم مشکل نیست. اما درعوض برای
جوانان سخت بود. راهپیمایی کنندگان در ۶ آوریل وارد داندی شدند. گاندی به اقیانوس
نگاه کرد و به سوی ساحل پیش رفت. او اندکی نمک در دستش گرفت و خطاب به مردم گفت"‌من
قانون شکنم ".
روستاهای اطراف هند به اقیانوس رفتند و نمک گرفتند. آنها نمک‌ها را به شهرها
فروختند اما هیچ پولی به انگلیسی‌ها نپرداختند. آنها قانون را شکستند. پلیس هزاران
نفر از آنان را به زندان انداخت. نهرو و دیگر رهبران برای شش ماه زندانی شدند. چهار
هفته بعد صد هزار نفر در زندان بودند. در ۵ مه گاندی هم به زندان افتاد. او با خود
می‌گفت:"بسیار خوب، حالا می‌توانم کمی بخوابم!".
بعد از راهپیمای نمک، ‌تمام دنیا به انگلیس به چشم یک احمق نگاه می‌کرد. آنها
نمی‌توانستند بدون کمک هندی‌ها حکومت کنند. در ۱۹۳۱ انگلیس گاندی را برای گفتگو به
لندن دعوت کرد.
۵ دسامبر ۱۹۳۱ / یکی از روزنامه‌های لندن نوشت:

"آقای م.ک.گاندی امروز بعد از ملاقات سه ماهه لندن را ترک کرد. مرد کوچک در جلب
محبت مردم انگلیس موفق بود. او با سردمداران انگلیس ملاقات و در متینگ‌ها سخنرانی
نمود همچنین افراد مهم هند و انگلیس با هم به مذاکره نشستند. گاندی به دیدن کارگران
رفت و در خانه‌ای معمولی اقامت نمود. او نخواسته بود در هتل‌های گران قیمت بماند.

اما این پایان مسئله‌ی هند نیست. هندی‌ها می‌خواهند از ما استقلال بگیرند اما ما
نمی‌خواهیم هند را از دست بدهیم".
وقتی گاندی به هند برگشت، ‌اوضاع بدتر شده بود. حاکم انگلیسی جدیدی با قانون جدیدی
آورده شده بود که متینگ‌ها و مبارزه‌ی منفی را ممنوع کرده بود. نهرو دوباره در
زندان بود. همچنین یک ماه بعد دیدار گاندی از لندن، ‌او نیز به زندان افتاد.

(۱۹۴۷-۱۹۳۲)

در ۱۹۳۲ گاندی روزه‌ی جدیدی را برای دفع ستم از نجس‌ها شروع کرد. نهرو و دوستش
ازاین کار گاندی ناراضی بودند. آنها می‌گفتند:"حالا وقت روزه گرفتن نیست، این کار
هیچ کمکی به ما نمی‌کند". زمان لازم بود تا نهرو این حرکت گاندی را درک کند. گاندی
ماهاتما بود. او در میان انسان‌های جهان نزدیکترین فرد به خدا بود. زمانی که او
روزه گرفت تمام هند از حرکت باز ایستاد. هند از او پیروی می‌کرد. همه جای هند، روز
اول همراه با گاندی روزه بودند. هیچ کس به سینما و رستوران نرفت. آنها به دعوت او
جواب می‌دادند. درهای اماکن مقدس بعد از سه هزار سال به روی نجس‌ها باز شد. زن هندو
از دست نجس غذا خورد و بچه‌ی هندو کنار بچه‌ی نجس در مدرسه نشست.
در ۱۹۳۳ گاندی برای مدتی، مبارزه برای آزادی را رها کرد. نهرو و جیناح را ترک کرد و
برای رفع ستم از مردم فقیر فعالیت کرد. او آشرام سابارماتی را به نجس‌ها داد و در
۱۹۳۶ آشرام جدیدی در واردها(۲۱)- یک شهرک کوچک در مرکز هند ساخت. گاندی پیاده به
اطراف هند رفت. او زیر درختان می‌خوابید و با مردم راجع به زندگی‌شان صحبت می‌کرد.

افکار گاندی برای تغییرات اغلب حول و حوش چیزهای کوچکی بود. او می‌خواست به مردم
فقیر چیزهایی درباره‌ی خوبی و غذاهای ساده یاد دهد. او می‌خواست تمام مردم هند
بتوانند از آب پاکیزه بهره‌مند شوند و تمام بچه‌ها بتوانند به مدرسه بروند. گاندی
فکر می‌کرد که "همیشه مردم ثروتمند و فقیر وجود داشته‌اند ولی در هند کوه‌های بزرگی
بین آنها فاصله انداخته، ‌کوه‌هایی خیلی بلند"‌. گاندی کتاب‌های کارل مارکس را
خوانده بود، اما مانند او فکر نمی‌کرد. گاندی معتقد بود تغییر باید از درون مردم
باشد نه از طریق حکومت‌ها یا مکاتب فکری بزرگ. او همه‌ی اندیشه‌ها را در هر کجایی
که بود مطالعه می‌کرد. او گفت "‌من مسیحی‌ام، هندوام، مسلمان‌ام و یهودی‌ام.
اوهمواره پیرو واقعی حقیقت بود. برای گاندی حقیقت خداوند بود.
و بعد در ۱۹۳۹ جنگ دوم جهانی (۴۵-۱۹۳۹)‌ شروع شد. در این موقع کسی از مبارزه‌ی منفی
گاندی پیروی نمی‌کرد. رهبران دیگر هند افکار متفاوتی داشتند. آنها به انگلیسی‌ها
گفتند:"‌هند همراه شما می‌جنگد به شرطی که بعدا به ما استقلال بدهید". در ۱۹۴۲ جنگ
در هند محصور شده بود. در شرق سربازان ژاپونی در سنگاپور و در غرب آلمانی‌ها در مصر
. در مارس آن سال نامه‌ای از نخست وزیر انگلیس، ‌وینستون چرچیل، ‌به دهلی رسید. او
گفته بود"بعد از جنگ به شما استقلال داده خواهد شد". چرچیل دروغ می‌گفت، او
نمی‌خواست هند را از دست بدهد.
گاندی در جواب گفت "‌همین حالا به هند استقلال بدهید .ما می خواهیم هند همین امورز
آزاد شود نه فردا "‌. او مبارزه ی منفی را از طرف هند فریاد زد . روز بعد گاندی
دوباره در زندان بود ،‌با کاستوربای ،‌و دیگر رهبران هند .
در ۱۹۴۴ ناگهان کاستوربای مریض شد. او را پیش گاندی در زندان بردند و در دستان
گاندی جان سپرد. گاندی از خود می‌پرسید:"‌زندگی من بدون همسرم چه هست؟ ‌او ۶۲ سال
همسر من بود". ‌کاستوربای همیشه از شوهرش پیروی می‌کرد و در راه عقاید او از هیچ
کاری دریغ نمی‌کرد. اما افسوس که مرگ او قبل از آزادی هند فرا رسید.
بعد از پایان جنگ در ۱۹۴۵، ‌سردمداران جدید انگلستان موافق استقلال هند بودند و
ادامه‌ی امپراتوری انگلیس برایشان جالب نبود. رهبران هندی در سیملا(۲۲) در شمال
کشور همدیگر را ملاقات کردند.
هندی‌ها گفتند:"‌وقت استقلال رسیده است. به دست آوردن آن آسان است"‌. اما این راه
آسانی نبود. یکی از بدترین زمان‌ها برای هند حالا شروع شده بود. نهرو و گاندی یک
هند می‌خواستند. جیناح رهبر مسلمان‌ها خواهان دو هند بود، ‌هند هندو و پاکستان
مسلمان. گاندی و جیناح برای ساعت‌های زیادی صحبت کردند. گاندی گفت:‌ اول باید مرا
نصف کنی پیش از آنکه کشور را دو قسمت کرده باشی"؛ ‌اما او نمی‌تواتست طرح‌های جیناح
را تغییر دهد.
نهرو نمی‌خواست با جیناح مبارزه کند. زیرا جنگ بین هندو و مسلمان بدتر از تشکیل دو
هند بود. نهرو و گاندی تصمیم گرفتند به جیناح بله بگویند. این مهمترین جنگ زندگی
گاندی بود که باخت. به رهبران گفت" ‌این جا دو کشور خواهد شد هند و پاکستان". گاندی
گفت:"‌هند به پاکستان پول خواهد داد، آنها نمی‌توانند بدون کمک ما کشور جدیدی
بسازند". ‌بسیاری از هندوها از این کار ناراحت بودند. آنها می‌گفتند:"‌گاندی
مسلمان‌ها را بیشتر از ما دوست دارد"‌.
در زمستان ۱۹۴۶ خشونت بین هندوها و مسلمان‌ها دوباره شروع شد. گاندی به مرکز بدترین
خشونت در بنگال رفت. در روز هشت ساعت صحبت می‌کرد و از چهل و نه شهر کوچک دیدار
کرد. بسیاری از هندوها حالا از او نفرت داشتند. آنها در جاده‌ها شیشه می‌شکستند و
پای گاندی می‌برید.
*
۱۵ آگوست ۱۹۴۷. بعد نود سال امپراتوری انگلیس، ‌هند استقلال گرفت. در دهلی پرچم
نارنجی، ‌سفید و سبز هند، ‌برافراشته شد و پرچم قرمز، ‌سفید و آبی انگلیس پایین
آورده شد. جواهر لعل نهرو با مردم صحبت کرد. او نخستین رهبر هند آزاد بود. مردم
فریاد زدند "‌طولانی باد زندگی ماهاتما گاندی"‌. اما گاندی آنجا نبود، او در کلکته
بود و از اوضاع پیش آمده ناراحت. گاندی در مورد مسئله‌ی هندو و مسلمان فکر می‌کرد،
‌نه درباره‌ی استقلال. او می‌گفت:"‌این زمان خطرناکی است برای کشورمان. در اینجا
خشونت‌های زیادی اتفاق خواهد افتاد".
دوازده میلیون هندی خانه‌هایشان را ترک کردند. مسلمان‌ها به پاکستان‌غربی(پاکستان
کنونی) ‌و پاکستان‌شرقی (بنگلادش کنونی) رفتند و هندوها به هند جدید. کسانی که در
این موقعیت همه چیز خود را از دست داده بودند به طرز وحشتناکی عصبانی بودند. جنگ رخ
داد و زنان و کودکان بسیاری کشته شدند. حکومت ملی هند با مبارزه‌ی بدون خشونت پیروز
شد اما حالا خشونت بود که حکومت می‌کرد.
اوضاع در کلکته بدتر بود. گاندی به آنجا رفت و شروع به روزه گرفتن کرد. اوگفت:"‌من
غذا نمی‌خورم تا خشونت متوقف شود". ‌در سومین روز خشونت متوقف شد. پنجاه هزار سرباز
نتوانستند خشونت را مهار کنند، اما پیر مرد کوچکی توانست. در سن هفتاد و هشت سالگی
او ماهاتما بود و مردم به او گوش می‌دادند.
در دهلی همچنان درگیری ادامه داشت. گاندی به آنجا هم رفت. او در ۱۳ ،‌۱۹۴۸ دوباره
روزه گرفت. خشونت به آرامی خاتمه یافت. او نخستین نوشیدنی پرتقال‌اش را در ۱۸ جولا
خورد.

ژانویه ۱۹۴۸

در پنج و ده دقیقه‌ی بعد ازظهر سی‌ژانویه ۱۹۴۸ اتفاق افتاد. گاندی برای سخنرانی در
یک متینگ در راه دهلی بود. پانصد نفر منتظر او بودند. ده دقیقه دیر کرده بود و از
دیر کردن نفرت داشت. از میان مردم راه را باز کرد، ‌اما مردی از سر راهش کنار نرفت.
مرد رو به روی گاندی ایستاده بود.
اسلحه را بیرون کشید و سه بار به گاندی تیراندازی کرد. گاندی گفت: خدای من! و به
زمین افتاد. او مرده بود.
نام آن مرد ناتورما گودسه(۲۳) مرد فقیر هندویی بود. او از تقسیم هند ناراضی بود و
گاندی را عامل آن می‌دانست.گودسه با خود می‌گفت:‌ چرا گاندی با جیناح جنگ نکرده
بود‌؟ چرا به پاکستان پول داده بود؟ من گاندی را می‌کشم، ‌و مسلمانان دوستشان را از
دست خواهند داد.
نهرو شش ساعت در رادیو سخنرانی کرد:"‌همه جا تاریک است. رهبر ما پدر ملت، ‌او مرده
است. ما هیچ وقت دوباره او را نخواهیم دید. اما همیشه در یادهایمان هست: تلالو
روشنایی در کشورمان. این یک روشنایی عادی نیست…روشنایی است که مردم هزاران سال
دیگر نیز آن را خواهند دید…روشنایی جاودانه.
شبها خانواده‌ی گاندی کنار جسد او می‌ماندند. آنها کتابهای مقدس می‌خوانند و گریه
می‌کنند. هزاران نفر بیرون از خانه ایستاده‌اند تا گاندی را ببینند. روز بعد دویست
سرباز گاندی را در جامنا ریور(۲۴) تشیع کردند. نهرو و رهبران دیگر نیز آمده بودند.
دو میلیون نفر نظاره‌گر بودند. آنها گاندی را در آتش گذاشتند. رامداس(۲۵) یکی از
پسرهایش، آتش را روشن کرد.
مردم جهان آن را در رادیوهایشان شنیدند و غمگین شدند. مردم پرسیدند"‌چرا ما غمگین
شدیم؟ ما گاندی را نمی‌شناختیم. ما هند را نمی‌شناسیم. اما گاندی مرد خوبی بود و
مردان خوب واقعی زیاد نیستند. زندگی او مقدس بود اما هرگز خاموش ننشست. او همیشه در
مرکز وقایع جنگ می‌کرد.
مارتین لوتر کینگ، ‌نلسون ماندلا و دالای لاما کتاب‌های گاندی را خواندند و
زندگی‌اش را مطالعه کردند. آنها از ایده‌های او در مبارزه‌های استقلال‌شان استفاده
کردند. مردم زیادی در حال حاضر از افکار گاندی پیروی می‌کنند. هرچند گاندی در
مبارزه‌های زیادی پیروز نشد، بعضی از ایده‌هایش به عمل تبدیل نگشت، اما او همیشه از
حقیقت پیروی می‌کرد و حقیقت او روشنایی راه مردم معاصر شد.

پانوشت‌ها:


(۱) Mohandes Karamchand Gandhi
(۲) هندوگرایی یا هندوئیسم بزرگ‌ترین دین رایج در کشور هندوستان است. هندوگرایی
بسیاری از کیش‌ها و ایدئولوژی‌ها را در چارچوب خود جا داده است. تاریخ دقیق دین
هندو شناخته نیست ولی برآوردها از ۳۱۰۲ پ.م تا ۱۳۰۰ پ.م را حدس می‌زنند. به هر رو
هندوگرایی را به عنوان قدیمیترین دین بزرگ جهان می‌شناسند. این دین، ‌سومین دین
بزرگ جهان است و پیرامون ۹۴۰ میلیون نفر پیرو دارد. ۹۶ درصد از هندوها در شبه
قاره‌ی هند سکونت دارند.
پس از آنکه پیروان یوگا نیز به جمع هندوها پیوستند شمار پیروان دین هندو در سطح
جهان به ۱.۰۵ میلیارد نفر رسید. تنها کشوری که هندوگرایی را دین رسمی خود اعلام
کرده کشور نپال است. بوداگرایی در اصل شاخه‌ای از دین هندو است و برخلاف بوداگرایی
که بیشتر پیروانش را در بیرون از هند بدست آورد، ‌دین هندو عمدتا در خود شبه قاره‌ی
هند ماند.
هندوگرایی با نام سنتا دارما نیز نامیده می شود.
آیین هندو در قدیم دین برهمایی خوانده می‌شد که به برهما، خدای هندوان اشاره
می‌کرد. هندوگرایی شکل تکامل یافته جان‌باوری (آنیمیسم) است و به همین دلیل
بنیانگذار آن شناخته‌شده نیست. این آیین گونه‌ای فرهنگ، و آداب و سنن اجتماعی است
که با تهذیب نفس و ریاضت همراه شده و در تمدن و حیات فردی و جمعی مردم هندوستان نقش
بزرگی داشته است.
(۳) Kasturbai
(۴) Durban
(۵) Colored
(۶) Pretoria
(۷) Petermaritzburg
(۸)Bhagavad Gita:ادعیه و آیین‌های هندوان در مجموعه‌ای به نام وداها(Vedas)‌ به
معنای دانش، ‌به زبان سانسکریت گرد آمده و به آن شروتی (Sruti) یعنی وحی و الهام و
علوم مقدس موروثی لقب می‌دهند. پژوهشگران تاریخ تصنیف وداها را بین ۱۴۰۰ تا ۱۰۰۰
ق.م. می‌دانند، و بر این اساس سال‌های ۱۵۰۰-۸۰۰ ق.م. را دوره ودایی می‌خوانند. چهار
ودا وجود دارد، به این شرح: ۱. ریگ ودا(Rigveda) یعنی ودای ستایش ۲. یجور
ودا(Yajurveda) یعنی ودای قربانی ۳. سام ودا(Samaveda) یعنی ودای سرودها ۴. اتهرو
ودا(Atharvaveda) یعنی ودای اتهروان (نام نویسنده این ودا). در زمان‌های بعد
برهمنان شرح و تفسیرهایی بر بوداها نوشتند؛ از این رو هر یک از وداها دارای دو بخش
است: نخست: منتزها (Mantaras) که عبارت است از متن اورادی در ستایش آتش، خورشید و
سایر مظاهر طبیعت و دعاهایی برای فراخی‌ روزی، باروری، بخشایش گناهان و غیره. دوم:
براهمناها (Brahmanas) که مناسبت‌های آن اوراد را تعیین می‌کند. پژوهشگران سال‌های
۸۰۰ ق.م. تا ۵۰۰ ق.م. را دوره برهمنی می‌نامند.. کتاب‌های دینی، فلسفی، عرفانی و
ادبی بی‌شماری در میراث فرهنگی هندوستان وجود دارد که به زبان‌های مختلف ترجمه شده
و از جمله آنها کتاب معروف کلیله و دمنه است که در سانسکریت پنچاتنتره یعنی پنج بخش
خوانده می‌شود. کتاب‌های مهاباراتا و رامایانا با محتوای اساطیری رزمی و بزمی از
احترام ویژه‌ای برخوردارند. کتاب‌های دینی و ادبی یاد شده به همه زبان‌های زنده
جهان (و از جمله فارسی) ترجمه شده‌اند. کتاب بسیار معروف و جذاب باگاوادگیتا یعنی
سرود خدای مجید در بخشی از مهابهاراتاست که مستقلا مورد توجه قرار گرفته است. این
کتاب گاهی به تخفیف گیتا نامیده می‌شود، در باب اخلاص (Bhakti) سخن می‌گوید و در
اهمیت کتاب یاد شده همین بس که به طور مکرر به هر یک از زبان‌های زنده جهان ترجمه
شده و دست کم شش ترجمه فارسی ازآن موجود است .

(۹) John Ruskin
(۱۰) Ashram :‌مزرعه‌ای ساده. جایی که تعدادی در آن با هم زندگی می‌کردند بدون آنکه
رئیسی داشته باشند. در آنجا همه با هم کار می‌کردند.
(۱۱) Natal and Transvaal
(۱۲) Johannesburg
(۱۳) Sabarmati
(۱۴) پیرامون سده ۶ ق.م. در اوج اقتدار روحانیان هندو، که برهمن (Brahmana) نامیده
می‌شوند، نظام طبقاتی شدیدی پذیرفته شد که مدت ۲۵۰۰ سال سایه سهمگین خود را بر کشور
پهناور هندوستان افکنده بود و هنوز هم بقایای آن وجود دارد. پژوهشگران طبقات
اجتماعی را کاست (Caste) می‌خوانند که واژه‌ای پرتغالی و به معنای نژاد است. در این
نظام چهار کاست اصلی وجود داشت: ۱. برهمان (Brahmanas) طبقه روحانیان ۲. کشاتریاها
(Kshatrias) طبقه شاهان، شاهزادگان و جنگاوران ۳. ویشیاها (Vaisyas) طبقه بازرگان و
دهقانان ۴. شودراها (Sudras) طبقه کارگران. معاشرت افراد یک طبقه دیگر شرعا و عرفا
ممنوع بود، بخصوص طبقه اخیر که هر گونه تماس، حتی نگاه کردن افراد طبقات بالا به
این گروه، گناه کبیره شمرده می‌شد. فروتر از این چهار طبقه، گروهی از بومیان
غیرآریایی هندوستان بودند که نجس‌ها (Untouchables) نامیده می‌شدند. افراد این طبقه
به هیچ وجه حق نداشتند در محله‌های آن طبقات چهارگانه تردد کنند و هر گاه از باب
ضرورت برای حمل زباله به اماکن آنان می‌رفتند، موظف بودند با صدای بلند حضور خود را
اعلام کنند که مبادا نگاه افراد طبقات بالا به این گروه بیفتد. در این صورت، بیننده
باید با غسل خود را طاهر کند. داد و ستد نیز از راه دور، با گذاشتن پول در مکانی و
تقاضای متاع با فریاد و اختفای کامل انجام می‌گرفت. گوش دادن به تلاوت کتاب‌های
مقدس نیز بر آنان حرام بود و اگر فردی از ایشان در این مورد استراق سمع می‌کرد،
برای مجازات، سرب مذاب در گوش او می‌ریختند. عجیب‌تر اینکه افراد طبقه نجس‌ها به
این وضع خو گرفته، آن را حق می‌پنداشتند و باور داشتند که این تیره‌بختی زاییده
بدکرداری آنان در زندگانی پیشین است که از طریق تناسخ آن را دریافت کرده‌اند. هر
گونه اقدامی برای کم کردن فاصله طبقات چهارگانه (و حدود ۲۰۰۰ طبقه فرعی که بتدریج
در ضمن آن چهار طبقه پدید آمد) و دفاع از نجس‌ها، خلاف شرع و غیرمقبول بود. البته
این سنت اجتماعی در سال ۱۹۵۵ رسما لغو شد و تنها جلوه‌هایی از آن باقی است.
(۱۵) Untouchables
(۱۶) Amritsar
(۱۷) Dyer
(۱۸) Jallianwala
(۱۹) Chauri Chaura
(۲۰) Dandi
(۲۱) Wardha
(۲۲)Simla
(۲۳) Nathuram Godse
(۲۴) JumnaRiver
(۲۵) Ramdas

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

زندگینامه آبل

زندگینامه آبل

نیلس آبل یکی از پیشرو ترین ریاضیدانان قرن نوزدهم و حتمالا بزرگترین نابغه برخاسته از کشورهای اسکاندیناوی است . آبل همراه با معاصرانش ،گاوس و کوشی یکی از پیشگامان ابداع ریاضیات نوین بوده است . که مشخصه آن تاکید بر اثبات دقیق است. رندگیش آمیزه تندی بود از خوشبینی شوخ طبعانه درهنگامی که تحت فشار فقر و گمنامی قرارداشت . درقبال دستاوردهای درخشان برجسته فراوانش درایام جوانی ، متواضع بود و دررویارویی با مرگی زودرس به آرامی تسلیم شد

آبل یکی از شش فرزند کشیش فقیری دریکی از روستاهای نروژبود . بیش ابز شانزده سال نداشت که استعداد عظیمش آشکار شد و مورد تشویق یکی از معلمینش قرار گرفت . و چیزی نگذشت که به خواندن و فهمیدن کارهای نیوتن ، اویلر، لاگرانژ پرداخت . وی به عنوان تفسیری درمورد این تجربه ، نکته زیر  را بعدها دریکی از یادداشتهای ریاضی اش به نوشت (( به نظر من اگر کسی بخواهد درریاضی پیشرفت کند ، باید به مطالعه آثار اساتیدو نه شاگردان بپردازد)) هجده سال بیشتر نداشت که پدرش مردو خانواده را درتنگدستی به جا گذاشت .آنها با کمک دوستان و همسایگان امرار معاش می کردند و با کمک مالی چند تن از استادان ، این پسر توانست درسال 1821 به طریقی وارد دانشگاه اسلو شد . نخستین پژوهشهای او  ، که شامل حل مسئله کلاسیک منحنی همزمان به وسیله معادله انتگرالی بود درسال 1823 منتشر شد اولین جواب معادله ای از این نوع بود و راهگشایی برای پیشرفت وسیع معادلات انتگرالی دراواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم شد

دررشد علمی آبل بزودی از نروژ فراتر رفته و تصمیم به دیدار از فرانسه و آلمان گرفت .با حمایت دوستان و استادانش تقاضایی به دولت داد،که پس از تشریفات و تاخیرات متعارف ، بورسی برای یک مسافرت طولانی علمی درقاره اروپا دریافت کرد. سال اول مسافرت خود به خارج رابیشتر دربرلین گذراند ودرآنجابا ریاضیدان آماتور و جوان و پرشوری به نام آگوست کرل که بعدها دوست نزدیک مشاور و حامی او شد ، آشنا گردید . درمقابل آبل ، کرل را به انتشار مجله مشهورش به نام مجله ریاضیات محض و کاربردی برانگیخت این اولین مجله ادواری جهان بود که کلا به پژوهشهای ریاضی اختصاصی داشت دربرلین آبل تحت تاثیر مکتب فکری جدیدی قرار گرفت که توسط گاوس وکوشی رهبری می شد.وبیشتر تاکیدش براستنتاج دقیق بود تا بر محاسبه مشروح درآن زمان بجز کار عظیم گاوس روی سریها ی فوق هندسی  کمتر اثباتی در انالیز بود که امروزه نیز معتبر به شمار می آید . همان طور که آبل درنامه ای به یکی از دوستانش تشریح می کند اگر ساده ترین حالات را کنار بگذاریم درتمام ریاضیات حتی یک سری بینهایت هم نمی توان یافت که مجموع آن دقیقا تعیین شده باشد

آبل جزوه مربوط به معادلات درجه پنجم خود را به امید آنکه به مثابه یک جواز عبور علمی به کار رود برای گاوس به گوتین فرستاد ولی گاوس به دلیلی که روشن نیست بدون آنکه به آن حتی نظری بیاندازد آنرا کنار گذاشت ، زیرا سی سال بعد پس از مرگش آن را سر بسته دربین اوراقش یافتند . با تاسف برای هردو نفر ، آبل احساس کرد  که درمورد او کار شکنی شده است و تصمیم گرفت بدون ملاقات با گاوس به پاریس برود

درپاریس با کوشی ، لوژاندر و دیگران ملاقات کرد ولی این ملاقاتها سرسری بود و او آن طور که می بایست شناخته نشد . وی درآن زمان چندین مقاله مهم درمجله کرل منتشر کرده بود ولی فرانسویان کمتر از وجود این مجله ادواری مطلع بودند و آبل خجالتیتر از آن بود که با افراد تازه آشنا راجع به کارهای خود صحبت کند آبل انتظار داشت دربازگشت به استادی دانشگاه منصوب شود ولی باز هم آرزوهایش نقش برآب شد . با تدریس خصوصی به امرار معاش پرداخت و مدت کوتاهی نیز به عنوان معلم کمکی دریک موسسه گمارده شد . دراین دوران یکسره مشغول کار بود و اغلب اوقات روی نظریه توابع بیضوی که آن را به عنوان عکس انتگرالهای بیضوی کش کرده بود کار می کرد . این نظریه بسرعت جای خود را به عنوان یکی از رشته های اصلی آنالیز قرن نوزدهم ، با کاربردهای فراوانی باز کرد . دراین اثنا آوازه شهرت آبل به همه مراکز ریاضی اروپا رسید و درردیف بزرگان ریاضی جهان قرار گرفت .ولی وی به علت گوشه گیریش از این ماجرا بی خبر ماند در اوایل سال 1829 مرض سلی که طی مسافرت به آن مبتلا شده بود چنان پیشروی کرد که اورا از کار کردن باز داشت و دربهار همان سال آبل درسن بیست و شش سالگی درگذشت . کمی پس از مرگش کرل دریادنامه ای به طعنه نوشت که تلاشهای آبل موفقیت آمیز بوده است و آبل باید به کرسی ریاضی دانشگاه برلین منصوب شود

کرل درمجله خود آبل را چنین می ستاید (( تمام آثار حاوی نشانه هایی از نبوغ و قدرت فکری حیرت انگیز است. می توان گفت که او می توانست با قدرتی مقاومت ناپذیر از همه موانع بگذرد و به عمق مسئله نفوذ کند وجه تمایز او خلوص و نجابت ذاتی وی و نیز تواضع کم نظیری بود که ارزش اورا به میزان نبوغ غیر عادیش با لا می برد . )) ولی ریاضیدانان برای یادآوری مردان بزرگ ریاضی روشهای مختصی به خود دارند و با گفتن معادله انتگرالی آبل، انتگرالها وتوابع آبل ، گروههای آبلی ، سری آبل ، فرمول مجموع جزئی آبل ، قضیه حدآبل درنظریه سریهای توانی ، و جمع پذیری آبلی از او یاد می کنند کمتر کسی است که اسمش  به این همه موضوع و قضیه درریاضیات نوین پیوند خورده باشد و آنچه وی دردوران یک زندگی عادی می توانست انجام دهد مافوق تصور است


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

ابوريحان محمد بن احمد خوارزمی

ابوريحان محمد بن احمد خوارزمی ، از برجسته ترين دانشمندان سراسر اعصار بشری و از بزرگترين دانشمندان ايرانی دوره اسلامی ، به سال 362 ق /973 م در " بيرون " شهرستان کاث ( شمال شرقی " خيوه " بر کرانه راست آمودريا ) و در يک خانواده گمنام خوارزمی تبار – که به قول خود او : " شاخه ای از درخت تناور ايرانی اند " زاده شد . و هم از دوره نوباوگی خصلت جستجوگری و استعداد تتبع و تحقيق علمی در وی نمايان وشکوفا گرديد .

از استادان و بزرگانی که به او علم را آموختند می توان

ابونصر منصور بن علی عراق از خاندان " شاهيه " خوارزم که خود از رياضی دانان و منجمان بزرگ ايرانی بود نام برد که امر تربيت و تعليم او را در شهر " کاث " بر عهده گرفت .

استاد ديگرش در رشته حکمت و علوم عقلی همانا عبدالصمد حکيم بود ، که سلطان محمدغزنوی پس از چيرگی بر خوارزم او را به تهام قرمطی گری – يعنی گرايش باطنی شيعی – گرفت و کشت . حتی قصد کرد که بيرونی را هم با همان اتهام به استادش ملحق کند چون مشرب فلسفی غالبا از خصائص مذاهب تشيع است ، بی ترديد بيرونی در مبانی عقيدتی خود، که آزاد انديش و سخت بدور از تعصب و تعبد فکری بوده ، علاوه بر سلوک روشمند علمی و رياضی ، بسا متاثر از چنان مشرب و مذهبی بوده است .

بيرونی به سبب هوش و دانش و بينش فراعادی خود ، در نزد خوارزمشاه پايگاهی والا و احترامی خاص يافت ، چندان که رايزن آن اميران در امور سياسی گرديد.

در اوايل جمادی الثانی سال 409 ، بيرونی در روستای " جيفور " کابل مشغول رصد کردن عرض های جغرافيايی آن نواحی بود ، و چنين نمايد که تا پايان آن سال در پيرامون همان جا به کار رصد گری اشتغال داشته است . پس از اين ، مدت های متوالی يا متناوب در غزنين بسر برده . از جمله رصدی در انقلاب صيفی 410 نموده ، و خسوف 13 ج 1/410  را در آن جا ضبط کرده است .

راجع به سال مرگ وی ، همان اشارات حکيم غضنفر تبريزی باشد که گويد : " به خط شاگردش ابوالفضل سرخسی ديده شده که استاد در روز آدينه 2 رجب 440 ه ق در گذشت "

فهرست آثار :

آثار گرانبار و پر شمار بيرونی محدود به مرزهای تخصصی رشته های دانش بشری در آن روزگار نگرديده بلکه با انديشه وسعتمند خود همه ابعاد معرفت را در بر گرفته است . اگر دانش های نقلی را کنار بگذاريم ، وی در معارف عقلی خصوصا در همه شعب علوم اثباتی و انسانی صاحب نظر و اثر است . پس ، آثار او را – اعم از موجود يا مفقود – می توان بر حسب طبقه بندی کلی علوم و فنون احصا کرد .شمار آن ها اعم از مقاله يا رساله و کتاب ، آن چه بيرونی خود نوشته است : 160 عنوان می شود ، که اگر مجموع 25 عنوان رساله ديگر از استادش ابونصر عراق و دوستش ابوسهل مسيحی را هم – هر دو به نام او کرده اند- و خود در فهرست آثارش آورده بر آن شماره بيفزاييم ، روی هم 185 عنوان اثر متسم به نام بيرونی ياد گرديده است .

از اين شمار ، 40 عنوان اثر بيرونی به صورت نسخ خطی در کتاب خانه های جهان موجود است که 30 اثر تا کنون بطبع رسيده ، و 25 اثر از اين رقم به زبان های اروپايی و فارسی ترجمه شده است .



+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

ابوالحسن احمد بن ابراهيم اقليدسي

در هيچ کتاب مأخذي نام اقليدسي نيامده است و فقط از تنها نسخه کتابش به نام کتاب الفصول في الحساب الهندي (استانبول، يني جمع، 802) شناخته مي‌شود، که در سرلوحه آن نام مؤلف آمده و نوشته شده که کتاب در دمشق به سال 341/952-953 به رشته تحرير درآمده است. نسخه‌ خطي موجود رد 552/1157 رونويس شده است. مولف در مقدمه‌ کتاب مي‌گويد که سفر بسيار کرده، و هر کتابي در حساب هندي را که به دست آورده خوانده، و از هر رياضيدان سرشناسي که ديده چيزي آموخته است. صفت «اقليدسي» به نام همه‌ کساني افزوده مي‌شد که از اصول اقليدس براي تدريس رونويس تهيه مي‌کردند؛ پس شايد که وي معاش خود را از اين راه تأمين مي‌کرده است. قرينه‌هاي داخلي نشان مي‌دهد که وي در تعليم حساب هندي تجربه‌اي داشته، زيرا که مي‌دانسته است مبتديان چه مي‌پرسند و پاسخشان را چگونه بايد داد.

کتاب چهار بخش دارد. در بخش اول ارقام هندي معرفي شده است، ارزش مکاني توضيح گرديده و اعمال حسابي، از جمله گرفتن جذر، تشريح شده است؛ با مثالهاي متعدد از عددهاي صحيح و کسرهاي متعارف، در دستگاههاي دهدهي و شصتگاني.

در بخش دوم موضوع در سطح بالاتري توضيح شده و مشتمل است بر طرح 9 به 9 اعداد، و صورتهاي متعدد اعمالي که طرح کلي آنها در بخش اول آمده است. مؤلف در مقدمه تصريح مي‌کند که در اين بخش روشهايي را که حسابگران عملي نامدار به آنها عمل مي‌کرده‌اند گرد آورده و به طريق هندي بيان کرده است. اين بخش محتوي تقريباً همه طرحهاي عمل ضرب است که در کتابهاي بعدي لاتيني ظاهر شده است.

در بخش سوم توجيه مفاهيم و مراحل متعددي که در دو بخش اول عرضه گرديده‌اند، معمولاً در جواب به پرسشهاي «چرا؟» و «چگونه است که؟»، آمده است.

براي ارزشيابي بخش چهارم گفتن چند کلمه اي بد نيست. در چند سط اول متن کتاب آمده است که حساب هندي، به صورتي که به اعراب رسيده، مستلزم استفاده از چرتکه خاکي (تخت و تراب) است. کمي بعد گفته شده است که اعمال منوط به جا به جا کردن ارقام و پاک کردن آنها است.

مثلاً در ضرب 456 در 329 اعداد بدين صورت نوشته مي‌شوند:

329
456
آنگاه 3 در 4 ضرب شده و حاصل به صورت 12 در يک سطر بالاتر از آنها ثبت مي شود بعد 3 در 5 ضرب مي‌شود و لازمه‌ اين کار اين است که رقم 5 در سطر بالا نوشته شود و نيز 2 پاک شود و 3 به جاي آن نوشته شود، 3 در 6 ضرب مي‌شود ايجاب مي‌کند که پس از نوشتن 8، رقم 5 که طرف چپ آن است محو گردد و 6 به جاي آن گذاشته شود. براي آماده شدن براي گام بعدي سطر پايين به اندازه يک رقم به راست برده مي‌شود. آرايش عددها حالا بدين صورت است:

136829
456
456 را بايد در 2، که بالاي رقم يکان 456 است، ضرب کرد. وضع رقم يکان مضروب در سطر پايين، مضروب فيمه را ـ يعني عددي را که بايد در بس شمرده ضرب شود ـ‌معين مي‌کند. مراحلي را که باقي مانده است حالا مي‌توان به آساني پيمود.

آشکار است که کاغذ و مرکب را نمي توان در چنين طرحي به آساني به کار برد. در بخش چهارم کتاب تغييراتي در طرحهاي هندي پيشنهاد شده است که با آنها مي‌توان تخت و تراب را کنار گذاشت و کاغذ و مرکب را به جاي آن به کار گرفت. اکنون مي‌توانيم حکم کنيم که طرحهاي اقليدسي نمايش گام اول ازيک رشته تلاشهايي است که نتيجه آنها نخست در بخش عربي جهان اسلام و چند قرن بعد در بخش شرقي آن، کنار گذاشتن تخت و تراب بود.
پس از آن که اقليدسي فکر تغييري در هر عمل را پيش آورد پيشنهاد کرد که:

حروف يوناني مي‌توانند جانشين ارقام هندي شوند؛

ارقام هندي با نقطه‌هايي که بالاي آنها گذاشته شود ممکن است الفباي عربي تازه‌اي تشکيل دهند؛
مي‌توان تاسهايي در نظر گرفت که در هر طرف آنها يک يا دو رقم نقش شده باشد و بتوان آنها را به جاي چرتکه به کار برد؛

تخته‌ محاسبه‌اي م ی ت وان ترتيب داد که کوران از آن استفاده کنند.

انديشه‌ دوم در کتابهاي ديگر آمده است و انديشه سوم اَپِکهاي بوئتيوس را به ياد مي‌آورد. شايد در اينجا اقليدسي روشهايي را که ديگران آورده‌اند تشريح مي‌کند، نه آنکه چيزي ابتکاري عرضه نمايد. کتاب با بحثي مستوفا درباره و روش استخراج کعب به پايان مي‌رسد.
اقليدسي از اين توفيقات درکتابهايش به خود مي بالد:

در بخش نخست همه‌ محتواي متوني را که درباره حساب هندي نوشته شده بوده عرضه کرده و آن را در دستگاه شصتگاني به کار برده است. ما اين کتابها را در دست نداريم تا بتوانيم درباره‌ درستي ادعاي او اظهار نظر کنيم. Algorismus cor pus لاتيني نشان مي‌دهد که حساب هندي به صورتي که خوارزمي (قرن سوم/نهم) آن را عرضه کرده بود با آنچه بعداً در جهان اسلام انتشار يافت فرق اساسي دارد. کاربرد طرحهاي هندي در دستگاه شصتگاني رد همه‌ کتابهاي حساب که بعدها به عربي نوشته شده ديده مي‌شود.

در بخش دوم روشهاي را آورده است که فقط حسابدانان سرشناس به آنها واقف بوده‌اند، و روش طرح 9 به 9 را به کسر و جذر نيز سرايت داده است. به قرينه‌ کتابهاي بعدي مي‌توان به قبول اين ادعاي اقليدسي متمايل بود.

در بخش چهارم نشان داده است که حساب هندي ديگر احتياجي به تخت و تراب ندارد. اين تغيير بيشتر مطبوع طبع مغر بزمين بود تا مشرق زمين. در تأييد اين گفته مي‌توانيم خاطر نشان کنيم که اين بناي مراکشي (وفات 721/1321) در يکي از کتابهاي حسابش به عنوان چيزي حيرت‌انگيز به اين نکته اشراه کرده بود که قديميان براي محاسبه از خاک استفاده مي‌کرده‌اند، در حالي که خواجه نصيرالدين طوسي (وفات 672/1274) هنوز تخت و تراب را آنقدر مهم مي‌دانسته است که درباره‌اش کتابي بنويسد.

در بحث درباره ميان جمله‌ n ام و مجموع n جمله فوق گذاشته است و مدعي است که حسابگران ديگر آن دو را با هم خلط کرده‌اند.

مدعي است که اولين کسي است که درباره ريشه‌ سوم (کعب) اعداد مطالبي رضايت‌بخش نوشته است. سندي براي ابراز نظر قطعي در مورد دو ادعاي اخير در دست نيست، اما دلايل ديگري داريم براي آن که کتاب الفصول في الحساب الهندي القيدسي را از بين در حدود صد کتاب عربي موجود از همه بهتر بدانيم.

نخست اين که اولين کتاب شناخته شده اي است که مستقيماً به کسرهاي اعشاري پرداخته است. مؤلف علامت اعشاري خاصي پيشنهاد مي‌کند و در استفاده‌ دايمي از آن اصرار مي‌ورزد؛ و آن خطي است که بالاي رقم يکان مي‌گذارد. در جريان تقسيم متوالي 26 بر 2 اين دنباله را بدست مي‌آورد: 13، 5/6، 25/3، 625/1، 8125/5. مي‌داند که چگونه با ضرب متوالي در 2 و با صرف‌نظر کردن از صفرهاي طرف راست بار ديگر عدد 13 را به دست آورد. در فرآيندي که مکرر 135 را به اندازه‌ يک دهم آن زياد مي‌کند اين آرايش را به دست مي‌آورد:

35/163
335 /16 , 5/148

85/14 , 135

5/13
685/179 35/163 5/148

و بدين قياس. و نيز براي يافتن ريشه‌هاي تقريبي اعداد اين قاعده‌ها را به کار مي‌برد:

و k را مساوي مضربي از 10 اختيار مي‌کند.

با اين که حسابدانان ديگري هم همين قاعده‌ها را به کار برده‌اند اما همه‌ آنان پس از به دست آوردن کسر اعشاري آن را، ماشين‌وار، به دستگاه شصتگاني مي‌بردند بي‌آنکه نشانه اي از اين مفهوم اعشاري را درک مي‌کنند ظاهر سازند. فقط اقليدسي است که در موارد متعدد ريشه را در مقياس دهدهي تعيين مي‌کند. در همه‌ اعمالي که توانهاي 10 در صورت يا در مخرج دخليند در کمال راحتي عمل مي‌کند.

دوم آن که کتاب اقليدسي اولين کتابي است که به روشني معين آن است که حساب هندي وابستگي به تخت و تراب داشته است. مؤلف در مقدمه‌ کتاب دستگاه حساب هندي را با حساب انگشتي، که در آن زمان متداول بوده، مي‌سنجد و ارزيابي درستي از خوبيها و نارساييهاي هر يک به عمل مي‌آورد. حالا معلوم شده است که بوزجاني (328-388/940-977 يا 8) و ابن بنا (وفات 721/1321) طرداً للباب درباره‌ تخت و تراب در حساب هندي مطلبي گفته‌اند، اما اين اشاره‌ها مختصرتر از آن بوده است که توجه دانشمنداني را که آنها را مطالعه مي‌کرده‌اند به خود جلب کند.

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

پوانکاره

پوانکاره

هانری پوانکاره درآغاز قرن 21 درسطح جهانی به عنوان بزرگترین ریاضیدان نسل خود شناخته شد . درسال 1879 دوران دانشگاهی خود را در   کان   آغاز کرد  . و تنها دوسال بعد به استادی دانشگاه سوربن منصوب شد . بقیه عمر خود را درآنجا به سر برد و هرسال موضوع متفاوتی را تدریس کرد . درسخنرانیهایش که توسط دانشجویان او ویرایش و چاپ شد با ابتکارو تسلط فنی فراوان ، درواقع تمامی زمینه های معروف ریاضیات محض و کاربسته ،و بسیاری از زمینه هایی را که قبل از کشف توسط وی ناشناخته بودند ، مورد بحث قرار داد . روی هم رفته بیش از 30 کتابی فنی درباره فیزیک ریاضی و مکانیک سماوی ، شش کتاب درسطح عامه فهم ، و تقریبا 500 مقاله پژو هشی درریاضیات نوشت . وی متفکر سریع الانتقال ، قوی و خستگی ناپذیر بود که به جزئیات نمی پرداخت و به قول یکی از معاصرانش ((یک فات بود نه بک استعمارگر)) از موهبت حافظه عجیبی هم برخوردار بود، وبرحسب عادت درحین قدم زدن در اتاق مطالعه خود درمغز ش به ریاضیات می پرداخت و فقط پس از آنکه درذهنش تکمیل  می کرد برروی کاغذ می آورد بیش از 32 سال نداشت که به فرهنگ سرای علوم برگزیده شد وعضوی از فرهنگستان که اورا برای عضویت پیشنهاد کرد گفت

 که کارش مافوق تمجید عادی است و اومسائلی را حل کرده که قبل از خودش به تصوردرنیامده بودند

نکته اساسی از فکر پوانکاره را میتوان درپژو هشهایش درباره مکانیک سماوی یافت .درخلال این کار نظریه بسطهای مجانبی خود را ارائه کرد ( که باعث توجه سری های واگرا شد ) پایداری مدارها را  مطالعه کرد و نظریه کیفی معادلات دیفرانسیل غیر خطی راپایه گذاری کرد  یک از برجسته ترین خدمات فراوان پوانکاره فیزیک ریاضی ، مفاله مشهورش درسال 1906 درباره دینامیک الکترون بود و او سالها ی زیادی راجع به شالوده های فیزیک فکر کرده بود ، و مستقل از اینشتین بسیاری از نتایج مربوط به نظریه نسبیت خاص را به دست آورده بود . فرق اساسی دراین بود که بررسی اینشتن متکی بر ایده های مقدماتی مربوط به علامتهای نوری بود ، حال آنکه بررسی پوانکاره برپایه نظریه الکترو مغناطیس بنا شده بود و بنابراین از نظرکاربردی به پدیدهای مربوط به این نظریه محدود بود . پوانکاره احترام زیادی برای استعداد اینشتن قایل بودو درسال 1911 انتصاب اینشتن را به اولین سمت دانشگاهی اش توصیه کرد

درسال 1902 به عنوان یک سرگرمی جنبی ، و ضمن کوشششی برای سهیم کردن افراد غیر متخصص دراشتیاق خود به معنا و اهمیت انسانی ریاضیات و علوم ، به نویسندگی و سخنرانی برای اقشار وسیعتری از مردم روی آورد . این کارها ی سبکتر او درچهار کتاب تحت عنوان علم وفرضیه - ارزش علم - علم و روش - آخرین اندیشه ها  گرد آوری شدند این کتابها واضح ، لطیف ، عمیق و رویهمرفته لذت بخش هستند ، و نشان می دهند که پوانکاره یکی از بهترین نثر نویسان فرانسه است

درمشهورترین این مقالات یعنی مقاله مربوط به کشف ریا ضی ، او به خوییشتن نگریست و فرایندهای مغزی خود را عرضه کرد .همانطور که ژوردن درسوگنامه پوانکاره نوشت ، (( یکی از دلایل فراوان جاودانگی پوانکاره آن است که به ما امکان می دهد تا در عین اینکه او را می ستاییم ، وی  را بشناسیم ))ت

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

دکترنصرت الله باستان

دکتر نصرت الله باستان در سال 1282 خورشيدی متولد شد .

تحصيلات متوسطه را در دارالفنن و تحصيلات عاليه را در مدرسه طب تهران در سال 1307 خورشيدی به پايان رساند . بعد از آن به پاريس رفت و در دانشگاه بردوو به تحصيلات و ادامه داد و پايان نامه خود را در تنگنابری با درجه ممتاز ، دريافت داشت.

در سال 1315 خورشيدی به ايران بازگشت و عهده دار مشاغل ذيل گرديد :

رئيس چشم پزشکی بهداری آموزشگا هها ، رئيس بخش چشم پزشکی بيمارستان شماره 1 شهرداری و ابن سينا ، رئيس بخش چشم پزشکی بيمارستان وزيری ، استاد کرسی بالينی چشم پزشکی ، استاد و رئيس بخش چشم پزشکی بيمارستان امير اعلم .

آثار به جا مانده از او عبارتند از :

1- اورام ملتحمه

2- بيماری های چشم و درمان آن

3- بيماری های گوش و حلق وبينی

4- تراخم

5- چشم و بيماری های آن

6- کيميا پزشکی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

توماس فولر

آموزش یک معلول جسمی مثل هلن کلر آن هم در حد اعلا مشقت زیادی داشته است . ولی محرومیت های اجتماعی که توماس برفولر تحمیل شده بود ، به همان اندازه هر کسی را از پا می انداخت . مگر آن که از بی پرواترین انسان ها باشد .

توماس فولر متولد ، آفریقا در 1710 ، نه تنها بی سواد بود ، بلکه به زور به عنوان برده ای در مزارع ورجینیای آمریکا کار می کرد و حتی برای یک روز هم از کلاس درسی بهره مند نشد . او شمردن تا 100 را خودش یاد گرفت و با شمردن چیزهای دور و برش حسابش را بهتر کرد .

با تکیه بر همین سواد اندک ، فولر می توانست الوار لازم برای سقف خانه ،نرده و تیرچه برای حصار دور آن و خلاصه آن چه که برای ساختن خانه لازم می شود را خود حساب کند . توانایی های شگت آور او به دنبال شهرتش آن چنان فراگیر شد که در سن پیری او را با طرح سوال های مناسب برای بهترین مغزهای کامپیوتر امتحان می کردند

نمونه سوالی که از اهالی پنسیلوانیا و پرسیدند :

فکر کن کشاورزی 6 ماده خوک دارد و هر خوک 6 تا خوک ماده در سال به دنیا می آورد و باز همه آن ها تا هشت سال به همین نسبت زادوولد می کنند ، حالا کشاورز بعد از 8 سال چند تا خوک دارد ؟ 

این مساله را می توان به صورت 6 * 7 یا به عبارتی 6* ( 7*7*7*7*7*7*7*7 ) نوشت . فولر در عرض 10 دقیقه جواب درست یعنی 34588806 را تحویل داد .

با مرگ فولر ، روزنامه "کامبین سنتینل " نوشت که او قادر بوده تعداد تیرچه ها     ، دانه های جو و هر اندازه ای را در مقیاس و بزرگی حساب کند ، قطر مدار حرکت زمین را بگوید و جواب هر محاسبه ای را زودتر از صد تا آدم  قلم و کاغذ دار به دست آورد .

وقتی از فولر پرسیدند که آیا از اینکه هیچ وقت تحصیل آکادمیک نداشته غصه      می خورد ، جواب داد : نه آقا ! خیلی هم خوب شد که به من هیچ آموزشی ندادند ، زیرا چه بسیار آدم های درس خوانده ای که ابلهانی بزرگ هستند !


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

ارشمیدس

یکی از بزرگترین ریاضیدانان همه ی اعصار ، و به یقین بزرگترین آنان در عهد عتیق ، ارشمیدس از اهالی شهر یونانی سیز اکیوز واقع در جزیره سیسیل بود .

ظاهرا ارشمیدس از تمرکز ذهنی برخوردار بودو داستان هایی از بی خبری او از پیرامون خود ، وقتی که به مسئله ای اشتغال خاطر داشته ، گفته شده است . نمو نه هایی از این ها که به کرات گفته شده ، تاج شاه هیرون و زرگر مورد سوء ظن است. گویا شاه هیرون تاجی زرین داشته و نگران از آن که مبادا در ساختن آن به طور پنهانی نقره به کار رفته باشد ، وی مطلب را به ارشمیدس ارجاع می کند ، که او ، روزی در حال استحمام ، با کشف اولین قانون ئیدروستاتیک به راه حل مسئله دست می یابد . با فراموش کردن این که جامه بر تن کند از حمام در می آید , و در خیابان ها به سوی خانه می دود، در حالی که فریاد می زده : " ایورکا ، ایورکا "

ارشمیدس قسمت زیادی از کار هندسه خود را به کمک اشکالی رسم شده در خاکستر یا روغن که بعد از استحمام کردن به تن خود می مالید ه انجام می داد . در واقع ، نقل شده است که اجل وی به وقت تاراج سیر اکیوز در حالی فرا رسید که ذهنش مشغول نمودار رسم شده بر یک سینی شن بوده است . مطابق یکی از این روایات ، وی به یک رومی در حال چپاول فرمان می دهد تا از روی نمودار او کنار بایستد ، که در این هنگام غارتگر به خشم آمده نیزه ای را در بدن مرد سالخورده رو می کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

سهراب سپهري

اهل كاشانم

پيشه ‏ام نقاشي است

گاه گاهي قفسي مي‏سازم با رنگ, مي‏فروشم به شما

تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است

دل تنهايي ‏تان تازه شود

چه خيالي, چه خيالي, ... مي‏دانم

پرده ام بي‏جان است.

خوب مي دانم, حوض نقاشي من بي ‏ماهي است.


سهراب سپهريپانزدهم مهرماه 1307 در كاشان متولد شد و چند ماهي پيش از كودتاي 28 مرداد, در خردادماه 1332 دوره نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا را به پايان رسانيد؛ علاقه به شعر و نقاشي در سهراب به موازات هم رشد يافت چنان كه پا به ‏پاي مجموعه شعرهايي كه از او به چاپ مي‏رسيد, نمايشگاه ‏هاي نقاشي او هم در گوشه و كنار تهران برپا مي‏شد و او گاهي در كنار اين نمايشگاه‏ ها شب شعري هم ترتيب مي‏داد؛ تلفيق شعر و نقاشي در پرتو روح انزوايي و متمايل به گونه‏اي عرفان قرن بيستمي, هم به شعر او رقت احساس و نازك بيني هنرمندانه ‏اي مي ‏‏بخشيد و هم نقاشي او را به نوعي صميميت شاعرانه نزديك مي‏كرد.

تخيل آزاد, سوررئاليسم خفيف, جستجوي روابط متعارف اشياء, مفاهيم آميخته با خيال پردازي از مشخصه ‏هاي آشكار شعر سپهري است. همين ويژگي‌‏‌‏ هاست كه در نظر برخي وي را به تمايلات سبك هندي و قابليت مقايسه با بيدل دهلوي, شاعر عارف و خيال پرداز سده دوازدهم هند نزديك كرده است.

سفرهاي سهراب به غرب و شرق عالم و ديدار از رم, آتن, پاريس و قاهره, تاج محل و توكيو براي او بشتر سلوك روحي و معنوي و سير در انفس به حساب مي‏آمد تا گشت و گذار و جهان ديدگي و سير در آفاق.

پيشتر از آن كه به هند و ژاپن سفر كند با فكر و انديشه بودايي و سلامت عارفانه پيشينيان آشنايي داشت, اين سفر آشنايي و علاقه او را ژرف تر كرد و در مجموع به هنر او سيرتي عارفانه و پارسايانه بخشيد.

سفر به ژاپن كه به قصد آموختن حكاكي روي چوب, آهنگ آن كرده بود, به او چيزهايي ديگر نيز آموخت؛ اينكه شعرهاي سهراب سپهري را گاهي در حال و هواي "هايكو" يافته ‏اند, اين كه سپهري به داشته ‏هاي خود خرسند و به شهر و ديار و طبيعت  رهاي اطراف شهر خود كاشان پاي بند است, هر چند اندك مي‏تواند نتيجه تاثير اين گونه سفرها باشد, چنان كه توجه او به طبيعت هم در نقاشي و هم در شعر نيز از اين تاثير بلكي دور نمانده است.
او چشم به طبيعت داشت و از پيرامونيان خود, كه شايد تنها اندكي از آنان از صداقت و صميميت انساني بالايي برخوردار بودند, پرهيز مي‏كرد:

به سراغ  من اگر مي‏آييد

نرم  و آهسته بياييد,  مبادا كه ترك بردارد

چيني  نازك  تنهايي  من

علاقه سهراب به هنر و مكتب‏هاي فلسفي شرق دور, معروف است. اين علاقه را وي با آگاهي توام كرده بود. او به مطالعه در فلسفه و اديان بسيار علاقمند بود.

سهراب ابتدا در دهه 1330 به عنوان نقاشي نوپرداز به شهرت رسيد, كار شعر را هم از همان ايام آغاز كرده بود. نخستين مجموعه شعر او "مرگ رنگ" در سال 1330 به چاپ رسيد.

" زندگي خواب ها" را در سال 1332 و " آوار آفتاب" و" شرق اندوه" هر دو را به سال 1340 عرضه كرد. در اين مجموعه هاي نخستين او گه‌‏ گاه طنين صداي نيما يوشيج  به گوش مي‏رسيد؛ اما مجموعه هاي  بعدي  يعني " صداي پاي آب", "مسافر" و به ويژه "حجم سبز" كه در سال 1346 انتشار يافت, هيچ صدايي جز صداي آشناي خود او نيست؛ هر چند برخي در واپسين شعرهاي سپهري رنگي از زبان انديشه فروغ را ديده و در نتيجه از پاره‏اي جهات شهرت آن دو را قابل مقايسه دانسته‏ اند.
مجموعه اين هفت كتاب به همراه يك كتاب ديگر او به نام " 
ما هيچ, ما نگاه", كه قبلاً نيز منتشر شده بود در سال 1356 يك جا در مجموعه ‏اي با عنوان هشت كتاب به چاپ رسيده كه بعد از آن بارها تجديد چاپ شده است.
شعر سهراب در ابتدا با انكار و انتقاد مواجه شد. شاعران و منتقدان ملتزم پيش از انقلاب, شعر و شيوه شاعري او را نكوهيدند و او را منفي ‏نگر, بي‏ مسئوليت و رويگردان از جامعه و مردم معرفي كردند. اما سهراب بي ‏توجه به اين نكوهش‏ها و جار و جنجال‏ها به كار خود ادامه داد و سر به شعر و نقاشي خود فرود آورد.


او به قضاوت ديگران كاري نداشت. گويي مي‏دانست روزي فرا خواهد رسيد كه شعرش قبول عام پيدا مي‏كند. از اين رو آرام و بي ‏سر و صدا سر به كار خويش داشت و آنچه را كه به اشراق و ادراك هنري دريافته بود. به پرده رنگ و به واژه‏اي به نرمي آب و لطافت آبي آسمان‏ها تسليم مي‏كرد, برترين ويژگي شعر سهراب غناي آن از نظر جوهر شعري است, چيزي كه در آثار كمتر شاعري به اين زلالي مي‏توان يافت.

از لحاظ ساخت و قالب, شعر او در اكثر موارد آهنگين ارائه شده است. سهراب با استفاده از صداها و كلمات, موسيقي مي‏آفريند, موسيقي نرم و رويا برانگيز شعر سهراب با هيچ شاعر, ديگري اشتباه نمي‏شود و همين امر هنجار برجسته سبك او را به ويژه در كارهاي اخيرش مشخص مي‏كند. پيوند كلمات و همنشيني تصويرها در شعرهاي او بديع و پاكيزه از كار در آمده است.

اين تصويرها بيشتر از آن كه در طبيعت قابل لمس باشد, در ذهن و روح خواننده حس مي‏شود و با ادراك انساني او در مي‏آميزد. سهراب سپهري در ميان انبوه شاعران نيمايي پيش از انقلاب, شاعري استثنايي بود كه از همه جنجال‏ها روشنفكرانه و غرب گرايانه پا كنار كشيد. او براي بسياري بهترين نمونه يك هنرمند واقعي بود. انساني وارسته كه به استعداد و توانايي ذاتي خويش تكيه داشت, تنها زيست و در اين تنهايي از نيرنگ, دورويي و تقلب دور بود, گويي تمام فضيلت‏هاي يك هنرمند اصيل و نجيب ايراني را در خود داشت.

سپهري روز اول ارديبهشت ماه 1359 در اثر ابتلاي به بيماري سرطان خون درگذشت. با آن كه شعر وي حاوي فضيلت‏هاي گمشده انساني بود در زمان حياتش مقبوليت عام پيدا نكرد, اما بعد از انقلاب و به ويژه از دهه 1360 به بعد گروهي از شاعران و منتقدان به شعر وي روي آوردند و بر شعرش نقد و تفسير نوشتند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

درباره زندگى و آثار فرانس دى وال

نكته
ما دو رو داريم كه هر كدام از آنها در تناظر با ويژگى هاى كليشه اى يكى از نزديك ترين عموزاده هاى انسانريخت انسان يعنى شمپانزه و بونوبو هستند. در واقع ما انسانريختى دوقطبى هستيم. ما رويى بسيار زشت و ناخوشايند داريم و هنگامى كه رذل مى شويم تقريباً از هر جانور ديگرى كه مى توان تصور كرد رذل تريم. اما در عين حال رويى بسيار خوشايند و فداكار نيز داريم و هرگاه خوب مى شويم تقريباً از هر جانور ديگرى كه بتوان تصور كرد هم عملاً بسيار دوست داشتنى تريم.

كمتر پيش مى آيد كتابى كه دانشمندان بسيار به آن استناد مى كنند و ارجاع مى دهند در عين حال در فهرست پرخواننده ترين كتاب هاى اعضاى كنگره ايالات متحده نيز آمده باشد. با اين همه كتاب «سياست شمپانزه ها» نوشته فرانس دى وال (de Waal .F) نخستى شناس، كه از زمان انتشارش در سال ۱۹۸۲ بيش از ۶۰۰ بار از آن نقل قول شده، از جمله آثارى بود كه نيوت گينگريچ، سخنگوى وقت مجلس نمايندگان ايالات متحده، خواندن آن را در سال ۱۹۹۴ به نماينده هاى تازه كار توصيه كرد. در اين كتاب كه شامل مطالبى از رشته هاى گوناگون است، ساختار اجتماعى نخستى ها به تفصيل بيان شده و شكاف موجود هم در منابع علمى و هم در پندارهاى عامه را پر كرده است. دى وال با نوشتن اين كتاب يكى از نخستين دانشمندانى بود كه تابوهاى علمى كهنه را شكست و جانوران را به عنوان موجوداتى شناختى و عاطفى بررسى كرد نه صرفاً ماشين هاى يادگيرى.

از آن زمان دى وال تبديل به يكى از بانفوذ ترين پژوهشگران زندگى اجتماعى ميمون ها و انسانريخت ها (apes) شده است. شش كتاب عامه فهم او، «سياست شمپانزه ها: قدرت و جنسيت در ميان انسانريخت ها» (۱۹۸۲)، «نيك سرشت: خاستگاه نيك و بد در انسان و جانوران ديگر» (۱۹۹۶)، «بونوبو: انسانريخت فراموش شده» (۱۹۹۷)، «انسانريخت و استاد سوشى: تاملات فرهنگى يك نخستى شناس» (۲۰۰۱)، «آلبوم خانوادگى من: سى سال عكاسى از نخستى ها» (۲۰۰۳) و «انسانريخت درون ما: نخستى شناسى پيشرو تبيين مى كند چرا ما آنكه هستيم، هستيم» (۲۰۰۵)، به بيش از ده زبان ترجمه شده و كارهايش پژوهش هاى تازه اى را درباره حل اختلاف و صلح سازى در جانوران برانگيخته است. او در سال ۱۹۹۳ به عضويت آكادمى سلطنتى علوم هلند و در سال ۲۰۰۴ به عضويت آكادمى ملى علوم ايالات متحده برگزيده شد.
دى وال كه اكنون در گروه روانشناسى دانشگاه امورى (Emory) در آتلانتاى جورجيا، استاد كرسى Candler .H.C و مدير مركز «حلقه هاى زنده» در «مركز ملى نخستى پژوهى يركيز» وابسته به دانشگاه امورى است همچنان مى كوشد تا با پژوهش هايش به مخاطبان چندرشته اى دست يابد. او در مقاله معارفه اش تحت عنوان «ميمون در آينه: نه چندان غريبه» كه در نهم اوت ۲۰۰۵ و در شماره ۳۲ «نشريه آكادمى ملى علوم آمريكا» منتشر شد، يافته هاى مربوط به واكنش ميمون هاى كاپوچين به تصوير خودشان در آينه را ارائه مى كند. از آنجا كه تشخيص خود در آينه با نخستين نشانه هاى همدلى (empathy) در كودك انسان همبسته است، اين پژوهش نشان مى دهد كه چگونه ظرفيت هاى گوناگون براى برقرارى پيوندهاى عاطفى در نخستى ها ايجاد مى شود.
•زيست شناسى با فقط ذره اى از حيات
دى وال حتى پيش از آنكه كارش را در نخستى شناسى آغاز كند هرگز از جانوران دور نبود. او كه نوه صاحب يك مغازه حيوان فروشى و پسر يك رئيس بانك بود، تعطيلات آخر هفته دوران كودكى اش را در زمين هاى هموارى كه براى كشاورزى از دريا خشك شده بودند نزديك خانه اش در وال ويك (Waalwijk) هلند مى گذراند. او در پروژه هاى جانورى اش نظير تكثير موش، پرورش كلاغ گردن بور و ايجاد يك باغ وحش آبى كوچك در حياط پشتى با سطل هايى پر از ماهى و مارماهى غرق بود.
با اين حال معلم زيست شناسى دى وال در دبيرستان به قدرى كسالت آور بود كه دانش آموز عاشق طبيعت را از انتخاب علوم حياتى براى ادامه زندگى اش تقريباً منصرف ساخت.دانشجويان هلندى پيش از ورود به دانشگاه طبق روال يك دوره تحصيلى انتخاب مى كنند و دى وال به رياضيات يا فيزيك تمايل داشت. او مى گويد خوشبختانه مادرم مداخله كرد و به يادم آورد كه بررسى جانوران شور و اشتياق قديمى من بوده و شايد زيست شناسى برايم مناسب تر باشد. او توصيه مادرش را پذيرفت و در سال ۱۹۶۶ در برنامه اى زيست شناسى در دانشگاه كاتوليك نيميخن (Nijmegen) كه اكنون دانشگاه رادبود نيميخن ناميده مى شود نام نويسى كرد.
اما زيست شناسى در ابتدا خيلى به مذاق دى وال خوش نيامد. تنها ارتباط او با جانوران در دوره تحصيلش تشريح آنها و ترسيم آناتومى شان بود. هر چند اين كار به نظرش جالب مى آمد اما ارضايش نمى كرد و پس از چهار سال به صراحت از دانشگاه ناراضى بود.دى وال براى پركردن بخشى از وقتش و كسب درآمد بيشتر در يك آزمايشگاه روانشناسى كار گرفت و مشغول انجام آزمون هاى شناختى روى دو شمپانزه نر جوان شد. دى وال مى گويد: «ناگهان با خود گفتم اين همان كارى است كه مى خواهم انجام دهم. مى خواهم با جانوران كار كنم.»
•ادغام هنر و تهاجم
دى وال تحصيلات تكميلى را با علاقه اى تجديدشده به رفتار جانوران در سال ۱۹۷۰ در دانشگاه گرونينگن هلند آغاز كرد. دى وال مى گويد گرونينگن عالى ترين موسسه رفتارشناسى (ethology) بود، رشته اى از رفتار جانوران كه در هلند آن زمان در دوران اوج شكوفايى خود به سر مى برد.
رفتارشناسى در مقايسه با رشته هاى كلاسيك و سنتى آن سوى اقيانوس اطلس ديدگاه زيست شناختى ترى به رفتار جانوران داشت، باب ميل دى وال. مى گويد: «به نظرم بيشتر طبيعى دانان اساساً طبيعى دان به دنيا مى آيند. اين چيزى نيست كه در دانشگاه به دست آورده باشم.» در سال ۱۹۷۳ از دانشگاه گرونينگن دكترا گرفت.
پس از آن دى وال بر ادامه كار دوره دكترا به دانشگاه اوترخت (Utrecht) هلند رفت و همانطور كه خودش مى گويد به اين ترتيب سنت هلندى آموزش تك دانشگاهى را زير پا گذاشت، دى وال كه براى كار در پژوهشى گسترده درباره تهاجم (aggression) به استخدام يان فان هوف (VanHooff.J) نخستى شناس درآمده بود، رفتار پساتهاجمى را فوق العاده جالب توجه يافت. مى گويد: «مشاهده جنگ هايى كه در گروهى از نخستى ها در مى گرفت و سپس مشاهده اينكه پانزده دقيقه بعد همه آرام مى گرفتند برايم جالب بود. در حيرت بودم كه آنها چگونه تهاجم را وارد زندگى اجتماعى شان مى كنند.»
•انسانريخت هاى آن سوى آب
در سال ۱۹۷۵ دى وال به آرنهم (Arnhem) در بخش شرقى هلند رفت تا در باغ وحش بورخرس كه توسط برادر استاد مشاورش، آنتون فان هوف، اداره مى شد كار كند. اين دو برادر در جزيره اى درون باغ وحش، يك كلنى متشكل از ۲۵ شمپانزه ايجاد كرده بودند كه در آن زمان در نوع خود تشكيلاتى كم نظير بود و هنوز بزرگترين كلنى كنونى از اين دست است. در اينجا دى وال ضمن آنكه پايان نامه اش را درباره تهاجم در ميمون هاى مكاك مى نوشت مى توانست با دوربين دوچشمى صحنه سريال آبكى و نيرنگ بازانه نرهاى كلنى را تماشا كند.
دى وال از طريق اين مشاهدات توانست آن مبادلات اجتماعى كه وجود تهاجم شمپانزه در كنار رفتار صلح جويانه را در آنها امكان پذير مى سازد، شناسايى و ويژگى هايش را مشخص كند. اين نخستين بارى بود كه كسى مى توانست گروه بزرگى از شمپانزه ها را در اسارت بررسى كند و اين تجربه پربارترين دوره اكتشاف علمى در زندگى حرفه اى دى وال باقى ماند. او مى گويد: «تمام مسائلى كه در اين لحظه هنوز دارم روى آنها كار مى كنم در آن كلنى شمپانزه ها اساساً پيش چشمانم ديدم.»
پس از يكى از اولين سخنرانى ها دى وال در كنفرانسى بين المللى با رابرت گوى ( R.Goy) درون ريزشناس دانشگاه ويسكانسين- مديسون آشنا شد و او فوراً اصرار كرد كه دى وال به گروه وى در ايالات متحده بپيوندد. دى وال مى گويد:« از آنجا كه هرگز آن سوى اقيانوس اطلس نبودم از اين پيشنهاد كمى ترسيدم.» چند سال بعد در ۱۹۸۱ سرانجام موافقت كرد و به مركز ملى نخستى پژوهى ويسكانسين در مديسون رفت كه مدير آن گوى بود. گرچه در ابتدا قصد داشت فقط يك سال بماند. اما پس از دو هفته دى وال به قدرى از محيط آنجا خوشش آمد كه پستى بلندمدت تر كه به تازگى در مركز ايجاد شده بود را پذيرفت.
اكنون در خانه جديد دى وال فقط جاى انسانريخت ها خالى بود. او در ويسكانسين مكاك ها را بررسى مى كرد اما هر جا كه امكان داشت، مثلاً در باغ وحش سن ديه گو در كاليفرنيا و مركز ملى نخستى پژوهى يركيز (Yerkes) در آتلانتا ترتيبى مى داد تا انسانريخت ها را هم بررسى كند.
انسانريخت ها در مقايسه با ميمون ها باهوش تر و از نظر تكوينى به انسان نزديك ترند. مى گويد: «در آن زمان به انسانريخت ها گير داده بودم. درباره ميمون ها خيلى كارهاى جالب مى توان انجام داد اما اگر كسى به مسائل مربوط به شناخت عالى و تكامل انسان علاقه مند باشد آنگاه كار با انسانريخت ها زمين تا آسمان فرق مى كند.»
•شمپانزه هاى ماكياولى منش
طى اين زمان با ايجاد يك مسير حرفه اى موازى در عامه فهم نويسى، ارتباط دادن رفتار انسان و جانوران براى دى وال مهم تر شد. در آرنهم او بارها براى بازديدكنندگان باغ وحش سخنرانى كرده و از كنجكاوى طبيعى آنها آگاه بود. با اين حال متوجه شده بود كه موضوعات داغ آكادميك آنها را به خميازه وامى دارد. مى گويد: «آنچه آنها واقعاً مى خواستند بدانند آن بود كه جانوران چه نوع عواطف، چه نوع حالات رخسارى و چه نوع روابط اجتماعى دارند.»
دى وال پس از مشاهده شورش هاى سياسى ميان شمپانزه ها در آرنهم به نتيجه رسيد كه اين براى كتابى با مخاطب عام موضوعى ايده آل است. او روى اين كتاب كه «سياست شمپانزه ها» نام گرفت و در سال ۱۹۸۲ پس از ترجمه از دست نوشته هلندى اش در لندن به چاپ رسيد دو سال كار كرد. گرچه دى وال در ابتدا در نظر داشت كتابى نيمه علمى و نيمه عامه فهم بنويسد اما در پايان نتيجه كار كتابى عامه فهم از آب درآمد كه از سوى جامعه علمى نيز به خوبى پذيرفته شده در واقع اين كتاب احتمالاً هنوز به گفته خودش پرارجاع ترين نوشته اوست.
«سياست شمپانزه ها» با انتساب صفات نسبتاً انسانى به جانوران، تابوهاى علمى كهنه را شكست. در آن زمان كه اين كتاب انتشار يافت ديدگاه هاى آكادميك تا حدودى در نتيجه كار پژوهشگرانى همچون دونالد گريفين (Griffin .D)، جين گودال (Goodall.J) و فرانس دى وال در حال تغيير بود. اين هر سه نفر در رابطه با شناخت جانوران رويكردى ميانه رو در پيش گرفته بودند. پيش از آن روانشناسى مقايسه اى تمام رفتارهاى جانوران را از طريق يادگيرى آزمون و خطا تبيين مى كرد و در سر ديگر طيف رفتارشناسى جانوران را همچون «ماشين غريزه» مى ديد. دى وال مى گويد: «زمانش سر رسيده بود. اگر آن كتاب را ۱۰ سال قبل نوشته بودم احتمالاً مرا زنده زنده در آتش مى سوزاندند. ۱۰ سال بعد هم از انقلاب خيلى گذشته و آب ها از آسياب افتاده بود.»
•تماس با دو مخاطب
با وجود اين دى وال هنوز دلايلى داشت كه براى شغل دانشگاهى نوپايش نگران باشد. فان هوف، استاد مشاور دى وال، كه به جو محافظه كارانه دانشگاه مى انديشيد از دانشجوى خود خواست كه در رابطه با برخى نتيجه گيرى هاى جنجالى كتاب معتدل تر باشد. اما دى وال به آنچه در آرنهم درميان شمپانزه ها ديده بود اعتقاد راسخ داشت و بنابراين حرف هايش را به صراحت زد. او مى گويد: «نگرش من به مسئله طورى بود كه اساساً فقط در جوان ترها ديده مى شود. يعنى چيزى براى از دست دادن نداشتم. نه شغلى داشتم نه شهرتى نه چيزى. پس به خودم گفتم گور پدر همه آنهايى كه جور ديگرى فكر مى كنند.» سياست شمپانزه ها مورد توجه خوانندگان عمومى و نيز بسيارى از دانشمندان قرار گرفت و دى وال را كه در آن زمان ۳۲ سال داشت مشهور ساخت.
تمايل به رك گويى همواره ويژگى بارز دى وال در زندگى حرفه اى اش بوده است. در اواخر دهه ۱۹۹۰ هنگامى كه مى خواست كارهايى بالقوه جنجالى درباره شمپانزه هاى بونوبو چاپ كند با مقاومت ويراستاران نشريات روبه رو شد. او مى گويد: «هيچ كس درباره سكس در بونوبوها چيزى نمى گفت. به نظرم اين وضعيت به كلى احمقانه و بى معنى بود. اساساً افرادى خجالتى با احساس شرمندگى و در خفا روى مسئله جنسيت در بونوبوها كار مى كردند.»
اين بار هم دى وال تصميم گرفت كارهايش را با صراحت در مقاله اى زير عنوان «بونوبو: جنسيت و جامعه» در شماره مارس سال ۱۹۹۵ مجله ساينتيفيك امريكن منتشر سازد. دو سال بعد همراه با عكس هاى فرانس لنتينگ (Lanting.F)، عكاس مشهور هلندى، كتاب «بونوبو: انسانريخت فراموش شده» (۱۹۹۷) را به چاپ رساند. توانايى توليد آثارى براى مخاطب عام و انجام پژوهش هاى دقيق و جدى بدون آنكه تناقضى با هم داشته باشند حساب دى وال را از بسيارى از دانشمندان ديگر جدا مى كند. ويليام مك گرو (McGrew .W) يكى از همكاران دى وال و استاد انسان شناسى و جانورشناسى دانشگاه ميامى در اوهايو مى گويد: «در حيرتم كه او چگونه مى تواند اين هر دو كار را با هم انجام دهد. فرانس مى تواند طورى بنويسد كه يك خواننده متوسط هم بفهمد اما در عين حال مى تواند نوشته هايش را با داده ها و پژوهش هاى به دقت طراحى شده استحكام و اعتبار ببخشد. چنين پايگاه بلندى كه او در ميان همكاران دانشمندش به آن دست يافته به خاطر اين است كه براى دستيابى به داده هاى لازم و شكل دهى به نظراتش سخت تلاش مى كند.»
•آزمودن سرشت نيك نخستى ها
دى وال پس از يك دهه پژوهش در ويسكانسين كم كم دلش براى يك نوع جانور ديگر تنگ شد: دانشجوى تحصيلات تكميلى. او به عنوان عضو پژوهشى دانشكده روى تحقيقاتش متمركز بود اما نمى توانست به آسانى راهنمايى دانشجويان را به عهده بگيرد. مى گويد: «به اين واقعيت توجه نكرده بودم كه هيچ ميراثى از خودم به جا نگذاشته ام.» در سال ۱۹۹۰ دى وال به دانشگاه امورى رفت كه از پيش در مركز ملى نخستى پژوهى يركيز در آنجا به بررسى انسانريخت ها مى پرداخت. همزمان با اين جابه جايى دى وال نقطه تاكيدش در پژوهش را نيز تغيير داد. كارهاى او تا آن زمان عمدتاً مشاهداتى بودند اما پس از آن به انجام پژوهش هاى تجربى تر علاقه مند شد. در يركيز او آزمايشگاهى اختصاصى براى ميمون هاى كاپوچين راه اندازى كرد كه براى انجام كار تجربى و براساس مفهومى از هانس كرومر (Krummer. H)، نخستى شناس سوئيسى، طراحى شده است. ميمون ها در گروه هاى اجتماعى داخل ساختمان / خارج ساختمان زندگى مى كنند اما طورى تربيت مى شوند كه براى انجام آزمايش در بخشى خاص گروه را ترك كنند. دى وال مى گويد: «ميمون هايى در اختيار داريد كه در گروه خود دوستان و دشمنانى دارند و مى توانيد از همين مسئله در آزمايش هايتان استفاده كنيد.»
اگرچه دى وال در ابتدا روى آزمايش هاى مربوط به همكارى و رابطه متقابل در نخستى ها متمركز بود اما رفته رفته به موضوع همدلى نيز علاقه مند شده است. در سال ۱۹۹۶ كتاب «نيك سرشت» را نوشت و در آن درباره ظرفيت نخستى ها براى داشتن همدلى بحث كرد. مى گويد: «براى مثال چنانچه شمپانزه اى ناراحت و غم زده باشد شمپانزه اى ديگر به سراغش خواهد آمد و او را در آغوش گرفته آرام خواهد كرد.»
دى وال مى گويد در كودك انسان اين اشكال عالى همدلى تنها هنگامى ظهور خواهد كرد كه آنقدر بزرگ شده باشد كه خود را در آينه تشخيص دهد. جالب آنكه انسانريخت ها مى توانند خودشان را در آينه تشخيص دهند درحالى كه ميمون ها نمى توانند. به همين ترتيب انسانريخت ها نسبت به ميمون ها اين همدلى را مى توانند به شكل هاى پيچيده ترى بيان كنند و دى وال معتقد است كه ميان همدلى و تشخيص خود در آينه ارتباطى وجود دارد.
•تصاوير غريبه
دى وال در مقاله معارفه اش كه در اين شماره نشريه آكادمى ملى علوم آمريكا منتشر شده نتايج آزمايشى براى آزمودن اين فرض را ارائه كرد كه ميمون ها هنگام نگاه كردن به آينه تصويرى را كه مى بينند با يك ميمون واقعى اشتباه مى گيرند. اگرچه اين نكته به اثبات رسيده كه ميمون ها تصوير خودشان را تشخيص نمى دهند، دى وال در فكر بود كه آيا آنها مى پندارند تصويرشان متعلق به ميمون غريبه اى است يا خير.
در اين آزمايش ميمون هاى كاپوچين محوطه آزمايشى يركيز هم در مقابل ميمون هاى آشنا و هم در مقابل ميمون هاى غريبه و هم در مقابل آينه مشاهده شدند. واكنش آنها به آينه از واكنش آنها به ميمون هاى واقعى به ويژه آنهايى كه به گروه اجتماعى ديگرى تعلق داشتند به طور چشمگيرى متفاوت بود. دى وال مى گويد: «به نظر مى رسد ميمون ها از همان نگاه نخست بى درنگ درمى يابند كه اين تصوير غريبه نيست. ما نمى دانيم آنها چه مى بينند. خودشان را كه نمى بينند. اما غريبه اى را هم نمى بينند. آنها اساساً جايى بين اين دو قرار مى گيرند.» دى وال مى نويسد دانشمندانى كه درباره تكوين تحقيق مى كنند در مورد كودكان هم نظر مشابهى دارند. انسان تا پيش از ۱۸ماهگى تصوير خويش را تشخيص نمى دهد اما به درك خاصى از آينه مى رسد و مى فهمد كه به يك كودك واقعى نگاه نمى كند. اين رفتار در تضاد با برخى نظريه هاى موجود در منابع علوم جانورى است كه به تمايزى سياه و سفيد در تشخيص خود در آينه معتقدند. دى وال مى گويد: «بنابر اين نظريه ها شما در آينه يا غريبه اى مى بينيد يا خودتان را و هيچ حد واسطى وجود ندارد.» او در مقاله معارفه اش استدلال مى كند كه ميمون هاى كاپوچين همچون كودك انسان در ناحيه اى خاكسترى بين اين دو كران قرار مى گيرند.
•ميراث اخلاقى دوگانه
اگرچه بررسى عواطف در جانوران همچنان حوزه اى جنجالى است، كارهاى دى وال از تائيد و حمايت رشته علوم اعصاب برخوردار مى شود. از هنگامى كه دانشمندان علوم اعصاب مراكز عاطفى را با كمك اسكن هاى مغزى سنجش پذير ساخته اند، بررسى عواطف در جانوران اعتبار يافته و قابل قبول شده است. مى گويد: «عصب شناسان از پژوهش درباره همدلى و عواطف در انسان به هيچ وجه خجالت نمى كشند. هنگامى كه نوشتن درباره همدلى در جانوران را آغاز كردم دانشمندان علوم اعصاب خيلى بيشتر از دانشمندان سنتى علوم رفتار علاقه نشان مى دادند.»
اين كار بر روى همدلى جانوران و ارتباط آن با همدلى در انسان دى وال را به قلمرويى راهنما شده كه كمتر دانشمندى خطر كرده وارد آن شود: فلسفه. آيا انسان طبيعتاً موجودى اخلاقى است يا ما اخلاق را تنها با سعى و تلاش بسيار فرامى گيريم؟ آيا نيكى غيرطبيعى و ساختگى است؟ دى وال در پاسخ مى گويد كه او عمدتاً با چارلز داروين هم عقيده است كه اخلاق را پيامد طبيعى غرايز اجتماعى مى ناميد و آن را همچون يك محصول تكاملى مى نگريست. دى وال مى گويد: «اين در فلسفه بحثى قديمى است و اكنون بحثى در زيست شناسى هم هست. در اينجا است كه كار من به فلسفه ارتباط مى يابد.»
دى وال به اميد آزمودن واكنش هاى همدلانه در نخستى ها قصد دارد در آينده پژوهش درباره همدلى را ادامه دهد. تازه ترين اثر او با عنوان «انسانريخت درون ما» در سال ۲۰۰۵ انتشار يافت. اين كتاب بيش از تمام آثار پيشين او به رفتار انسان مى پردازد. مى گويد: «در اين كتاب نشان مى دهم كه ما دو رو داريم كه هر كدام از آنها در تناظر با ويژگى هاى كليشه اى يكى از نزديك ترين عموزاده هاى انسانريخت انسان يعنى شمپانزه و بونوبو هستند. در واقع ما انسانريختى دوقطبى هستيم. ما رويى بسيار زشت و ناخوشايند داريم و هنگامى كه رذل مى شويم تقريباً از هر جانور ديگرى كه مى توان تصور كرد رذل تريم. اما در عين حال رويى بسيار خوشايند و فداكار نيز داريم و هرگاه خوب مى شويم تقريباً از هر جانور ديگرى كه بتوان تصور كرد هم عملاً بسيار دوست داشتنى تريم.»
PNAS,Aug.9,2005

رجينا نازو
ترجمه: كاوه فيض اللهى
منیع : روزنامه شرق

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

زندگينامه آلبرت انيشتين

زندگينامه آلبرت انيشتين

مقدمه

اين سخن بسيار گفته شده است كه براي پي بردن به ساختمان پر كاهي با عمق و دقت، بايد جهان را به درستي شناخت؛ امّا آن كس كه بتواند با چنين عمق و دقتي به ساختمان پر كاهي پي برد، در هيچ يك از امور جهان نكته تاريكي نخواهد يافت. من شرح حال و زندگي انيشتن را نه براي رياضدانان و نه براي فيزيكدانان، نه براي اهل فلسفه، نه براي طرفداران استقلال يهود، بلكه براي آن كساني كه مي خواهند چيزي از جهان پر تناقض قرن بيستم درك كنند بيان مي کنم و اينك شرح حال زندگي او از كودكي تا پايان عمر: آلبرت انيش ت ين در چهاردهم مارس 1879 در شهر اولم كه شهر متوسطي از ناحيه و ورتمبرگ آلمان بود متولّد شد. امّا شهر مزبور در زندگي او اهميتي نداشته است. زيرا يك سال بعد از تولّد او خانواده وي از اولم عازم مونيخ گرديدند.

پدر آلبرت، هرمان انيشتين كارخانه كوچكي براي توليد محصولات الكترو شيميايي داشت و با كمك برادرش كه مدير فني كارخانه بود از آن بهره برداري مي كرد. گر چه در كار معاملات بصيرت كاملي نداشت. پدر آلبرت از لحاظ عقايد سياسي نيز مانند بسياري از مردم آلمان گرچه با حكومت پروسي ها مخالفت داشت امّا امپراطوري جديد آلمان را ستايش مي كرد و صدر اعظم آن «بيسمارك» و ژنرال «مولتكه» و امپراطور پير يعني «ويلهم اول» را گرامي مي داشت. مادر انيشتين كه قبل از ازدواج پائولين كوخ نام داشت، بيش از پدر زندگي را جدي مي گرفت و زني بود اهل هنر و صاحب احساساتي كه خاصّ هنرمندان است و بزرگترين عامل خوشي او در زندگي و وسيله تسلاي وي از علم روزگار، موسيقي بود.

آلبرت كوچولو به هيچ وجه كودك اعجوبه اي نبود و حتّي مدّت زيادي طول كشيد تا سخن گفتن آموخت به طوري كه پدر و مادرش وحشت زده شدند كه مبادا فرزندشان ناقص و غير عادي باشد؛ امّا بالاخره شروع به حرف زدن كرد؛ ولي غالباً ساكت و خاموش بود و هرگز بازيهاي عادي را كه مابين كودكان انجام مي گرفت و موجب سرگرمي كودك و محبّت في ما بين مي شود را دوست نداشت.

آ ل برت مرتباً و هر سال از پس سال ديگر طبق تعاليم كاتوليك تحصيل كرد و از آن لذّت فراوان برد و حتّي در مواردي از دروس كه به شرعيات و قوانين مذهبي كاتوليك بستگي داشت چنان قوي شد كه مي توانست در هر مورد كه همشاگردانش قادر نبودند به سؤالهاي معلّم جواب دهند، او به آنها كمك مي كرد.

انيشتين جوان در ده سالگي مدرسه ابتدايي را ترك كرد و در شهر مونيخ به مدرسه متوسطه «لوئيت پول» وارد شد. در مدرسه متوسطه اگر مرتكب خطايي مي شدند راه و رسم تنبيه ايشان آن بود كه مي بايست بعد از اتمام درس، تحت نظر يكي از معلّمان، در كلاس توقيف شوند و با در نظر گرفتن وضع نابهنجار و نفرت انگيز كلاسهاي درس، اين اضافه ماندن شكنجه اي واقعي محسوب مي شد.

ذوق هنري

ذوق هنري انيشتين چنان بود كه وقتي پنج ساله بود، روزي پدرش قطب نمايي جيبي را به وي نشان داد خاصّيت اسرار آميز عقربه مغناطيسي در كوك تأثير عميقي گذاشت. با وجود آنكه هيچ عامل مرئي در حركت عقربه تأثيري نداشت، كودك چنين نتيجه گرفت: در فضاي خالي بايد عاملي وجود داشته باشد كه اجسام را جذب كند .

وقتي كه انيشتين پانزده ساله بود، حادثه اي اتفاق افتاد كه جريان زندگي او را به راه جديدي منحرف ساخت: هرمان پدر او در كار تجارت خويش با مشكلاتي مواجه شد و در پي آن صلاح را در آن ديدند كه كارخانه خود را در مونيخ بفروشند و جاي ديگري را براي كسب و كار خود ترتيب دهند. از آن جا كه وي خوش بين و علاقمند به كسب لذّتها بود، تصميم گرفت كه به كشوري مهاجرت كند كه زندگي در آن با سعادت بيشتري همراه باشد و به اين منظور ايتاليا را انتخاب كرد و در شهر ميلان مؤسسه مشابهي را ايجاد كرد. هنگامي كه وارد شهر ميلان شدند آلبرت به پدر خود گفت كه قصد دارد تابعيت كشور آلمان را ترك گويد. آقاي هرمان به وي تذكر داد كه اين كار زشت و نابهنجار است.

دوران دانشجويي

در اين دوران، مشهورترين مؤسسه فني در اروپا مركزي به استثناي آلمان، مدرسه دارالفنون سوئيس در شهر زوريخ بوده است. آلبرت در امتحان داوطلبان شركت كرد ولي به خاطر اينكه در علوم طبيعي اطلاّعات وسيعي نداشت در امتحان پذيرفته نشد. با اين حال مدير دارالفنون زوريخ تحت تأثير اطلاّعات وسيع او در رياضيات واقع شد و از او درخواست كرد كه ديپلم متوسطه اي را كه براي ورود به دارالفنون لازم است در يك مدرسه سوئيسي به دست آورد و او را به مدرسه ممتاز شهر كوچك «آرائو» كه با روش جديدي اداره مي شد معرفي كرد. بعد از يك سال اقامت در مدرسه مذبور ديپلم لازم را به دست آورد و در نتيجه بدون امتحان در دارالفنون زوريخ پذيرفته شد. با اين كه درسهاي فيزيك دارالفنون آميخته با هيچ گونه عمق فكري نبود باز هم حضور در آنها آلبرت را تحريك كرد كه كتب جستجو كنندگان بزرگ اين را مورد مطالعه قرار دهد. او، آثار استادان كلاسيك فيزيك نظري از قبيل: بولترمان، ماكسول و هوتز را با حرص عجيبي مطالعه كرد. شب و روز اوقات او با مطالعه اين كتابها مي گذشت و ضمن مطالعه آنها با هنر استادانه اي آشنا شد كه چگونه بنيان رياضي مستحكمي ساخت. او درست در خاتمه قرن 19 تحصيلات خود را پايان داد و با مسأله مهم داشتن شغل مواجه شد. از آنجا كه نتوانست مقام تدريسي در مدرسه پولي تكنيك به دست آورد، تنها يک راه باقي ماند و آن اين بود كه چنين شغل و مقامي را در مدرسه متوسطه اي جستجو كند.

اكنون سال 1910 شروع شده و آلبرت بيست و يك سال داشت و تبعيت سوئيس را به دست آورده بود. او در اين هنگام داوطلب شغل معلّمي خصوصي گرديد و پذيرفته شد. انيشتين از كار خود راضي و حتّي خوشبخت بود كه مي تواند به پرورش جوانان بپردازد امّا به زودي متوجّه شد كه معلمّان ديگر نيكي را که او مي كارد ضايع و فاسد مي كنند و اين شغل را ترك كرد. بعد از اين دوران تاريك، ناگهان نوري درخشيد و بعد از مدّتي در دفتر ثبت اختراعات مشغول به كار شد و به شهر «برن» انتقال يافت. كمي بعد از انتقال به شهر برن انيشتين با ميلواماريچ همشاگردي قديم خود در مدرسه پولي تكنيك ازدواج كرد و حاصل آن دو پسر پي در پي بود كه اسم پسر بزرگتر را آلبرت گذاشتند. كار انيشتين در دفتر اختراعات خالي از لطف نبود و حتّي بسيار جالب مي نمود وظيفه وي آن بود كه اختراعات را كه به دفتر مذبور مي آوردند مورد آزمايش اوّليه قرار مي داد. شايد تمرين در همين كار موجب شده بود كه وي با قدرت خارق العاده و بي مانند بتواند همواره نتايج اصلي و اساسي هر فرض و نظريه جديدي را با سرعت درك و استخراج كند. چون انيشتين به خصوص به قوانين كلي فيزيك علاقه داشت و به حقيقت در صدد بود كه با كمك محدودي ميدان وسيع تجارت را به وجهي منطقي استنتاج كند.

در اواخر سال 1910 كرسي فيزيك نظري در دانشگاه آلماني پراگ خالي شد. انتصاب استادان اين قبيل دانشگاهها طبق پيشنهاد دانشكده به وسيله امپراتور اتريش انجام مي گرفت كه معمولاً حقّ انتخاب خويش را به وزير فرهنگ وا مي گذاشت. تصميم قطعي براي انتخاب داوطلب، قبل از همه، بر عهده فيزيكداني به نام «آنتون لامپا» بود و او براي انتخاب استاد، دو نفر را مدّ نظر داشت كه يكي از آنها «كوستاويائومان» و ديگري «انيشتين» بود. «يائومان» آن را نپذيرفت و پس از كش و قوسهاي فراوان انيشتين، اين مقام را پذيرفت. او صاحب دو ويژگي بود كه موجب گرديد وي استاد زبردستي گردد. اوّلين آنها اين بود كه علاقه فراواني داشت تا براي عدّه بيشتري از همنوعان خود و به خصوص كساني كه در حول و حوش او مي زيسته اند مفيد باشد. ويژگي دوّم او ذوق هنريش بود كه انيشتين را وا مي داشت كه نه فقط افكار عمومي خود را به نحوي روشن و منطقي مرتّب سازد بلكه روش تنظيم آنها به نحوي باشد كه چه خود او و چه مستمعان از نظر جهان شناسي نيز لذّت مي برند.

هدف انيشتين اين بود كه فضاي مطلق را از فيزيك بر اندازد. تئوري نسبي سال 1905 كه در آن انيشتين فقط به حركت مستقيم خط متشابه پرداخته بود موجب شد که انيشتين با كمك از «اصل تعادل» پديده هاي جديدي را در مبحث نور پيش بيني كند كه قابل مشاهده بوده اند و مي توانست صحت نظريه جديد او را از لحاظ تجربي تأييد كرد.

عزيمت از پراگ

در مدّتي كه انيشتين در پراگ تدريس مي كرد، نه فقط نظريه جديد خود را بنا نهاد بلكه با شدّت بيشتري نظريه خود را درباره كوآنتوم نو، كه در شهر برن شروع كرده بود، توسعه داد. با همه اين تفاصيل، انيشتين به دانشگاه پراگ اطّلاع داد كه در خاتمه دوره تابستاني سال 1912 خدمت اين دانشگاه را ترك خواهد كرد. عزيمت ناگهاني انيشتين از شهر پراگ موجب سر و صداي بسيار در اين شهر شد. در سر مقاله بزرگترين روزنامه آلماني شهر پراگ نوشته شد: « نبوغ و شهرت فوق العاده انيشيتن باعث شد كه همكارانش او را مورد شكنجه و آزار قرار دهند و به ناچار شهر پراگ را ترك كرد.»

انيشتين عازم شهر زوريج گرديد و در پايان سال 1912 با سمت استادي مدرسه پوليتكنيك زوريج مشغول به كار ش.د شهرت انيشتين به تدريج تا آنجا رسيده بود كه بسياري از مؤسسات و سازمانهاي علمي جهان، علاقه داشتند كه وي به عنوان عضو وابسته با مؤسسه ايشان در ارتباط باشدد. سالها بود كه مقامات رسمي آلمان كوشش مي كردند كه شهر برلن نه فقط مركز قدرت سياسي و اقتصادي باشد، بلكه در عين حال كانون فعاليت هنري و علمي نيز محسوب گردد. به همين جهت از انيشتين دعوت به عمل آوردند. مدّت كمي بعد از ورود انيشتين به برلن، انيشتين از همسر خويش هيلوا كه از جنبه هاي مختلف با او عدم توافق داشت جدا گرديد و زندگي را با تجرد گذراند. هنگامي كه به عضويت آكادمي پادشاهي انتخاب شد، سي و چهار سال سن داشت و نسبت به همكاران خود كه از او مسن تر بودند بيش از حد جوان مي نمود. در عين حال همه، انيشتين را در وهله اوّل مردي مؤدب و دوست داشتني مي دانستند.

فعاليت اصلي انيشتين در برلن اين بود كه با همكاران خويش و يا دانشجويان رشته فيزيك درباره كارهاي علمي، مصاحبه و مذاكره كند و آنها را در تهيه برنامه جستجوي علمي راهنمايي كند. هنوز يك سال از اقامت انيشتين در برلن نگذشته بود كه در ماه اوت 1914 جنگ جهاني شروع شد. در مدّت جنگ جهاني اوّل، روزنامه هاي برلن همه روزه از وقايع جنگ و شروع فتوحات ارتش آلمان مي نوشتند. در عين حال انيشتين در منزل خود با دختر عمه خويش الزا آشنايي پيدا كرد. الزا زني مهربان و خونگرم بود و همچنين او از شوهر مرحوم سابق خود دو دختر داشت، با اين حال انيشتين با او ازدواج كرد. جنگ بين المللي و شرايط معرفت النفسي كه در نتيجه آن بر دنياي علم سايه افکند، مانع از آن نشد كه انيشتين با حرارت فوق العاده به توسعه و تكميل نظريه ثقل خويش نپردازد. وي با پيمودن راه تفكري كه در پراگ و زوريخ پيش گرفته بود توانست در سال 1916 نظريه اي براي ثقل بپردازد و جاذبه عمومي بنا نهد كه مستقل از نظريه هاي گذشته و از نظر منطقي داراي وحدت كامل بود.

اهميت نظريه جديد به زودي مورد تأييد و توجه دانشمنداني واقع گرديد كه داراي قدرت خلاق علمي بودند. تأييد تجربي نظريه انيشتين توجه عموم مردم را به شدّت جلب كرده بود. از اين پس ديگر انيشتين مردي نبود كه فقط مورد توجه دانشمندان باشد و بس. به زودي وي نيز همچون زمامداران مشهور ممالك، بازيگران بزرگ سينما و تئاتر شهرت عام به دست آورد.

مسافرتهاي انيشتين

تبليغات مخالف و حملاتي كه عليه انيشتين مي شد موجب گرديد كه در تمام ممالك جهان و در همه طبقات اجتماعي توجه عموم مردم به سوي تئوريهاي او جلب شود. مفاهيمي كه براي توده هاي مردم هيچ گونه اهميتي نداشته است و عامه ايشان تقريباً چيزي از آن درك نمي كردند، موضوع مباحث سياسي گرديد. انيشتين در اين زمان، سفرهاي خود را آغاز كرد. ابتدا به هلند، بعد به كشورهاي چك و اسلواكي، اسپانيا، فرانسه، روسيه، اتريش، انگليس، آمريكا و بسياري كشورهاي ديگر. اما نكته قابل توجّه اين است كه وقتي انيشتين و همسر او به بندرگاه نيويورك وارد شدند با استقبال شديد و تظاهرات پر شوري مواجه شدند كه به احتمال قوي نظير آن هرگز هنگام ورود يكي از دانشمندان رخ نداده بود.

انيشتين به آسيا و به كشورهاي چين، ژاپن و فلسطين سفر كرده است و اين خاتمه سفرهاي او بود. در سال 1924 بعد از مسافرتهاي متعدد به اكناف جهان، بار ديگر در برلن مستقر گرديد. حملات، همچنان بر او ادامه داشت و نظريات او را به عنوان بيان افكار قوم يهود و به سوي فاشيسم مي دانستند. به اين دليل انيشتين به شهر پرنيستون در آمريكا مي رود. بعد از چندي همسرش الزا در سال 1936 از دنيا مي رود و خواهر انيشتين كه در فلورانس بود به شهر پرنيستون نزد برادرش مي آيد. در همين دوران انيشتين تابيعت كشور آمريكا را مي پذيرد. انيشتين در سال 1945 طبق قانون بازنشستگي مقام استادي مؤسسه مطالعات عالي پرنيستون را ترك كرد؛ ولي اين تغيير سمت رسمي، تغييري در روش زندگي و كار او به وجود نياورد وي كماكان در پنيستون به سر مي برد و در مؤسسه مذبور تجسّسات خود را ادامه دهد.

آخرين سالهاي زندگي انيشتين

اين دوران تجسّس در نيمه انزواي شهر پرنيستون به تدري ج با اضطراب و اغتشاش آميخته مي شد. هنوز ده سال ديگر از زندگي انيشتين باقي مانده بود؛ ليكن اين دوره ده ساله درست مصادف با هنگامي بود كه عهد بمب اتمي شروع مي گرديد و بشريت تمرين و آموزش خويش را در اين زمينه آغاز مي كرد. بنابراين مسأله واقعي كه براي او مطرح شد موضوع چگونگي پيدايش بمب اتمي نبود. با وجود اينكه منظور ما در اين جا دادن چشم اندازي مختصر از روابط انيشتين با حوادث بزرگ سياسي آخرين سالهاي زندگي او مي باشد، باز هم اگر از دو موضوع اساسي ياد نكنيم همين چشم انداز هم ناقص خواهد بود. يكي از آنها نامه مشهوري است كه وي مي بايست براي همكاري، خود را در شوروي بفرشد و دوم شرح وقايعي است كه در اوضاع و احوال فيزيكدانان آمريكايي، خاصه دانشمندان اتمي، در داخل مملكت خودشان تغيير بسيار ايجاد كرد.

اكنون مي توانيم به صورت شايسته تري همه آنچه را كه گهگاه موجب تيره شدن پايان زندگي وي مي شد، مشاهده كنيم و سر انجام روز هجدهم آوريل 1955 بزرگترين دانشمند و متفكر قرن بيستم، پيغمبر صلح و حامي و مدافع محنت ديدگان جهان، مردي كه احتمالاً همراه با ناپلئون و بتهوون مشهورتر از همه مردان جهان بوده است، در شهر پرنيستون واقع در ممالك متحده آمريكاي شمالي از زندگي و تفكر و مبارزه دست كشيد و از دار دنيا رفت.

در پايان به اظهار نظرهاي برخي از مشاهير درباره انيشتين بعد از وفات وي مي پردازيم:

"پيشرفتي كه انيشتين نصيب معرفت ما درباره طبيعت كرد از قدرت مهم جهان امروزي خارج است. فقط نسلهاي آينده خواهند توانست مفهوم واقعي آن را درك كند." «دكتر هارولددوز، رئيس دانشگاه پرنيستون در آمريكا»

"وي دانشمند بزرگ اين عصر و به واقع يكي از جويندگان عدالت و راستي بود كه هرگز با ناراستي و ظلم مصالحه نكرد." «جواهر لعل نهرو، نخست وزير هند»

"انيشتين مُرد اما علمش نمرد. او تنها تفكر و دانش خويش را براي ما باقي گذارد تا راه گشاي بسياري از مسائل ما باشد."

بر گرفته از كتاب زندگينامه آلبرت انيشتين و تاريخ سياسي و اجتماعي دوران او اثر «فيليپ فرانك»، ترجمه «حسن صفاري»، محقق «مجتبی جلیل اوغلی»


 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

پرفسور محمود حسابی

سيد محمود حسابي(Mahmood Hesabi) و (Mahmoud Hessaby) در سال 1281 (هـ. ش) از پدر و مادري تفرشي در تهران متولد شدند. چهار سال از دوران كودكي رادر تهران سپري نموده بودند كه به همراه خانواده (پدر، مادر، برادر) عازم شامات شدند. در 7 سالگي تحصيلات ابتدايي خود را در بيروت، با تنگدستي و مرارت‏هاي دور از وطن، درمدرسه كشيش‏هاي فرانسوي آغاز كردند و همزمان، توسط مادر فداكار، متدين و فاضله خود (خانم گوهرشاد حسابي) تحت آموزش تعليمات مذهبي و ادبيات فارسي قرار گرفتند. استاد، قرآن كريم را حفظ و به آن اعتقادي ژرف داشتند. ديوان حافظ را نيز از بر داشتته و به بوستان و گلستان سعدي، شاهنامه فردوسي، مثنوي مولوي، منشآت قائم مقام اشراف داشتند.


 پس از ورود به دوره متوسطه، جنگ جهاني اول آغاز شد، و به علت تعطيل شدن مدارس فرانسوي، پس از دو سال، براي ادامه تتحصيل، به كالج آمريكايي بيروت رفتنند و سپس در سن7 1 سالگي، موفق به اخذ ليسانس ادبيات گرديدند. در 19 سالگي ليسانس بيولوژي گرفته، سپس موفق به اخذ مدرك مهندسي راه و ساختمان شده و با نقشه‏كشي و راهسازي، به امرار معاش خانواده كمك مي‏كردند. ضمناً استاد در رشته‏هاي پزشكي، رياضيات و ستاره‏شناسي، تتحصيلات آكادميك داشتند. به خاطر قدرداني از زحمات وي، ششركت راهسازي فرانسوي كه در آن مشغول به كار بودند، ايشان را براي ادامه تحصيل، به كشور فرانسه اعزام كرد و در سال 1924 م به دانشكده برق اكول سوپريورد و الكتريسيته پاريس وارد و در سال 1925 م فارغ التحصيل شدند. هم زمان با تحصيل در رشته معدن، در راه آهن برقي فرانسه كار مي‏كردند، تا مهندسي معدن را گرفتند، و در معادن آهن شمال فرانسه و معادن زغال سنگ ايالت سار مشغول خدمت شدند. سپس به خاطر روحيه علمي كه داشتند، تحقيقات خود را در دانشگاه سوربن، در رشته فيزيك دنبال كردند و در سال 1927 م در سن 25 سالگي دانشنامه دكتراي فيزيك خود را با رساله حساسسيت سلولهاي فتوالكتريك با درجه عالي دريافت كردند. استاد با موسيقي سنتي ايراني و موسيقي كلاسيك غربي به خوبي آشنا، و در نواختن پيانو و ويولن تبحر داشتند. در چند رشته ورزشي كسب موفقيت نمودند، در شنا داراي ديپلم نجات غريق شدند.

- تأسيس مدرسه مهندسي وزارت راه و تدريس در آنجا (1306 هـ. ش)
- نقشه برداري و رسم اولين نقشه مدرن راه ساحلي سراسري ميان بنادر خليج فارس، تأسيس دارالمعلمين عالي و تدريس در آنجا (1307 هـ. ش)
- ساخت اولين راديو در كشور (1307 هـ . ش)
- تأسيس دانشسراي عالي و تدريس در آنجا (1308 هـ. ش)
- ايجاد اولين ايستگاه هواشناسي در ايران (1310 هـ. ش)
- نصب و راه اندازي اولين دستگاه راديولوژي در ايران (1310 هـ. ش)
- تعيين ساعت ايران (1311 هـ. ش)
- تأسيس بيمارستان خصوصي (گوهرشاد) به نام مادرشان (1312 هـ.ش)
- تدوين قانون و پيشنهاد تأسيس دانشگاه تهران و تأسيس دانشكده فني (1313 هـ.ش)
و رياست آن دانشكده و تدريس در آنجا (1315 هـ. ش)
- تأسيس دانشكده علوم و رياست آن دانشكده از (1321 تا 1327 و از 1330تا 1336هجري شمسي) و تدريس درگروه فيزيك آن دانشكده تا آخرين روزهاي حيات،
- تأسيس مركز عدسي سازي- ديدگاني- اپتيك كاربردي دردانشكده علوم دانشگاه تهران، - مأموريت خلع يد ازشركت نفت انگليس در دولت دكتر مصدق و اولين رييس هيئت مديره و مديرعامل شركت ملي نفت ايران،
- وزير فرهنگ دردولت دكترمصدق(1330هجري شمسي)
- پايه گذاري مدارس عشايري و تأسيس اولين مدرسه عشايري ايران (1330هجري شمسي)
- مخالفت با طرح قرارداد ننگين كنسرسيوم و كاپيتولاسيون درمجلس،
- مخالفت با قرارداد دولت ايران درعضويت سنتو«باكت بغداد» درمجلس،
- تأسيس اولين رصدخانه نوين درايران، تأسيس اولين مركز مدرن تعقيب ماهواره ها درشيراز (1335هجري شمسي)
- پايه گذاري مركز مخابرات اسدآباد همدان (1338هجري شمسي)
- تدوين قانون استاندارد و تأسيس مؤسسه استاندارد ايران (1333هجري شمسي) ژئوفيزيك دانشگاه تهران (1330هجري شمسي)،
- استاد ممتازدانشگاه تهران (ازسال1350هجري شمسي)،
- پايه گذاري مركز تحقيقات و راكتور اتمي دانشگاه تهران و تأسيس سازمان انرژي اتمي و عضو هيئت دائمي كميته بين المللي هسته اي(1330 - 1349هجري شمسي)
- تشكيل و رياست كميته پژوهشي فضاي ايران و عضو دائمي كميته بين المللي فضا (1360هجري شمسي)
- تاسيس انجمن موسيقي ايران، مؤسس و عضو پيوسته فرهنگستان زبان ايران(1349هجري شمسي) تا آخرين روزهاي فعاليت.
- فعاليت دردونسل كاري و آموزش 7 نسل استاد و دانشجو ازخدمات ارزنده پرفسور حسابي بشمار مي رود.


استاد به چهارزبان زنده دنيا: فرانسه، انگليسي، آلماني و عربي تسلط داشته و همچنين به زبانهاي سانسكريت، لاتين، يوناني، پهلوي، اوستايي، تركي و ايتاليايي اشراف داشتند.
درزمينه تحقيق علمي: 25مقاله، رساله و كتاب ازاستاد چاپ شده است. تئوري« بي نهايت بودن ذرات» ايشان درميان دانشمندان و فيزيكدانان جهان شناخته شده است. نشان «كوماندور دولالژيون دونور» بزرگترين نشان علمي كشورفرانسه به ايشان اهداگرديده است. استاد تنها شاگرد ايراني پرفسور اينشتين بوده و درطول زندگي با دانشمندان طرازاول جهان نظير« پرفسور انيشتين، شرودينگر، بورن، فرمي، ديراك، بوهر... و ادبايي چون آندره ژيد، برتراندراسل مرد اول علمي جهان» برگزيده شدند(1990م) و دركنگره 60سال فيزيك ايران(1366هجري شمسي) به عنوان پدرفيزيك ايران ملقب گرديدند. پرفسور دكترسيد محمود حسابي در12شهريور1371هجري شمسي در بيمارستان دانشگاه ژنو بدرود حيات گفتند. مقبره استاد بنا به خواسته خودشان درزادگاه خانوادگي ايشان در شهردانشگاهي تفرش قراردارد.


روحش شاد و يادش گرامي ، راهش پر رهرو باد
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

آشنایی با والتر الیاس دیسنی

پیشینه و ظهور
والت دیسنی که در 15 دسامبر سال 1901 در شیکاگو واقع در ایالت ایلی‌نویز به دنیا آمد، همراه با والدینش در مزرعه‌ای در میسیوری بزرگ شد. وقتی که بچه بود، توانایی‌هایی به مراتب بزرگ‌تر از سن و سالش را نشان می‌داد. در هفت سالگی او برای همسایگانشان کارهای کمدی اجرا می‌کرد. علاقه‌ او به کارهای هنری در دبیرستان مک‌کینلی در شیکاگو نیز ادامه یافت و در آنجا او توجه خود را بر نقاشی و عکاسی متمرکز کرد. او در آکادمی هنرهای زیبای شیکاگو به صورت شبانه تحصیل می‌کرد.
در زمان جنگ جهانی اول، او سعی کرد تا در ارتش نام‌نویسی کند. اما چون سنش کم بود پذیرفته نشد. به همین دلیل او به فرانسه رفت و به صلیب سرخ پیوست. او به راننده‌ آمبولانسی تبدیل شد که داخل آن را با عکس‌های کارتنی مورد علاقه‌اش تزیین کرده بود.
پس از جنگ او به کانزاس سیتی رفت و کار خود را به عنوان تهیه کننده‌ فیلم‌های کارتونی آغاز کرد. در سال 1920، ضمن این که او با شرکت‌های فیلم‌سازی کانزاس سیتی همکاری می‌کرد، نخستین شخصیت‌های کارتونی مد نظرش را خلق کرد. در ماه مه سال 1922، او نخستین شرکتش به نام لافوگرامز را خلق کرد. اما او خیلی سریع دچار مشکلات مالی شد و تصمیم گرفت شرکتش را تعطیل نماید. او که شور و شوق جوانی را در خود داشت، تنها با وسایل نقاشی خود به هالیوود رفت و با ایده‌ ساخت فیلم‌های کارتونی خیلی زود به اوج رسید.
 
لحظات تعیین‌کننده
رؤیاهای جدید دیسنی در جایی رشد کردند که رؤیاهای بسیاری از شرکت‌های بزرگ امریکایی نیز در همان جا به واقعیت تبدیل شده بودند یعنی در گاراژ. دیسنی به همراه برادرش، استودیوی برادران دیسنی را تاسیس کردند. او برای این کار 500 دلار از عمویش، 200 دلار از برادرش و 2500 دلار از والدینش قرض گرفت که برای این کار خانه‌ خود را در گرو بانک قرار دادند تا 2500 دلار مورد نیاز والتر را تامین کنند. نخستین آثاری که او شروع به فروش آنها کرد، برمبنای شخصیت آلیس بودند که لوییس کارول آن را خلق کرده بود.
میکی ماوس در سال 1928 متولد شد. دیدگاه‌های مختلفی در این زمینه وجود دارند که چگونه دیسنی به فکر ساخت این شخصیت افتاد. رایج‌ترین داستان آن است که ایده‌ این امر زمانی در ذهن والتر جرقه زد که او از یک جلسه‌ ناامیدکننده که در آن مجبور شده بود کنترل موفق‌ترین شخصیتش یعنی خرگوش اوسوالد را رها کند، به خانه‌اش بازمی‌گشت. وقتی او در قطار نشسته بود به یاد موش‌هایی افتاد که بارها به دفترش آمده بودند. دیسنی می‌خواست شخصیت جدیدش را مورتایمر بنامد. اما این همسر او بود که والتر را مجاب کرد تا نام شخصیت جدیدش را میکی ماوس بنامد. در نوامبر سال 1928 یعنی زمان که تازه والتر 28 ساله بود، این شخصیت محبوب را در فیلم کشتی بخار ویلی خلق کرد.
دیسنی به نوآوری‌های خود در زمینه‌ فیلم‌های کارتونی ادامه داد. سمفونی‌های احمقانه فیلمی بود که در آن از کارتون‌های رنگی استفاده شد. در سال 1937 او نخستین کارتون موزیکال خود به نام سفید برفی و هفت کوتوله را روانه‌ بازار کرد. دیسنی با خلق سفید برفی خطر بزرگی را به جان خرید. این نخستین فیلم از این دست بود. در دهه‌ 1930 به ویژه در بحبوحه‌ رکود بزرگ اقتصادی، دو میلیون دلار هزینه کردن برای چنین فیلمی واقعاً رقم کلانی بود. خوشبختانه دیسنی در این بازی برنده شد و استودیوهای دیگر نیز از این روش تبعیت کردند و در نتیجه فیلم‌هایی همچون پینوکیو، دامبو و بامبی توسط او ساخته شدند.
تا سال 1940، دیسنی و 1000 کارمندش استودیوهای بوربانک را تصاحب کردند. حالا دیگر دیسنی خودش صاحب استودیو بود و دیگر نیازی نبود تا همانند دهه‌ 1920 به دنبال استودیویی برای کارهایش باشد. در طول دهه‌ 1940، استودیوی دیسنی با مشکلاتی در زمینه‌ طنش‌های نیروی کار مواجه شده بود. دیسنی عضو سازمان ائتلاف تصاویر متحرک بود که بعضی از اعضای آن را کمونیست‌ها و رادیکال‌ها تشکیل می‌دادند. دیسنی متهم شد که تعدادی کارکنان کمونیست را به کار گرفته است. سرانجام او نسبت به این موضوع اعتراف کرد و این در حالی بود که رها شدن از عواقب این وضعیت چندین سال به طول انجامید.
جنگ جهانی دوم، موقتاً باعث کسادی استودیوهای دیسنی شد. در طول جنگ، بخش اعظم امکانات استودیوهای دیسنی به ساخت فیلم‌های تبلیغاتی و فیلم‌هایی اختصاص یافتند که به توصیه‌ دولت ایالات متحده ساخته می‌شدند. پس از جنگ، دیسنی دوباره به کار در زمینه‌های قبل از جنگ پرداخت.
در سال 1955 دیسنی وارد حوزه‌ جدیدی شد. پارک دیسنی‌لند در آناهیم واقع در کالیفرنیا افتتاح شد. این پارک فضایی رویایی برای کودکان و بزرگسالانی بود که ستاره‌های کارتونی مورد علاقه‌ خود را بر روی صفحه‌های بزرگ تلویزیونی مشاهده می‌کردند. سرمایه‌گذاری دیسنی برای این پارک 17 میلیون دلار بود. این ریسک بزرگ دیگری بود اما دیسنی در آن هم به موفقیت رسید و تنها در عرض هفت هفته تعداد بازدیدکنندگان از این پارک از مرز یک میلیون نفر رسید و پس از آن نیز میلیون‌ها نفر از این پارک دیدن کردند.
در عین حال، دیسنی به پخش محصولاتش از تلویزیون ادامه داد. در زمانی که تلویزیون از کمبود برنامه‌های سرگرم‌کننده رنج می‌برد، دیسنی مجموعه‌ دنیای شگفت‌انگیز رنگ‌ها را در اختیار آن قرار داد.
در اواسط دهه‌ 1960، یک پروژه سال‌های پایانی عمر دیسنی را به خود اختصاص داد. طرح او ساخت دنیای دیسنی با در نظر گرفتن مسایل اجتماعی بود. دیسنی علاقه‌ زیادی به حل مشکلات زندگی شهرنشینی در آمریکا داشت. او انجمن Epcot را تاسیس کرد که نمایشگاه‌هایی را در زمینه‌های مختلف اجتماعی در مناطق شهری برگزار می‌کرد.
در اکتبر سال 1971، دنیای دیسنی افتتاح شد. این پارک که در فلوریدا قرار دارد، در فضایی به وسعت 43 مایل مربع ساخته شده و شامل یک پارک تفریحی، هتل، فرودگاه و مجتمع اداری بود و 11 سال بعد نیز به مقر اصلی Epcot تبدیل شد. دنیای دیسنی نیز همانند همتایش در کالیفرنیا بسیار موفق بود. البته در آن زمان دیسنی شاهد به بار نشستن طرح‌هایش نبود. او در 15 دسامبر سال 1966 درگذشته بود.
 
نتیجه‌گیری
والت دیسنی یک شخصیت ممتاز در قرن بیستم و یکی از قهرمانان فرهنگی آمریکا است. برای بسیاری، نام او با سرگرمی‌هایی عجین است که مورد علاقه‌ خانواده‌های آمریکایی هستند. اگرچه این موضوع صحت دارد، اما دیسنی خودش مردی جدی، سخت‌گیر و یک‌دنده بود.
کارهای نوآورانه‌ او از ساخت فیلم‌های کارتونی تا پارک‌های تفریحی را دربرمی‌گرفتند. شاید برای ترسیم تصویر دیسنی، هیچ چیزی مهم‌تر از این نیست که بگوییم او توانسته بود افراد مستعدی را جذب استودیوهای خود نماید و آنان را ترغیب کند تا بهترین آثار خود را بسازند. ممکن است انتقادهایی در مورد سبک مدیریتی او مطرح باشند اما باید گفت که نگرشی که توانست یک شرکت ساده را به شرکتی با درآمد چند میلیارد دلاری تبدیل نماید تنها مختص مردی به نام والت دیسنی است.منبع:کتب
نابودی دیسنی – الینور بایرن و مارتین مک‌کوئیلان، 1999
موش نعره‌کش: دیسنی و پایان ساده‌لوحی، هنری گیروکس، 1999
والت دیسنی – دان ناردو، 2000
نسخه‌ دیسنی: زندگی، زمان، هنر و تجارت والت دیسنی، 1997
عصر والت: از قبل تا قبل‌تر – رابرت شرمان، 1998
 
سایت‌ها
شرکت Disney.com: www.disney.com
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

شیخ محمود شبستری

شيخ سعدالدين محمود بن امين الدين عبدالکريم بن يحيي شبستري از عرفا و شعراي نامي قرن هفتم و هشتم هجري است. او در سال ۶۸۷ه. در ايام سلطنت کيخاتوخان در قصبه شبستر واقع در هشت فرسخي تبريز متولد شد و در عهد سلطان محمد خدابنده و ابوسعيد بهادرخان در شهر تبريز مرجع علما و مضلا بود.
شبستري پس از کسب دانش در تبريز به مسافرت در شهرهاي مختلف پرداخته و در سفر به مصر، شام، حجاز از علما و مشايخ اين سرزمين ها کسب دانش توحيد کرده است. او خود در اين باره مي گويد:
مدتي من زعمر خويش مديد                        صرف کردم به دانش توحيد
در سفرها به مصر و شام و حجاز                  کردم اي دوست روز و شب تک و تاز
سال و مه هم چو دهر ميگشتم                  ده ده و شهر شهر مي گشتم
گاهي از مه چراغ مي کردم                         گاه دور چراغ مي خوردم
علما و مشايخ اين من                                 بس که ديدم به هر نواحي من
جمع کردم بسي کلام غريب                        کردم آنگه مصنفات عجيب
هم چنين شيخ محمد در سفري به کرمان در آنجا تاهل اختيار کرده و در آن شهر اولاد و احفادي از او به وجود آمده است که جمعي از ايشان اهل قلم و کمال بوده و به خواجگان شهرت يافته اند.
شبستري پسري به نام عبدالله داشته که جواني فاضل و کامل و ماهر در علوم مختلف به خصوص رياضي بوده است. وي در سال ۹۲۶ه. از جانب سمرقند به درباز روم رفته و سلطان سليم او را تعظيم بسيار کرده است. شيخ عبدالله مثنوي به  نامه شمع و پروانه به نام سلطان سليم سروده و نيز رساله اي به زبان فارسي در قواعد معما به نام سلطان مذکور نوشته است.
شبستري سرانجام به تبريز باز گشته و در سال ۷۲۰ه. در ۳۳ سالگي وفات يافته و در شبستر وسط باغچه گلشن در جوار مزار استادش بهءاالدين يعقوبي تبريزي مدفون شده است. بعضي ها معتقدند که چون شبستري وصيت کرده که او را پاي مزار شيخ بهاءالدين دفن کنند و سال وفات بهاءالدين ۷۳۸ه. است و هم چنين چون باباابي سبشتري در مرض موت شبستري حاضر بوده و در همان ماه وفات شبستري فوت نموده و تاريخ وفات باباابي ۱۷ ربيع الاول سال ۷۴۰ه. است؛ پس سال وفات شبستري هم بايد ۷۴۰ه. باشد ضمنا با توجه به تجديد عمارت هاي مکرر مقبره شبستري احتمال آن داده شده که تاريج فوت نوشته شده بروي مزارش تغيير کرده باشد.
بعضي از معاصران، تاريخ وفات شيخ محمود را همان ۷۲۰ه. پذيرفته اند ولي تولد او را پيش از سال ۶۸۷ه. حدس زده اند و دليل آن را هم بعيد بودن ۲۶ سالگي شبستري براي شهرت فراوان او در عهد خدابنده ذکر کرده اند. شبستري پيرو مذهب سنت و جماعت و معتقد به عقايد اشعريان بوده است. لاهيجي شارح گلشن راز شيخ و مرشد شبستري را امين الدين مي نويسد. خود شيخ محمود نيز در مثنوي سعادت نامه از امين الدين ياد ميکند:
شيخ و استاد من امين الدين                     دادي الحق جوابهاي چنين
برخي هم استاد او را بهاءالدين يعقوبي تبريزي دانسته؛ اما با استنباط از عبارت صاحب روضات الجنان ميتوان هر دوي آنها را از اساتيد وي دانست.

آثار شبستري:
الف- آثار منظوم (ا- گلشن راز، ۲- سعادت نامه)
ب- آثار منثور (۱- حق اليقين في معرفة رب العالمين، ۲- مرآ‌ََْة المحققين، ۳- شاهد يا شاهد نامه)
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

احمد شاملو

همراه با تمامي جوانه ها، همراه بادختركان ننه دريا، همراه پريا آمده ايم تا دريچه اي بگشاييم رو به روشناي زندگي شيرآهن كوه مرد ادب ايران زمين. او كه با اشعار سپيدش، دلها را به سپيده دم عشق برد و با اشعار وداستانهاي عاميانه اش، ادب و هنر بي تكلف و زلال را به كوچه باغ دلها كوچاند. آمده ايم تا از پنجره كوچك اين دفتر، قطره اي از درياي روح شاملو را باز شناسيم.


احمدشاملو در 21 آذر ماه سال 1304 در خيابان صفي عليشاه تهران متولد شد. پدرش افسر ارتش بود و به همين دليل احمد دوره كودكي و نوجواني را در شهرهاي مختلف ايران گذراند. شاملو دوره دبستان را درخاش، زاهدان و مشهد، ودوره دبيرستان را در بيرجند، مشهد و تهران به سر برد.


از همان آغازين روزهاي كودكي با سير وسفر و تحولات و جستجوها زندگيش رنگ گرفت. از همان عنوان كودكي الفباي مقاومت و ايستادگي را آموخت و علاقه وافر او به سياست، راهي را در پيش روي او نهاد كه عزمي بزرگ مي طلبيد چنانچه در سن 17 سالگي روزانه زندان شد و سختيهاي اين راه را به جان خريد چرا كه استقامت و پايداري را آموخته بود. آنچنان كه آن را به ظهور رساند و براي آنكه بتواند دردهاي جامعه را به تصوير كشد به شعر و روزنامه نگاري پناه برد.


درسال 1324 به روزنامه نگاري پرداخت و اين خودفتح بابي بود براي آنكه بيشتر در جريانات سياسي قرار گيرد اما پس از مدتي زنداني شد و پس از آن به همراه خانواده به رضائيه رفت. اما روح پرجنب و جوش و كاوشگر او آرام نمي يابد و باز هم به تهران باز مي گردد.


در سال 1326 اولين ازدواج او صورت گرفت. دراين سالها شاملو علاوه بر شعر و روزنامه نگاري، به قصه نويسي و فيلمنامه نويسي نيز همت مي گمارد. باورها، دردها، ديده ها و شنيده هاي خويش را در قالب كلمات چه شيوا و شيرين بيان مي دارد. كلمات چون جوانه اي مي مانند كه در قالب شعر شكفته مي شوند و به ثمر مي رسند. شيوايي و سادگي اشعار شاملو تحسين برانگيز است و آدمي را متحير مي كند. گاه به دليل فضاي استبدادي آن زمان پر معناترين و عالي ترين مفاهيم را در قالب اشعاري عاميانه و كودكانه بيان ميكند و گاه با داستاني كودكانه بسياري از دردهاي جامعه را به تصوير مي كشد.


17 سال پس از اولين ازدواجش با آيدا آشنا مي شودو همين آشنايي و ازدواج موجب پيدايش بسياري از اشعار ناب و زيباي شاملو مي گردد.


مجموعه شعر آيدا در آيينه، لحظه ها و هميشه را در همين سالها منتشر مي كند.


شاملو نه تنها در ايران درخششي جاودانه يافت بلكه در خارج از كشور نيز از شهرت و درخششي والا برخوردار بود و سخنرانيهاي او در دانشگاههاي خارج از كشور مؤيد استقبال مجامع ادبي از او بود.


و سرانجام شام مرگزاي عاشق ترين شاعر اين


ديار عشق و مهر، صبور مرد شعر و فرهنگ، كاشف فروتن شوكران عطوفت و جوانمردي بوسه بر كاكل خورشيد داد و رفت.


رفت و صداي پر صلابت او هنوز در ميان ما جاريست،


رفت و هزاران شعر زيبا و جاودانه او تا نسلها باقي است.


ترجمه هاي زيبايش، اشعار گرانمايه اش و هزاران كتاب و نوار گرانبهايش همچون گوهري گرانقدر تا نسلها خواهد درخشيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

عبدالرحمن‌ جامي

زاد و زندگي‌
عبدالرحمن‌ جامي‌ (817/1414-898/1492) شاعر مشهور و دانشمند بزرگ‌ از پيروان‌ ابن‌عربي‌ بود. كتاب‌ وي‌ لوايح‌ بياني‌ از مذهب‌ وحدت‌ وجود است‌. وي‌ در مقدمه‌ بيان‌ مي‌كند كه‌ اين‌ مذهب‌ نتيجه‌ي‌ مواجيد صوفيانه‌ي‌ چندين‌ عارف‌ بزرگ‌ است‌، ولي‌ نقش‌ او صرفاً نقش‌ يك‌ شارح‌ و مفسر است‌، زيرا هيچ‌گونه‌ مواجيد صوفيانه‌ نيافته‌ و تجربه‌ نكرده‌ است‌. وي‌ تنها آنچه‌ را كه‌ ديگران‌ تجربه‌ كرده‌اند مستقيماً به‌ عبارت‌ درآورده‌ است‌. 

 

آراي‌ جامي‌
بيان‌ او از اين‌ نظريه‌ با تعريف‌ منطقي‌ واژه‌ «وجود» دنبال‌ مي‌شود. وجود (يا هستي‌) گاهي‌ به‌ عنوان‌ يك‌ مفهوم‌ كلي‌ به‌ كار مي‌رود كه‌ در منطق‌ آن‌ را «معقول‌ ثاني‌» مي‌نامند و هيچ‌گونه‌ تقرر عَينيِ مُماثِل‌ با آن‌ (مفهوم‌) ندارد و تنها خود را در ذهن‌ به‌ ماهيت‌ يك‌ شي‌ء پيوند مي‌كند. (1) با درنظر گرفتن‌ وجود در اين‌ معني‌، منتقدان‌ چندي‌ درباره‌ي‌ بيان‌ ابن‌عربي‌ كه‌ مي‌گويد خدا وجود مطلق‌ است‌ اشكال‌ وارد كرده‌اند. به‌ نظر آنان‌، وجود مجردي‌ را كه‌ هيچ‌گونه‌ واقعيت‌ (يا تقرّر) عيني‌ ندارد نمي‌توان‌ گفت‌ كه‌ منشأ واقعيت‌ خارجي‌ باشد. بنابراين‌، جامي‌ مي‌كوشد با گفتن‌ اين‌ نكته‌ كه‌ وجود يا هستي‌ معناي‌ ديگري‌ دارد، از ابن‌عربي‌ دفاع‌ كند. زماني‌ كه‌ وحدت‌ وجوديان‌ واژه‌ي‌ «وجود» را به‌كار مي‌برند به‌ واقعيت‌ (يا حقيقتي‌) اشاره‌ مي‌كنند كه‌ ذاتاً وجود دارد، و هستي‌ موجودات‌ ديگر مبتني‌ بر وجود اوست‌. در حقيقت‌ هيچ‌ چيزي‌ جز او وجود ندارد، و همه‌ي‌ موجودات‌ عيني‌ حالات‌ او هستند. ولي‌ به‌ نظر جامي‌ درستي‌ اين‌ بيان‌ به‌ اندازه‌يي‌ كه‌ از طريق‌ وجدان‌ و اشراق‌ نوسان‌ مي‌يابد، از طريق‌ عقل‌ نمي‌يابد. وجود مطلق‌ خدا خوانده‌ مي‌شود كه‌ منشأ موجودات‌ و در همان‌ حال‌ برتر از هرگونه‌ كثرت‌ است‌. او از همه‌ي‌ تجليات‌ و مظاهر برتر است‌ و ناشناختني‌. 

ذات‌ صرف‌ و بسيط‌ هيچ‌گونه‌ تعينات‌ ندارد و برتر از تقسيمات‌ اسماء، صفات‌ و نسبتهاست‌. تنها زماني‌ كه‌ اين‌ ذات‌ به‌ مرحله‌ي‌ تجلي‌ مي‌آيد صفاتي‌ مانند علم‌، نور، و وجود ظهور مي‌يابند. ذات‌ برتر از همه‌ي‌ تعينات‌ است‌ ولي‌ تنها زماني‌ كه‌ خدا از طريق‌ عقل‌ محدود انساني‌ لحاظ‌ شود، گويند او داراي‌ صفات‌ است‌.
جامي‌ به‌ پيروي‌ از ابن‌عربي‌ نظريه‌ي‌ صفات‌ اشاعره‌ را كه‌ بنابر آن‌ صفات‌ در ذات‌ خدا موجودند و با آن‌ مساوق‌اند و در عين‌ حال‌ نه‌ با او مماثلند و نه‌ مخالف‌، رد مي‌كند. در لايحه‌ي‌ پانزدهم‌ بيان‌ مي‌دارد كه‌ صفات‌ در ذهن‌ غير از ذات‌ است‌، ولي‌ در عين‌ و عالم‌ خارج‌ با او مماثل‌ است‌ (صفات‌ عين‌ ذات‌ هستند). خدا به‌ صفت‌ علم‌ عالم‌ است‌، به‌ صفت‌ قدرت‌ قادر است‌، به‌ صفت‌ اراده‌ فعال‌ است‌، و بر اين‌ قياس‌. شكي‌ نيست‌ كه‌ چون‌ صفات‌ با توجه‌ به‌ محتواي‌ آنها با همديگر اختلاف‌ دارند، همين‌طور با ذات‌ نيز اختلاف‌ دارند. ولي‌ در عالم‌ واقع‌ همه‌ با ذات‌ مماثل‌اند بدين‌ معني‌ كه‌ در ذات‌ او هيچ‌گونه‌ كثرت‌ هستي‌ وجود ندارد. 

حقيقت‌ غايي‌ يعني‌ خدا مأخذ همه‌ چيز است‌. او چنان‌ واحدي‌ است‌ كه‌ كثرت‌ او را متأثر نمي‌تواند بكند. ولي‌ چون‌ او خود را در صور و شئون‌ كثرت‌ متجلي‌ مي‌سازد، به‌ نظر كثير مي‌رسد. با اين‌ همه‌، اين‌ تقسيمات‌ واحد و كثير تنها ذهني‌ است‌. خدا و عالم‌ دو جنبه‌ از يك‌ حقيقت‌اند. «عالم‌ ظهور خارجي‌ خداست‌ و خدا (حقيقت‌) باطني‌ عالم‌ است‌. پيش‌ از تجلي‌ عالم‌ خدا بود، و خدا پس‌ از تجلي‌ با عالم‌ مماثل‌ است‌.» 

در واقع‌، حقيقت‌ يكي‌ است‌، و جنبه‌هاي‌ دو گانه‌ي‌ خدا و عالم‌ تنها راههاي‌ نگرش‌ ما در آن‌ است‌.» 

طبيعت‌ اشياء در عالم‌ در ارتباط‌ با مطلق‌ مانند حالاتي‌ است‌ كه‌ جامي‌ به‌ تبعيت‌ از ابن‌عربي‌ شئون‌ مي‌خواند، كه‌ به‌ خودي‌ خود وجود و عينيت‌ ندارد و تنها نُعوتِ وجودِ واحدند. اين‌ شئون‌ در مطلق‌ منطوي‌اند، همچنان‌ كه‌ كيفيات‌ در جوهري‌ حلول‌ مي‌كنند يا مانند لاحقي‌ است‌ از سابقي‌ - مانند نيم‌، يك‌ سوم‌، يك‌ چهارم‌ و اعداد كسري‌ ديگر كه‌ به‌ عدد صحيح‌ مربوطند؛ اين‌ اعداد كسري‌ بالقوه‌ در عدد صحيح‌ داخل‌اند و تنها زماني‌ كه‌ تكرار مي‌شوند صريح‌ و جَلّي‌ مي‌شوند. روشن‌ است‌ كه‌ مفهوم‌ خلقت‌ چنان‌ كه‌ عامه‌ آن‌ را درمي‌يابند نامربوط‌ و خطاست‌. خلقت‌ به‌ معني‌ كلامي‌ آن‌ فعليت‌پذيري‌ قواي‌ مكنونه‌ي‌ خالق‌ نيست‌، بلكه‌ عبارت‌ از تولد افرادي‌ و اشيائي‌ است‌ كه‌، هر چند هستي‌ خود را از اين‌ مأخذ مي‌يابند، با اين‌ همه‌ تا حدودي‌ از عدم‌ تَعيُّن‌ و اختيار برخوردارند. به‌ نظر جامي‌ خالق‌ و مخلوقات‌ دو جنبه‌ از يك‌ حقيقت‌ است‌. 

اين‌ تعيُّن‌ ذهني‌، از لحاظ‌ جامي‌، دو مرتبه‌ دارد. در مرتبه‌ي‌ نخستين‌ كه‌ مرتبه‌ي‌ علمي‌ خوانده‌ مي‌شود، اين‌ موجودات‌ در علم‌ الهي‌، به‌ صورت‌ اعيان‌ ثابته‌ ظاهر مي‌شوند. در مرتبه‌ي‌ دوم‌ كه‌ آن‌ را مرتبه‌ي‌ عين‌ يا مرتبه‌ي‌ جهان‌ مادي‌ مي‌خوانند، (موجودات‌) صفات‌ و خواص‌ وجود عيني‌ (خارجي‌) را كسب‌ مي‌كنند. «حاصل‌ آنكه‌، در جهان‌ خارجي‌ جز يك‌ حقيقت‌ وجود ندارد كه‌ به‌ حساب‌ ملبس‌شدن‌ به‌ شئون‌ و صفات‌ مختلف‌ كثير و متعدد به‌ نظر مي‌آيند.» 

حق‌، به‌ عنوان‌ ذات‌ در فراسوي‌ همه‌ي‌ معرفت‌ (بشري‌) است‌، نه‌ وحي‌ و نه‌ عقل‌ مي‌تواند كسي‌ را در فهم‌ آن‌ ياري‌ بكند. هيچ‌ ولّيِ عارف‌ نمي‌تواند ادعا بكند كه‌ قادر است‌ او را بدين‌ صفت‌ تجربه‌ كند. «برترين‌ تعين‌ او فقدان‌ همه‌ي‌ تعينات‌ است‌ و پايان‌ همه‌ي‌ معرفت‌ درباره‌ي‌ او حيراني‌ است‌.» نخستين‌ مرتبه‌ي‌ هبوط‌ احديت‌ است‌ كه‌ يك‌ وحدت‌ ساده‌ و عاري‌ از همه‌ي‌ شئون‌ و روابط‌ است‌. وقتي‌ (وجود) با اين‌ شئون‌ محدود و مشروط‌ گشت‌ آن‌ را واحديت‌ خوانند كه‌ در آنجا حق‌ به‌ وسيله‌ي‌ تجلي‌ جز آن‌ تعين‌ مي‌يابد. در اين‌ مرتبه‌ است‌ كه‌ او صفات‌ خالق‌ و حافظ‌ به‌ خود مي‌گيرد و با حيات‌، علم‌ و اراده‌ مشخص‌ مي‌گردد. نيز درست‌ در همين‌ مرتبه‌ است‌ كه‌ موجودات‌ نخستين‌ بار به‌ عنوان‌ اعيان‌ علم‌ الهي‌، در ذهن‌ او ظاهر مي‌شوند، ولي‌ مايه‌ي‌ كثرت‌ در واحد نمي‌شوند. در يك‌ مرتبه‌ي‌ بعدي‌ اين‌ اعيان‌ علم‌ الهي‌ جامه‌ي‌ هستي‌ مي‌پوشند و تكثر مي‌يابند. همه‌ي‌ آنها در مراتب‌ مختلف‌ برخي‌ از اسماء و صفات‌ را متجلي‌ مي‌سازند. انسانهاي‌ كامل‌ مانند انبيا به‌ تنهايي‌ همه‌ي‌ اين‌ اسماء و صفات‌ را منعكس‌ مي‌سازند. ولي‌ علي‌رغم‌ همه‌ي‌ اين‌ تجليات‌ و انشاقهاي‌ واحد در كثرت‌، وحدت‌ همچنان‌ دست‌ نخورده‌ باقي‌ مي‌ماند. اين‌ امر در ذات‌ يا صفات‌ هيچ‌ تغييري‌ پديد نمي‌آورد. «هر چند نور آفتاب‌ در يك‌ زمان‌، روشن‌ و تيره‌ هر دو را روشن‌ مي‌گرداند با اين‌ همه‌ تغييري‌ در صفاي‌ نور آن‌ پديد نمي‌آيد. 

اگر يك‌ ذات‌ در همه‌ي‌ موجودات‌ مندمج‌ شده‌ است‌، حضور او در آنها به‌ اين‌ معني‌ نيست‌ كه‌ همه‌ي‌ اشياء از اين‌ نظر برابرند. زيرا بر پايه‌ي‌ نيروي‌ پذيرندگي‌ هر يك‌ از اين‌ اشياء، اختلافاتي‌ در مراتب‌ وجود دارد. شكي‌ نيست‌ كه‌ خدا و عالم‌ دو جنبه‌ از حق‌ است‌. با اين‌ همه‌ خدا خداست‌ و عالَم‌ عالَم‌. «هر مرتبه‌يي‌ از وجود بنا بر منزلت‌ آن‌ متعين‌ شده‌ است‌. اگر اين‌ اختلاف‌ را ناديده‌ بينگاري‌ كافر شوي‌.» 

جامي‌ در اخلاق‌، سنت‌ مرسوم‌ وحدت‌ وجودي‌ را دنبال‌ مي‌كند و از مذهب‌ جبر مطلق‌ دفاع‌ مي‌كند. چون‌ خدا ذات‌ يا جوهر همه‌ي‌ اشياء و جنبه‌ي‌ باطني‌ عالم‌ است‌، همه‌ي‌ افعالي‌ كه‌ معمولاً به‌ انسان‌ نسبت‌ داده‌ مي‌شود، در حقيقت‌ بهتر است‌ كه‌ به‌ حق‌ نسبت‌ داده‌ شود. ولي‌ اگر انسان‌ اين‌ چنين‌ مجبور است‌، مسئله‌ي‌ شر چه‌ مي‌شود؟ جامي‌ در اينجا بار ديگر از ابن‌عربي‌ پيروي‌ مي‌كند. او مي‌گويد اين‌ درست‌ است‌ كه‌ همه‌ي‌ افعال‌ آدميان‌ از آن‌ خداست‌، با اين‌ همه‌ براي‌ ما سزوار نيست‌ شر (و گناه‌) را به‌ خدا نسبت‌ دهيم‌. (2) زيرا وجود از آن‌ حيث‌ كه‌ وجود است‌ خير مطلق‌ است‌. بنابراين‌ به‌ نظر او شر محتواي‌ مُحقَّقي‌ ندارد و امري‌ عدمي‌ است‌، (3) و تنها برخي‌ چيزها را كه‌ بايد مي‌داشت‌ فاقد است‌. براي‌ مثال‌، سرما را درنظر بگيريد. چيزي‌ به‌ عنوان‌ شر در آن‌ وجود ندارد ولي‌ در ارتباط‌ با ميوه‌ها كه‌ از رسيدن‌ آنها جلوگيري‌ مي‌كند شر به‌ حساب‌ مي‌آيد.
هدف‌ نهايي‌ انسان‌ تنها نبايد فنا يعني‌ به‌ يكسو نهادن‌ آگاهي‌ باشد، بلكه‌ فنا فنا بايد باشد، يعني‌ به‌ يكسو نهادن‌ شعور به‌ اينكه‌ به‌ حال‌ فناء رسيده‌ است‌. در همين‌ مرتبه‌، فرد نه‌ تنها شعور ذات‌ (خود آگاهي‌) خويش‌ را از دست‌ مي‌دهد، بلكه‌ آگاهي‌ از «ناخودآگاهي‌ خود» را نيز از دست‌ مي‌دهد. پس‌ از اين‌، به‌ نظر جامي‌، ايمان‌، دين‌، عقيده‌ يا كشف‌ (معرفت‌ و مواجيد صوفيانه‌) همه‌ بي‌معني‌ مي‌شوند. (4)

پانوشتها
1. از اين‌ بيان‌ برمي‌آيد كه‌ جامي‌ مانند بسياري‌ از عرفا به‌ اصالت‌ ماهيت‌ قائل‌ است‌. ـ م‌.
2. گناه‌ اگر چه‌ نبود اختيار ما حافظ‌ / تو در طريق‌ ادب‌ باش‌ و گو گناه‌ من‌ است‌. - م‌.
3. به‌ تعبير حكماي‌ اسلامي‌ «الشرورُ أعدامٌ». - م‌.
4. م‌.م‌. شريف‌، تاريخ‌ فلسفه‌ در اسلام‌ ، تهران‌، نشر جهاد دانشگاهي‌، 1376، جلد دوم‌، ص‌ص‌ 390-370. 


http://www.iptra.ir/vdch23vvnnq.html

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

شيخ مفيد، شيخ جامع

شيخ مفيد، محمدبن‌ محمدبن نعمان، متكلم و فقيه بزرگ شيعه اماميه همان كسي است كه ابن نديم در الفهرست (فن دوم، مقاله پنجم) از وي با لقب «ابن‌المعلم» ياد كرده است. ولادت او در سال 338 ه .ق گزارش شده است (عقلاني، ابن‌حجر، لسان‌الميزان ج 5، ص 368)، شيخ مفيد در يك خانواده اصيل شيعي پا به عرصه وجود نهاد. (محل تولد وي ظاهراً حومه بغداد است كه نام آن منطقه «واسط» يا «عكبري» بوده است). (همان، ص 368)

 
تحصيلات اوليه خود را در زادگاهش به پايان رساند و به همراه پدرش به بغداد آمد و نزد ابوعبدالله معروف به «جعل» به تحصيل پرداخت، سپس از محضر بزرگان فقه و كلام اسلامي استفاده كرد تا اين‌كه در اين دو علم به درجه اجتهاد رسيد.
 
 اساتيد وي از معروف‌ترين فقها و متكلمين‌ زمان خويش بودند. محدث بزرگوار «حاج ميرزا حسين نوري» در اثر گرانقدرش «خاتمه مستدرك الوسائل»، پنجاه تن از استادان شيخ مفيد را نام مي‌برد كه از جمله آنها، جعفربن‌محمد قولويه قمي، محمدبن علي بن‌ بابويه قمي(شيخ صدوق) و ابن‌جنيد اسكافي است. براي درك بهتر اهميت شخصيت والاي علمي او ابتدا دورنمايي از عصر او را تشريح كرده و سپس به شرح مختصري از زندگاني پرحادثه او مي‌پردازيم.
 
بعد از قيام نافرجام مختار ثقفي تمام حركت‌ها و جنبش‌هاي ضد ستمگران به‌نام طرفداري از «آل رسول» بود. همه اين جنبش‌ها براي تحقق يك هدف تلاش مي‌كردند و آن برانداختن حكومت نژادپرست اموي و تأسيس حكومت قرآني بر اساس عدل و مساوات بود. اما در عمل حكومت عباسي از اين فرصت استفاده كرد و به‌جاي حكومت اموي نشست تنها با اين تفاوت كه قوه اجرايي در دست عناصر ايراني بود.
 
پس از اين دوره سياه، متفكران شيعه به اين فكر افتادند كه نخست انديشه‌هاي اعتقادي و اصولي شيعه را به مردم بياموزند و آنان را با مفهوم عدالت و مساوات و احكام اسلامي آشناتر سازند. در همين راستا از قرن دوم هجري به بعد متكلمان شيعه و شاگردان امام باقر و امام صادق(ع) تلاش كردند، اصول معتقدات شيعه را بر پايه منطق عقلي و در قالب كلام شيعي بيان نمايند.
 
تا اواسط قرن چهارم موقعيت شيعيان در كشورهاي خاورميانه بسيار ممتاز بود و به اوج اقتدار خويش رسيد، زيرا از يك‌سو خلفاي فاطمي كه شيعه اسماعيلي بودند، در مصر دولت مقتدري را تشكيل داده و از شكوه و جلال دربار بغداد كاستند و از سوي ديگر سيف‌الدوله حمداني و امراي آن خاندان، در شام حكومت شيعي تشكيل دادند و نيز در مشرق و جنوب شرقي و شمال ايران، صفاريان و طاهريان موقعيت مناسبي را براي شيعيان در قلمرو خويش فراهم نمودند.
 
 از همه مهم‌تر ظهور دولت نيرومند آل بويه بود كه از شيعيان با اخلاص به‌شمار مي‌آمدند.  تأسيس حوزه‌هاي علمي و نشر معارف و حقايق اهل بيت(عليهم‌السلام) در اين دوران شدت بيشتري گرفت. مسافرت‌هاي ثقه‌الاسلام كليني(صاحب «الكافي») و شيخ صدوق دو پيشواي بزرگ شيعه به بغداد و اقامت آنها در مركز خلافت از آزادي شيعيان در آن عصر حكايت مي‌كند(جعفريان، رسول، تاريخ تشيع در ايران، ج 2، ص 299 تا370 ).شيخ مفيد در چنين فضاي فكري و عقيدتي بود كه پا به عرصه علم و دانش آن روزگار نهاد.
 
در زمان شيخ مفيد علم كلام و اصول فقه در ميان دانشمندان اهل سنت رونقي بسزا يافته بود و فقها و متكلمين بسياري از اطراف بلاد اسلامي در بغداد گرد آمده و در رشته‌هاي گوناگون علمي به‌خصوص اصول عقايد و ديگر علوم و فنون متداول مشغول بحث و جدل بودند.
هرچند علم كلام پيش از شيخ مفيد در ميان شيعيان سابقه داشت و با مداركي كه در دست است مي‌توان به ضرس قاطع گفت مبتكر اين علم نيز مانند ساير علوم اسلامي، شيعه بوده است، ولي اين موضوع از مرحله تأليف و تصنيف و متون كتاب‌ها و جنبه ‌خصوصي تجاوز نمي‌كرد.
 
پيش از  شيخ مفيد، شيخ صدوق رئيس علمي و ديني شيعيان وقت، سبك ساده‌‌اي در تصنيف و تأليف به‌وجود آورده و آن را مبناي كار خود قرار داده بود. شيخ صدوق در فقه و اصول عقايد با استفاده صريح از آيات قرآن و متن روايات پيامبر(ص) و اهل بيت(ع) بهره مي‌گرفت و كتاب مي‌نوشت و به همين شيوه نيز فتوا مي‌داد.
 
 سبك ساده شيخ صدوق و طريقه بي‌آلايش او در بيان احكام و عقايد كه از لفاظي و عبارت‌پردازي‌هاي متكلمين و اصوليان عصر خود به‌كلي پيراسته بود، از يك‌سو بسيار مطلوب مي‌نمود، اما از سوي ديگر با ادامه آن وضع و سير پيشرفت اهل تسنن در علوم نامبرده و كوتاهي شيعه در اين باره امكان ركود در كار شيعه وجود داشت. بنابراين لزوم يك تحول اساسي در سبك استدلال و نگارش علوم و فنون اسلامي شيعه به‌خوبي احساس مي‌شد، به‌خصوص كه اهل سنت نيز در اين مورد با ديده حقارت به شيعه مي‌نگريستند.
 

شيخ مفيد در ابداع و تعميم و توسعه اين مكتب كوشيد و با استفاده از مباني علم كلام و اصول فقه، راه بحث و استدلال را بر روي شيعيان گشود و اصول فقه را كه مانند علم كلام در عصر ائمه طاهرين كم و بيش متداول و معمول بود و اساس نوين آن را استادش «ابن‌جنيد اسكافي» و پيش از او «ابن ابي‌عقيل عماني» فقيه معروف شيعه پي‌ريزي كرده بودند ولي هنوز مورد توجه دانشمندان شيعه قرار نگرفته بود، به صورت دلپذيري درآورد.
 

شيخ مفيد ابواب فقه را به دقت مورد تجزيه و تحليل قرار داد و از تشتت و پراكندگي بيرون آورد و هر موضوع از آن را در محل خود جاي داد و بدان وسيله راه استفاده احكام را روشن ساخت و از اين راه نه‌تنها شيعيان را به روش استدلال ساير مسلمين آشنا نمود، بلكه از زمان وي تاكنون تمام دانشمندان شيعه بي‌واسطه يا با واسطه از مكتب او استفاده كرده‌اند. (دواني، مفاخر اسلام، ص 241 و 242 به نقل از مقدمه كتاب اوائل المقالات) شيخ طوسي شاگرد ارزنده مكتب او درباره او در «فهرست» مي‌نويسد: «محمد‌بن محمدبن نعمان، معروف به ابن‌المعلم، از متكلمان اماميه است.
 
 در عصر خويش رياست و مرجعيت شيعه به او منتهي گرديد. در فقه و كلام بر هر كس ديگر مقدم بود. حافظه خوب و ذهن دقيق داشت و در پاسخ به سؤالات حاضرجواب بود. او بيش از دويست جلد كتاب كوچك و بزرگ دارد. (شيخ طوسي، فهرست، ص 157)
 

نجاشي شاگرد نامدار و مورد اعتماد شيخ مفيد در مورد استاد مي‌گويد: «فضل او در فقه و حديث و ثقه بودن او مشهورتر از آن است كه توصيف شود. او تأليفات متعددي دارد كه مي‌توان از كتب زير نام برد: المقنعه، الأركان في دعائم الدين، الايضاح و الفصاح در امامت، الارشاد العيون و المحاسن و...» ( نجاشي، رجال، ج  2، ص  327، ص 328)
 
علامه حلي در مورد شيخ مفيد مي‌گويد:« اوراست حكايتي درباره علت نامگذاري‌اش به «مفيد» كه ما آن‌ را در كتاب بزرگ خود- رجال- آورده‌ايم، مفيد معروف به «ابن المعلم» بود. از بزرگترين مشايخ شيعه و رئيس و استاد آنهاست. كليه دانشمندان ما كه بعد از وي آمده‌اند از دانش او استفاده نموده‌اند.
 
 فضل و دانش او در فقه و كلام و حديث مشهورتر از آن است كه به وصف آيد. او موثق‌ترين و داناترين علماي عصر خود بود. رياست علمي و ديني طائفه شيعه در زمان او به وي منتهي مي‌گشت...» (دواني، علي، مفاخر اسلام، ج  3، ص  243 و   244، به نقل از مجالس‌المؤمنين)
 
همه دانشمندان، رجال و فقها هر جا به نام شيخ مفيد يا گفتار او رسيده‌اند از وي به عنوان سرآمد علماي عقايد و مذاهب اسلامي و به عنوان متفكري برجسته و مصنفي پركار و دانشمندي سخنور ياد كرده‌اند، مانند ابن داوود در «رجال»، ابن ادريس حلي در «مستطرفات سرائر»، علامه مجلسي، وحيد بهبهاني، شيخ سيدباقر خوانساري در «روضات‌الجنات» ‌و ديگران.
 
ابن نديم، كه از معاصران شيخ مفيد بوده و مانند او در بغداد مي‌زيسته، در «الفهرست» نوشته است: «ابن المعلم- ابو عبدالله»، كه رياست متكلمين شيعه در عصر ما به وي رسيده است، او در علم كلام (عقايد و مذاهب) به روش مذهب شيعه بر همه كس پيشي دارد و دانشمندي باهوش و با فراست است.
 
 در الفهرست ابن نديم در دو مورد از شيخ مفيد ذكري به ميان آمده اما از تأليفات او نامي ديده نمي‌شود و به‌جاي آن چند نقطه گذاشته شده است. بعيد نيست كه حذفي انجام گرفته باشد. (دواني، علي، همان، ص  245 و  246)
 

خطيب بغدادي كه اندكي پس از وي مي‌زيسته و در كتاب معروف خود «تاريخ بغداد» با توجه به تعصب خاص خود، سخنان ناهنجار در مورد شيخ مفيد آورده است. (تاريخ بغداد، ج  3،  ص  231) سخنان خطيب طوري است كه روشنگر اين مطلب مي‌باشد كه مكتب شيخ مفيد تأثير بسزايي در رواج مذهب اهل بيت عصمت و طهارت داشته است.
 

به‌طور كلي دانشمندان اهل سنت را مي‌توان به دو دسته تقسيم كرد: دسته‌اي كه با تعصب و بغض عقايد دانشمندان شيعي را رد كرده‌اند و دسته‌اي كه با توجه به ديدارها و خواندن مطالب شيعي با انصاف قضاوت كرده‌اند. اما هر دو دسته به زهد و تقوا و كوشش و ذهن نقاد شيخ مفيد اذعان دارند.
 

شيخ مفيد در زمان عضدالدوله ديلمي با عظمت مي‌زيست و با اهل هر مذهبي مناظره و مجادله مي‌كرد ولي اين وضع چندان پايدار نماند؛ زيرا بعد از عضدالدوله به واسطه درگيري‌هاي شيعه و سني چند بار شيخ مفيد دستگير و تبعيد شد. از جمله به گفته ابن اثير در سال 393 ه. ق بهاءالدوله ديلمي پسر عضدالدوله، خليفه عباسي را از خلافت خلع كرد و بغداد در آن موقع سر به شورش برداشت. بهاءالدوله نيز سرلشكر خود را به بغداد فرستاد و او شيعه و سني را از  اظهار مذهب خود منع كرده و شيخ مفيد را تبعيد كرد. (ابن اثير، الكامل في‌التاريخ، ج  15، ص  50)
 

ابن اثير همچنين مي‌نويسد: در سال  409 ه. ق سلطان الدوله پسر بهاءالدوله، ابن سهلان را به حكومت بغداد منصوب داشت و چون او  وارد بغداد شد، ابوعبدالله بن نعمان، فقيه شيعه را تبعيد كرد. (همان، ص 52)
 

تعداد كثيري از دانشجويان علوم اسلامي از مكتب پرفيض او بهره برده‌اند كه جز پانزده نفر از آنها كه در مقدمه «بحار‌الانوار» نام آنها آمده است اطلاع دقيقي از بقيه به‌دست نيامده است. از معروف‌ترين شاگردان او سيد مرتضي علم‌الهدي و برادر نابغه‌اش سيد رضي، شيخ طوسي، نجاشي، ابوالفتح كراچكي، ابوجعفربن سالار وعبدالغني را مي‌توان نام برد كه همه از مفاخر جهان اسلام به حساب مي‌آيند. (دواني، علي، مكتب اسلام، سال اول، شماره 3)
در مورد چگونگي آشنايي او با دو شاگرد ممتازش يعني سيد رضي و سيد مرتضي، كرامتي را نقل مي‌كنند كه ما آن را عيناً از كتاب قصص العلماء مرحوم تنكابني نقل مي‌كنيم: «شيخ مفيد شبي در خواب ديد كه در مسجد كرخ كه از مساجد بغداد است نشسته و صديقه كبري حضرت فاطمه زهرا (سلام‌الله عليها) دست حسنين(ع) را گرفته و به نزد شيخ مفيد آمد و فرمود: «يا شيخ علمهماالفقه» (اي شيخ به اين دو فقه ياد بده) پس بيدار شد و در حيرت افتاد كه اين چه خواب است و مرا چه كه امام را تعليم نمايم و خواب ديدن ائمه معصومين عليهم‌السلام خواب شيطاني نيست.
 
 پس صبح آن شب را به همان مسجد كه ديد رفته و در آنجا نشست، به ناگاه ديد كه مادر سيد مرتضي آمد و كنيزان دور او را گرفته و دست سيد مرتضي و سيد رضي را گرفته به نزد شيخ مفيد آمد و گفت: «يا شيخ علمهما الفقه». شيخ تعبير آن خواب را فهميد و در احترام سيد مرتضي و سيد رضي كمال مبالغه را داشت.» (تنكابني، ميرزا محمد، قصص العلماء، ص  403)
 

مي‌توان ادعا كرد كه شيخ مفيد در تمام زمينه‌هاي علوم  اسلامي قلم‌فرسايي كرده‌اند و در همه موضوعات علمي و ديني سخن به ميان آورده‌اند. اغلب تأليفات ايشان پاسخ به سؤالات گوناگون علمي است كه از شهرها و كشورهاي اسلامي به وي رسيده و همچنين رد عقايد و نظريات دانشمنداني از فرقه‌هاي غيرشيعه نامي عصر او است. در اين‌باره آقاي علي دواني به نقل از حاج ميرزا حسين نوري در مستدرك الوسائل مي‌نويسد: «كمتر كتب علماي شيعه پس از وي، يافت مي‌شود كه از مسائل متعلق به امامت و ادله اثبات آن، از كتاب و سنت از نظر درايت و روايت ولو به اشاره به آنها، در كتابهاي شيخ مفيد مطلبي نباشد.» (دواني،‌ علي، مفاخر اسلام، همان)
 

نجاشي 171 جلد كتاب از تأليفات شيخ را ذكر كرده است كه اسامي برخي از آنها به اين ترتيب است:
1 - در فقه و اصول؛ الفرائض الشرعيه، احكام النساء، اصول الفقه، النكت في مقدمات الاصول.
2 - در علوم قرآني؛ الكلام في دلائل القرآن، وجوه اعجاز القرآن، النصره في فضل القرآن، البيان في تأليف القرآن، او يكي از پركارترين افراد در اين رشته بود.
3 - در علم كلام و عقائد؛ اوائل المقالات، نقض فضيله المعتزله، الافصاح، الايضاح، الأركان و... (نجاشي، رجال، ص  327  و   328)
 

شيخ مفيد پس از  75 سال تلاش و خدمت ارزنده در سال  413 در بغداد در بيست و هفتم يا بيست و هشتم ماه مبارك رمضان دار فاني را وداع گفت و در پائين پاي امام موسي بن جعفر و نوه عالي‌قدرش امام محمد تقي يعني كاظمين(ع) جنب آرامگاه استادش جعفربن محمد قولويه قمي دفن شد. (شيخ طوسي، فهرست، ص  158، رجال، ص 287)
شيخ طوسي كه خود حاضر در صحنه تشييع شيخ مفيد بود اعتقاد دارد روز وفات او از حيث كثرت دوست و دشمن و براي اداي نماز و گريستن بر او همانند و نظير  نداشته است. هشتاد هزار تن از شيعيان او را تشييع و سيد مرتضي علم‌الهدي بر او نماز گزارد.        
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

ابوحاتم‌ رازي‌

زاد و زندگي‌
4-1- اَبوحاتمِ رازي‌، احمد بن‌ حمدان‌ بن‌ احمد (وفات‌ 322 ق‌/934 م‌)، از متفكران‌، مصنّفان‌ و داعيان‌ بزرگ‌ اسماعيلي‌ ايران‌. ابن‌ حجر او را «ليثي‌» خوانده‌ است‌ كه‌ وجه‌ اين‌ نسبت‌ روشن‌ نيست‌. همين‌ گونه‌ است‌ نسبت‌ كلابي‌ كه‌ قاضي‌ عبدالجبار بدو مي‌دهد. ابن‌ نديم‌ و كاشاني‌ وي‌ را ابوحاتم‌ بن‌ عبدان‌ رازي‌ وَرسْناني‌ خوانده‌اند. ورسنان‌ به‌ گفته‌ي‌ ياقوت‌ از قراي‌ سمرقند بوده‌ است‌. خواجه‌ نظام‌ الملك‌ وي‌ را از پشاپويه‌ ، جايي‌ نزديك‌ ري‌ دانسته‌ است‌. گويا وي‌ به‌ «منعم‌» نيز شهرت‌ داشته‌ است‌.

 

اطلاعات‌ ما از زندگي‌ ابوحاتم‌ اندك‌ است‌. درباره‌ي‌ ايراني‌ بودن‌ او نيز اختلاف‌ است‌. حسين‌ همداني‌ گويد: اسم‌ و لقب‌ وي‌ حاكي‌ از آن‌ است‌ كه‌ عرب‌ بوده‌ و كلام‌ مبهم‌ اسفرايني‌ را با اشاره‌ي‌ ضمني‌ به‌ اينكه‌ وي‌ از اهل‌ مغرب‌ بوده‌ است‌، مؤيّد اين‌ امر مي‌گيرد. حسين‌ همداني‌ اطلاع‌ ابوحاتم‌ را از زبان‌ فارسي‌ دليل‌ ايراني‌ بودن‌ وي‌ نمي‌داند، بلكه‌ اصرار او را در برتري‌ زبان‌ تازي‌ بر ساير السنه‌ تأييدي‌ بر نظر خود مي‌شمارد، اما فرض‌ ايراني‌ بودن‌ او اقرب‌ به‌ صحت‌ است‌. ابوحاتم‌ خود اعتراف‌ ضمني‌ دارد به‌ اينكه‌ با زبان‌ فارسي‌ پرورش‌ يافته‌ و سرشته‌ شده‌ است‌ و اطلاعاتي‌ از زبان‌ فارسي‌ و طرز تلفظ‌ ايرانيان‌ داده‌ كه‌ مؤيد اين‌ معني‌ است‌، از آن‌ گذشته‌ كسي‌ كه‌ مسئوليّت‌ دعوت‌ اسماعيلي‌ را در نواحي‌ مختلف‌ ايران‌ بر عهده‌ گرفته‌ و در كار خود موفقيتهاي‌ شايان‌ توجه‌ نيز كسب‌ كرده‌ است‌، قاعدتاً مي‌بايست‌ ايراني‌ بوده‌ باشد. بسيار بعيد است‌ كه‌ عربي‌ (از مغرب‌؟) و مبلّغ‌ مذهبي‌ تازه‌ بتواند در ايران‌، در زماني‌ كوتاه‌، پايگاهي‌ چنان‌ برجسته‌ بيابد.
از زندگي‌ او پيش‌ از پيوستن‌ به‌ دعوت‌ اسماعيلي‌ نيز اطلاع‌ چنداني‌ نداريم‌؛ فقط‌ اين‌ احتمال‌ هست‌ كه‌ در مدرسه‌ي‌ دعات‌ يمن‌ تعليم‌ ديده‌ و از آنجا به‌ ري‌ گسيل‌ شده‌ باشد. وي‌ داعي‌ جزيره‌ي‌ ري‌ بود. تأمر ضمن‌ يادآوري‌ اين‌ نكته‌ مي‌گويد كه‌ با وجود اين‌، ابوحاتم‌ به‌ بغداد رفت‌ و آنجا را مركز اقامت‌ خود قرار داد، ولي‌ زمان‌ آن‌ را ذكر نمي‌كند. 

شخصيتي‌ كاريزماتيك‌!
4-2- ابوحاتم‌ گفتاري‌ شيرين‌ و كلامي‌ بليغ‌ داشت‌ كه‌ توانست‌ امر او عامه‌ي‌ مردم‌ را به‌ مذهب‌ خود جلب‌ كند. وي‌ در علم‌ لغت‌ و شعر و حديث‌ دستي‌ داشت‌. مقام‌ علمي‌ او در حدّي‌ بود كه‌ مأموريت‌ اصلاح‌ خطاها و برقراري‌ سازش‌ و هماهنگي‌ ميان‌ معتقدات‌ جوامع‌ مختلف‌ اسماعيلي‌ به‌ او واگذار شد. اسماعيليان‌ از لحاظ‌ دعوت‌ براي‌ او شأني‌ والا قائل‌ بودند و حميدالدين‌ كرماني‌ او را از جمله‌ كساني‌ مي‌خواند كه‌ به‌ « سداد طريقه‌ » معروفند. ابوحاتم‌ با تأليف‌ خويش‌ به‌ دفاع‌ از مذهب‌ اسماعيليه‌ برخاست‌ تا جايي‌ كه‌ وي‌ ار با دو تن‌ از يارانش‌، ابويعقوب‌ سجستاني‌ و محمدبن‌احمد نسفي‌ ، از اساطين‌ دعوت‌ اسماعيلي‌ شمرده‌اند كه‌ كوششهايشان‌ اثر ملموسي‌ در نشر فرهنگ‌ اسماعيلي‌ و فلسفه‌ي‌ جدي‌ آن‌ داشته‌ است‌.
سابقه‌ي‌ دعوت‌ اسماعيلي‌ در ايالت‌ جبال‌ به‌ مردي‌ خلف‌ نام‌ مي‌رسد كه‌ به‌ گفته‌ي‌ نظام‌ الملك‌ عبداللّه‌بن‌ ميمون‌ قدّاح‌ وي‌ را مأمور دعوت‌ در ناحيه‌ي‌ ري‌ و قم‌ و كاشان‌ كرد. چون‌ وي‌ د رگذشت‌ پسرش‌ احمد به‌ جاي‌ او دعوت‌ را بر عهده‌ گرفت‌. احمدبن‌ خلف‌ نيز مردي‌ به‌ نام‌ غياث‌ را جانشين‌ خويش‌ كرد و غياث‌ پس‌ از چندي‌ همراه‌ ابوحاتم‌ كه‌ به‌ انجمن‌ مؤمنان‌ اسماعيلي‌ پيوسته‌ بود، به‌ دعوت‌ پرداخت‌، اما چون‌ وعده‌ي‌ ظهور قريب‌الوقوع‌ مهدي‌ را در زماني‌ معين‌ داده‌ و چنين‌ نشده‌ بود، خلق‌ ار او بر گشتند و وي‌ ناگزير از چشم‌ عامه‌ پنهان‌ شد. سپس‌ كار بر كسي‌ ابوجعفر نام‌ از خاندان‌ خلف‌ قرار گرفت‌، امّا ابوحاتم‌ توانست‌ رياست‌ اسماعيليان‌ را از آن‌ خود كند و با زبردستي‌، امر تبليغ‌ مذهب‌ را به‌ پيش‌ برد. 

دعوت‌ اسماعيلي‌ در عهد عبيداللّه‌ تنها به‌ يمن‌ يا بحرين‌ منحصر نماند، بلكه‌ در همه‌ي‌ نقاط‌ سرزمين‌ اسلامي‌ منتشر گشت‌، اما با وجود اين‌ نتوانست‌ ريشه‌هاي‌ استواري‌ بيابد. پيروان‌ اين‌ آيين‌ در ميان‌ اكثريت‌ سنّي‌ مذهب‌، اقليتي‌ پيشين‌ نبودند. آنان‌ براي‌ عمل‌ نظامي‌ آمادگي‌ نداشتند، بلكه‌ دعوتشان‌ عمدتاً به‌ اقناع‌ عقلي‌ و تأثير و نفوذ فكري‌ و علمي‌ گرايش‌ داشت‌، يعني‌ لااقل‌ در ايران‌ دعوت‌ به‌ دست‌ فلاسفه‌، علما و متفكران‌ بر جسته‌اي‌ چون‌ ابوحاتم‌ رازي‌، نسفي‌، سجستاني‌ و نظاير آنان‌ بود. اينان‌ از فلسفه‌ي‌ استفاده‌ي‌ شايان‌ مي‌بردند و به‌ ويژه‌ تعليم‌ مشهور اسماعيليه‌ كه‌ علم‌ را فقط‌ مي‌توان‌ از امام‌ ظاهر يا مستور دريافت‌ كرد- چه‌ مستقيماً از خود او، چه‌ از طريق‌ دعات‌ وي‌ - ابزاري‌ عالي‌ براي‌ اقناع‌ ديگران‌ بود. 

تغيير استراتژي‌ دعات‌
4-3- اين‌ دعات‌ و از جمله‌ي‌ آنان‌ ابوحاتم‌ ، در دعوت‌ خود بيشتر به‌ نواحي‌ كوهستاني‌- مناطقي‌ كه‌ اسلام‌ در آن‌ جايها چندان‌ پا نگرفته‌ و در دل‌ مردم‌ ريشه‌دار نشده‌ بود- توجه‌ داشتند. نظر آنان‌ كه‌ خود در جدل‌ و مباحثات‌ ديني‌ استاد بودند، بيشتر متوجه‌ مردمي‌ بود كه‌ در اين‌ گونه‌ مسائل‌ مهارت‌ چنداني‌ نداشتند. با همه‌ي‌ اين‌ احوال‌ ظاهراً چون‌ نخستين‌ داعيان‌ اسماعيلي‌ (در ايران‌) از لحاظ‌ جلب‌ قلوب‌ عامه‌ نتوانستند توفيقي‌ به‌ دست‌ آورند، رهبران‌ محلي‌ اين‌ نهضت‌ نو پا به‌ طبقات‌ بالاي‌ جامعه‌ روي‌ آوردند و انديشيدند كه‌ مي‌توانند با نفوذ در اشراف‌ و حاكمان‌ موفقيتي‌ كسب‌ كنند، امّا اين‌ روش‌ هم‌ در نهايت‌ بي‌نتيجه‌ ماند. 

عامل‌ مهم‌ تغيير جهت‌ مزبور در سياست‌ دعوت‌ اسماعيليه‌ ابوحاتم‌ بود كه‌ به‌ سوي‌ سران‌ قوم‌ توجه‌ كرد. توانست‌ بعضي‌ از بزرگان‌ را به‌ مذهب‌ خود متمايل‌ كند. در واقع‌ دعوت‌ ابوحاتم‌ در عهد عبيداللّه‌ المهدي‌ مؤسس‌ سلسله‌ي‌ فاطمي‌ (خلافت‌: 297-322 ق‌/ 910-934م‌)، تأثيري‌ خاص‌ در امور سياسي‌ طبرستان‌ و ديلمستان‌ و بعضي‌ جاهاي‌ ايران‌ داشت‌. چون‌ وي‌ كار دعوت‌ را عهده‌دار شد، داعياني‌ به‌ اطراف‌ فرستاد و نواحي‌ گرداگرد ري‌، چون‌ طبرستان‌، گرگان‌، آذربايجان‌ و اصفهان‌ در حوزه‌ي‌ دعوت‌ او قرار گرفتند. ابوحاتم‌ با تغيير جهت‌ مهمي‌ كه‌ در امر دعوت‌ ايجاد كرده‌ بود، توانست‌ امير ري‌، احمدبن‌علي‌ را به‌ سوي‌ خود جلب‌ كند و به‌ گفته‌ي‌ نظام‌ الملك‌ او را به‌ مذهب‌ خويش‌ در آورد. 

گريزبه‌ ديلمان‌
4-4- هنگامي‌ كه‌ قدرت‌ سياسي‌ پشتيبان‌ ابوحاتم‌ در ري‌ از ميان‌ رفت‌، وي‌ نيز به‌ ديلمان‌ گريخت‌ و با تعقيب‌ سياست‌ قبلي‌، اسفاربن‌ شيرويه‌ و نيز گروهي‌ از اهل‌ ديلمان‌ را به‌ مذهب‌ خود متمايل‌ كرد. با بركناري‌ اسفار و قدرت‌ گرفتن‌ مرداويج‌ پسر زيار، موقعيت‌ ابوحاتم‌ بلافاصله‌ به‌ خطر نيفتاد و حتي‌ گفته‌اند كه‌ مرداويج‌ دعوت‌ او را اجابت‌ كرد (كاشاني‌، 22). حق‌ اين‌ است‌ كه‌ در اسماعيلي‌شدن‌ اسفار يا مرداويج‌ يا حتّي‌ حاكم‌ ري‌ بايد شك‌ كرد، زيرا دادن‌ آزادي‌ عمل‌ به‌ يك‌ داعي‌ و احتمالاً استفاده‌هاي‌ سياسي‌ از او- در جهت‌ دشمني‌ با خلافت‌ عباسي‌ - غير از پذيرفتن‌ كيش‌ و آيين‌ است‌. 

مناظره‌ با زكرياي‌ رازي‌
4-5- در اين‌ دوران‌ و احتمالاً در زماني‌ كه‌ ابوحاتم‌ نزد مرداويج‌ از موقعيت‌ مساعدي‌ برخوردار بود، مناظراتي‌ بين‌ او و محمدبن‌زكرياي‌ رازي‌ در حضور مرداويج‌ صورت‌ گرفت‌ كه‌ در مكتب‌ اسماعيلي‌ ار لحاظ‌ اثري‌ كه‌ بر متفكران‌ بعدي‌ داشت‌، اهمّيت‌ ويژه‌اي‌ دارد. ابوحاتم‌ شرح‌ اين‌ مناظرات‌ و گفتگوهاي‌ خود با رازي‌ در كتاب‌ خويش‌ اعلام‌ النبوة‌ آورده‌ و به‌ ويژه‌ بيشتر به‌ شرح‌ نظريات‌ خود در ردّ وي‌ پرداخته‌ است‌. او در اين‌ كتاب‌ از رازي‌ به‌ نام‌ ياد نكرده‌ و فقط‌ در اشارات‌ بدو به‌ لفظ‌ «ملحد» اكتفا كرده‌ است‌، امّا حميدالدين‌ كرماني‌ كه‌ از جمله‌ تاليان‌ وي‌ است‌، هويت‌ او را مكشوف‌ كرده‌ و معلوم‌ نموده‌ كه‌ او محمدبن‌ زكريا رازي‌ بوده‌ است‌. 

فرار دوباره‌ و مرگ‌
4-6- ستاره‌ي‌ اقبال‌ ابوحاتم‌ و اسماعيليان‌ در ديلميان‌ و طبرستان‌ به‌ زودي‌ افول‌ كرد. نظام‌الملك‌ مي‌گويد در ديلميان‌ ابوحاتم‌ به‌ مردم‌ بشارت‌ داد كه‌ به‌ زودي‌ امامي‌ ظهور خواهد كرد و بسياري‌ از مردم‌ بدو ميل‌ كردند، اما چون‌ گفتار ابوحاتم‌ راست‌ نيامد، با او مخالف‌ شدند و قصد هلاك‌ او كردند و وي‌ مجبور به‌ فرار شد، امّا آنچه‌ در مورد علت‌ فرار ابوحاتم‌ صحيح‌تر به‌ نظر مي‌رسد، اين‌ است‌ كه‌ مرداويج‌ كه‌ در آغاز اسماعيليان‌ حمايت‌ مي‌كرد، در 321 ق‌/933 م‌ بر آنان‌ خشم‌ گرفت‌ و به‌ كشتار آنان‌ پرداخت‌. ابوحاتم‌ از اين‌ پس‌ تا هنگام‌ مرگ‌ به‌ ناچار پنهان‌ زيست‌. اسفرايني‌ از كشته‌شدن‌ ابوحاتم‌ سخن‌ مي‌گويد، امّا صحّت‌ آن‌ معلوم‌ نيست‌. 

آشفتگي‌ اسماعيليان‌ پس‌ از مرگ‌ ابوحاتم‌
4-7- پس‌ از مرگ‌ ابوحاتم‌، اسماعيليان‌ ايران‌ دچار هرج‌ و مرج‌ شدند و بسياري‌ از آنان‌ آيين‌ خويش‌ را رها كردند. پس‌ از او اسماعيليان‌ مدتي‌ سرگردان‌ بودند و سرانجام‌ رهبري‌ را به‌ دو تن‌ تفويض‌ كردند؛ عبدالملك‌ كوكبي‌ در گرده‌ كوه‌ و اسحاق‌ در ري‌ اين‌ اسحاق‌ ممكن‌ است‌ ابويعقوب‌ اسحاق‌ بن‌ احمد سجزي‌ (يا سجستاني‌) باشد (مق 331 ق‌/943 م‌) كه‌ شاگرد يا دوست‌ ابوحاتم‌ بود. اسفرايني‌ جانشينان‌ ابوحاتم‌ ار دو تن‌ مي‌داند: محمدبن‌احمد نسفي‌ در ماوراءالنهر و ابويعقوب‌ سجزي‌ در سيستان‌. 

اختلاف‌ با احمد نسفي‌
4-8- ابوحاتم‌ در برخي‌ مسائل‌ با دوست‌ هم‌ كيش‌ خود ابوعبداللّه‌ محمدبن‌احمد نسفي‌ اختلافاتي‌ داشت‌ و كتاب‌ الاصلاح‌ را در اصلاح‌ نظريات‌ او كه‌ در المحصول‌ آمده‌ بود، نوشت‌. ابويعقوب‌ اسحاق‌بن‌احمد سجستاني‌، شاگرد نسفي‌، در تأييد كتاب‌ استاد خود، المحصول‌ ، اثري‌ به‌ نام‌ النصرة‌ تأليف‌ كرد و بعدها حميدالدين‌ كرماني‌ در كتاب‌ خويش‌ با عنوان‌ الرياض‌ في‌ الحكم‌ بين‌ الصادين‌ صاحب‌ الاصلاح‌ و صاحب‌ النصرة‌ كوشيد كه‌ بين‌ آراء ابوحاتم‌ و سجستاني‌ موافقتي‌ ايجاد كند؛ نيز وي‌ در بيشتر موارد حق‌ را به‌ ابوحاتم‌ داده‌ و گه‌ گاه‌ نيز از سجزي‌ دفاع‌ كرده‌ است‌ (ايوانف‌، همانجا). 

آراء ابوحاتم‌
4-9- چنان‌ كه‌ از لسان‌ الميزان‌ ابن‌ حجر مستفاد مي‌شود، ابوحاتم‌ نخست‌ از اسماعيليه‌ نبود، اما به‌ اين‌ مذهب‌ گرايش‌ پيدا كرد و سپس‌ از دعات‌ اسماعيليه‌ شد، اما اينكه‌ ابن‌ نديم‌ مي‌گويد او نخست‌ ثنوي‌ (از مكاتب‌ بسپازرتشتي‌) سپس‌ دهري‌ شد و آن‌ گاه‌ به‌ زندقه‌ گراييد، معلوم‌ نيست‌ بر چه‌ اصلي‌ مبتني‌ است‌.
به‌ هر حال‌ ابوحاتم‌ يكي‌ از بزرگان‌ اسماعيليه‌ است‌ و در تاريخ‌ مذاهب‌ و فرق‌ اهميّت‌ و اعتباري‌ خاص‌ دارد. وي‌ در زماني‌ مي‌زيست‌ كه‌ خلافت‌ فاطمي‌ در مصر ظهور كرد و افتراقي‌ بزرگ‌ در صفوف‌ اسماعيليان‌ رخ‌ داد. از اين‌رو دانستن‌ اينكه‌ وي‌ در برابر فاطميان‌ چه‌ موضعي‌ اتخاذ كرده‌، از اهميتي‌ خاص‌ برخوردار است‌. بنابر شواهد موجود، دعوت‌ ابوحاتم‌ از سوي‌ فاطميان‌ و براي‌ آنان‌ بود. اسفرايني‌ او را پيروان‌ عبيداللّه‌ المهدي‌ خوانده‌ است‌. گفته‌ شده‌ كه‌ ابوحاتم‌ كمي‌ پيش‌ از آنكه‌ المهدي‌ در قيروان‌ به‌ قدرت‌ رسد (297 ق‌/910 م‌). حكايت‌ اسفرايني‌ نيز دال‌ بر آن‌ است‌ كه‌ او زماني‌ در مغرب‌ بوده‌ است‌، به‌ گفته‌ ايوانف‌ معمول‌ اين‌ بود كه‌ داعيان‌ آن‌ دوران‌ براي‌ كسب‌ مقامات‌ بالاتر با تعاليم‌ ويژه‌ به‌ مركز جنبش‌ مراجعه‌ مي‌كردند. به‌ علاوه‌، گويا ابوحاتم‌ از مكاتبي‌ كه‌ عبيداللّه‌ در شمال‌ افرقيه‌ براي‌ دعوت‌ تأسيس‌ كرد، تأثير بسيار پذيرفته‌ بود. 

با اينكه‌ ابوحاتم‌ همچون‌ ديگر اسماعيليان‌ دوره‌ي‌ ستر، به‌ رجعت‌ محمدبن‌اسماعيل‌بن‌ جعفر (ع‌) در آخر الزمان‌ باور داشت‌، ظاهراً پس‌ از انشقاق‌ اسماعيليان‌، به‌ المهدي‌ وفادرا ماند. يكي‌ از شواهد اين‌ امر ممكن‌ است‌ نظر القائم‌ بامراللّه‌ (خلافت‌: 332-334 ق‌/934-946 م‌)، جانشين‌ المهدي‌، درباره‌ي‌ او باشد. گويند وقتي‌ كتاب‌ الزينه‌ي‌ ابوحاتم‌ را نزد القائم‌ بردند، او آن‌ كتاب‌ را بسيار تحسين‌ كرد. اگر وي‌ ابوحاتم‌ را مخالف‌ المهدي‌ مي‌دانست‌، بعيد بود كه‌ وي‌ را تأييد كند. اينكه‌ كاشاني‌ مي‌گويد: ابوحاتم‌ با ابوطاهر جنابي‌ ارتباط‌ مستمر داشته‌ و ميانشان‌ پيوسته‌ مكاتباتي‌ صورت‌ مي‌گرفته‌ است‌، نمي‌تواند چندان‌ مقبول‌ باشد، مگر آنكه‌ اين‌ ارتباط‌ و مكاتبات‌ در جهت‌ دعوت‌ به‌ طريق‌ مورد نظر ابوحاتم‌ و بازداشتن‌ ابوطاهر از مسيري‌ باشد كه‌ انتخاب‌ كرده‌ بود. 

نظم‌ نوين‌ در آراء اسماعيليه‌
4-10- اصولاً ابوحاتم‌ خود از صاحب‌نظران‌ در موضوع‌ امامت‌ بود و درباره‌ي‌ مبدأ ستر و مبدأ ظهور توجيهات‌ جديد آورد و نظريات‌ اسماعيليان‌ را در اين‌ باره‌ با نظم‌ نوين‌ آرا است‌ ابوحاتم‌ چون‌ اسماعيليان‌ ديگر قائل‌ به‌ مذهب‌ تعليم‌ بود و اينكه‌ تنها مصدر معرفت‌ حقيقي‌ امام‌ است‌. وي‌ در اعلام‌ النبوة‌ با مهارت‌ لزوم‌ وجود امام‌ هادي‌ ال'هي‌ را براي‌ بشر ثابت‌ مي‌ كند.

مراتب‌ صدور عالم‌
4-11- از آراء جالب‌ توجه‌ ابوحاتم‌ نظر او در باب‌ مراتب‌ صدور عالم‌ از ذات‌ باري‌ است‌. وي‌ با استناد به‌ حديثي‌ كه‌ به‌ امام‌ صادق‌ (ع‌) نسبت‌ مي‌دهد، مي‌ گويد: نخستين‌ خلقِ خدا توهّم‌ است‌ و اگر خداوند چيزي‌ را توهم‌ كند، آن‌ را نزد خويش‌ ابداع‌ كرده‌ است‌ و پيش‌ از آنكه‌ ظاهر شود، در غايت‌ لطافت‌ است‌. تو هم‌ وزن‌ و رنگ‌ و حركت‌ ندارد و شنيده‌ نمي‌شود. محسوس‌ نيست‌. خلق‌ دوم‌ حروف‌ است‌. حروف‌ وزن‌ و رنگ‌ ندارد، ديده‌ نمي‌شوند، ولي‌ شنيده‌ مي‌ شوند و بر زبان‌ جاري‌ مي‌ گردند و خلق‌ سوم‌ همه‌ي‌ چيزهايي‌ است‌ كه‌ با حروف‌ وصف‌ مي‌ شوند، ملموس‌ و محسوس‌ و داراي‌ وزنند و ديده‌ مي‌شوند.خداوند سابق‌ است‌ و بر توهم‌ و توهم‌ سابق‌ است‌ بر حروف‌. حروفي‌ كه‌ خداوند بدانها تكلم‌ كرده‌ است‌، غير محدثند و حروف‌ محدث‌ غير از حروف‌ كلام‌ اللّه‌ مي‌ باشند. افزون‌ بر اين‌ نظر، از اين‌ كتاب‌ الاصلاح‌ ابوحاتم‌ بر مي‌آيد كه‌ وي‌ به‌ نظمي‌ نوافلاطوني‌ براي‌ مراتب‌ جهان‌ قائل‌ بوده‌ است‌، در اين‌ نظريه‌ نخستين‌ موجودي‌ كه‌ پديد مي‌آيد (مُبدَع‌ اول‌) عقل‌ است‌ و از عقل‌، نقس‌ به‌ طريق‌ انبعاث‌ صادر مي‌ گردد. عقل‌ و نفس‌ هر دو «عالم‌ لطيف‌» را مي‌سازند و پس‌ از آنها «عالم‌ كثيف‌» يا عالم‌ مادّي‌ مي‌آيد. بالاترين‌ مرتبه‌ در اين‌ عالم‌ هيولي‌ و صورت‌ است‌، اين‌ دو منبعث‌ از نفس‌ نيستند، بلكه‌ تنها آثار تفكرِ آنند. ابوحاتم‌ پس‌ از خالق‌ يگانه‌ و دو مخلوق‌ اول‌، به‌ سه‌ نوع‌ مادّه‌ قائل‌ است‌: اول‌ آنكه‌ صرفاً «وهمي‌» است‌ وآن‌ حالات‌ نفس‌ است‌؛ دوم‌ «افراد» يا چهار طبع‌؛ سوم‌ عناصر يا «امّهات‌» كه‌ از تركيب‌ چهار طبع‌ حادث‌ مي‌ شوند و از اختلاط‌ آنها جوهرهاي‌ چهارگانه‌ پديد مي‌ آيند. 

ديگر آراء ابوحاتم‌
4-12- بعضي‌ از نكات‌ مورد قبول‌ ابوحاتم‌ كه‌ در الرياض‌ حميدالدين‌ كرماني‌ آمده‌، اينهاست‌: نفس‌ در ذات‌ خود تام‌ است‌، زيرا از عقل‌ اول‌ كه‌ خود تمام‌ است‌، منبعث‌ شده‌ است‌. به‌ همان‌ ترتيب‌ كه‌ نفسِ منبعث‌ از عقلِ اوّل‌ تامّ است‌، هيولاي‌ منبعث‌ از نفس‌ نيز تام‌ است‌. همچنين‌ است‌ صورت‌ منبعث‌ از هيولاي‌. انسان‌ نتيجه‌ي‌ عالم‌ در كلّيت‌ آن‌ است‌ و وجود عالم‌ از براي‌ اوست‌. بشر نظير كل‌ عالم‌ است‌ و هيچ‌ جزئي‌ از اجزاء عالم‌ نظير او نيست‌. او جميع‌ جواهر عالم‌ را در خود جمع‌ كرده‌ است‌ و بدين‌ لحاظ‌ عالم‌ صغير خوانده‌ مي‌شود. لكن‌ انسان‌ به‌ سبب‌ جوهر شريفي‌ كه‌ در او هست‌ (نفس‌ ناطقه‌) كه‌ بر كل‌ عالم‌ فضيلت‌ دارد. 

يكي‌ از مكات‌ مهم‌ در مجموعه‌ي‌ فكري‌ و اعتقادي‌ ابوحاتم‌ اين‌ است‌ كه‌ وي‌ قدر را بر قضا مقدم‌ داشته‌ است‌. وي‌ در دو باب‌ از كتاب‌ الزينة‌ از تقدم‌ قدر بر قضا سخن‌ گفته‌ است‌ دليل‌ وي‌ نيز اين‌ است‌ كه‌ قدر همان‌ تقدير است‌ و قضا تفضيل‌، تفضيل‌ صورت‌ نمي‌پذيرد، مگر بعد از تقدير. 

آثار ابوحاتم‌
4-12- الزينة‌ في‌ الكلمات‌ الاسلامية‌ العربية‌ ،

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

ابوعلی مسکویه رازی حکیم اخلاق گرا

سرآمدان راستین، پیشتازان واقعی و بنیانگذاران فلسفه در اسلام بر اساس آنچه منابع تاریخی حکمی به دست می دهند ایرانیان بوده اند. آن فیلسوفان و حکیمانی که دارای تبار ایرانی نبوده اند نیز بنیان اندیشه و اصول افکارشان از سرچشمه حکیمان ایرانی آب خورده است. در حقیقت، همانگونه که عباس شوقی، مترجم کتاب تاریخ فلسفه در اسلام اثر دانشمند مشهور غرب دبور، نیز اذعان داشته است «این ادعا گزاف نیست و صرف حقیقت می باشد، چه اگر فیلسوفان ایرانی را در این زمینه کنار بگذاریم به خوبی آشکار می شود که در بساط چیز جالب دقتی باقی نمیماند، البته همانطور که ادبای ایرانی در استحکام بنیان زبان تازی و صرف و نحو آن زحمت بسیار کشیدند در ابداع، ایجاد و توسعه فلسفه در اسلام هم کاملا مبتکر و پیش آهنگ بودند.»آنچه روشن و هویدا است، تنها نگاهی گذرا به فهرست نام دانشمندان و اندیشمندان ایرانی فعال و کوشا در وادی فلسفه، پژوهشگر و کاونده را بدین نکته رهنمون می سازد که حکمای ایرانی پیش آهنگان و موسسان فلسفهi اسلامی بوده اند.
ابن سینا، ابونصر فارابی، زکریای رازی، ملاصدرا، میرداماد، خواجه نصیرالدین طوسی، قطب الدین شیرازی، بابا افضل کاشانی، شهاب الدین سهروردی، جلال الدین دوانی، میر شریف جرجانی، میرفندرسکی، عبدالرزاق لاهیجی که بازبینی و بررسی افکار بزرگ هرکدام از آنان خود نیازمند نگارش چندین مجلد کتاب است تنها نمونه هایی از این دست هستند. در حقیقت، اینان بودند که کتاب های یونانی را به زبان عربی بازگرداندند و سپس درکنه مطالب آن ژرف نگری و تعمق کردند و کوشیدند آنچه گنگ، پیچیده و نامفهوم است روشن و مفهوم سازند. از جمله پویندگان ایرانی وادی حکمت و فلسفه ابوعلی مسکویه رازی است. شوربختانه وی چندان که باید و شاید و چنان که شایسته نامش باشد مورد توجه و عنایت پژوهندگان امروزی قرار نگرفته است. در این جستار کوتاه بنا بر آن است تا به اختصار شرحی از اندیشه و تفکر او مورد بازبینی و بررسی قرار گیرد.
● ماهیت نفس
ابوعلی احمد بن محمد بن یعقوب بن مسکویه رازی، طبیب، لغوی و تاریخ نگار سدههای چهار و پنج هجری است. او که نزد سلطان عضدالدوله دیلمی بویهی دانش دوست گرامی و عزیز بود مکتبی فلسفی در اخلاق به جا گذاشت که پیوسته و مداوم تا به امروز واجد اهمیت است. این فیلسوف و مورخ برجسته تاریخ ایران، سعادت هر موجودی را نیل به هدف خاص او از خلقت می دانست و سعادت، رستگاری و کمال را هم در جهت جسمی و هم در جهت روحی قائل بود. او بر آن عقیده بود که رستگاری و سعادت نهایی تنها به تحقق تمام کمالات روحی و جسمی حاصل می شود. این بدان معنی است که نسبت بین سعادت و لذت، اقسام سعادت، نسبت بین کمال و سعادت، عوامل و موانع رسیدن به سعادت، احوال سعادتمندان در آخرت، نسبت میان سعادت و اختیار انسان و نسبت بین سعادت و اجتماع و اعتدال به دقت مورد توجه و عنایت او بوده.است. آنچه روشن است، مکتب او ترکیبی از آرای افلاطون، ارسطو، جالینوس و احکام شریعت اسلامی است. با این وجود، ظاهرا حکمت ارسطویی بر آن غلبه دارد.ابوعلی مسکویه که صاحب تالیفات و رسالاتی همچون تجارب الامم، تهذیب الاخلاق و تطهیر الاعراق، کتاب ادب العرب و الفرس، نزهت نامه علائی، جاودان خرد، الفوز الاکبر و الافوز الاصغر است بحث در ماهیت نفس را مقدمه مکتب خود قرار داده بود.
به باور او «نفس جوهر بسیطی است که به چیزی از حواس محسوس نمیشود.» وجود ذات خود را ادراک می کند. می داند آنچه را که می داند و آنچه را که عمل می کند.» به باور او نفس جسم نیست و صورتهای اشیا با یکدیگر در زمان واحد تناقض کامل دارند. معرفت نفس و توانایی آن وسعت و گستردگیش بیش از جسم است، مجموع جهان محسوس نیز آن را قانع نمیسازد. همچنین در نفس معرفت عقلی فطری وجود دارد که از راه حواس دسترسی به آن ممکن نیست. نفس با این معرفت می تواند راست را از دروغ بنابر آنچه که حواس مداخله دارد تمیز دهد و این بنا بر مقایسه مدرکات و تمیز آنها از یکدیگر است و بدین ترتیب بر عمل حواس نظارت می کند و آن را تنظیم و خطایش را تصحیح می نماید. برابر نظر مسکویه فرد باید از افعال نادرست و آرای زشت دوری گزیند، چرا که به تدریج، نفس انسان با آنها خو می گیرد و افعال، صفات و عقاید ناپسند عادت و ملکه نفس می شود و انسان را به چاه ضلالت می افکند.خلاصه، ابوعلی مسکویه بدان باور و ایده است که در اثر خویشتن شناسی و ادراک ذات خود است که وحدت روحی آن واضح تر جلوه می کند و آن وحدتی است که در آن عقل، عاقل و معقول چیز واحدی می شود. امتیاز انسان به نفس حیوان به اندیشه عقلی بسته است. انسان افعال خود را از آن صادر می سازد و آن اندیشهای براساس توجه به سمت خیر است.
● اصول اخلاق
آنچه واضح و آشکار است خیر عبارت از آن است که موجود صاحب اراده به وسیله آن به غایت وجود یا کمال وجود خود برسد. در موجود باید استعداد فراوانی وجود داشته باشد تا نیک و خیر شود، با این وجود انسانها در استعداد و قدرت آن با یکدیگر واجد تفاوتند. ابوعلی مسکویه رازی که برخی از پژوهشگران بر آن باورند منشور اخلاقی خود را با توجه به احوال اغنیا» ترسیم کرده است و این نشان از تاثیر تفکر اخلاقی یونان بر تفکر او دارد دراین باره بر آن باور بود که تنها اندکی از انسانها هستند که فطرتا خیراندیش و نیکوسرشت هستند و هرگز به شر و بدی نمیگرایند، اما شمار بدنهادان به نسبت افزون است و آنان هیچگاه به سوی خیر و نیکی و خوبی نمیگرایند، همچنین دسته ای وجود دارند که نه بد سرشت می توان به آنان گفت و نه نیکوسرشت می توان خطابشان کرد.
روی آوردن و گرایش این گروه به خوبی یا بدی تنها در اثر تادیب، تربیت یا همنشینی با اخیار و اشرار حاصل می شود. علاوه بر این، ابوعلی مسکویه که کتاب تهذیب الاخلاق و تطهیرالاعراق او از مهمترین کتب حکمت عملی در جهان اسلام است اعتقاد بدان داشت که خیر و خوبی یا عام است و یا خاص. درضمن خیر مطلق هم وجود دارد که همان موجود اعظم و علم اعلی است. اخیار و نیکان همگی در تکاپو هستند تا به او برسند. برای هر فردی خیر خاصی است و آن شعور به سعادت یا لذت است. این خیر خاص منحصر است به اینکه از مجود افعالی را کع مختص طبیعت و صورت تام و کامل آن است صادر و ظاهر سازد. برآیند دیدگاه متفاوت این دانشمند ایرانی و اندیشمند شیعه مذهب آن بود که انسان به طور کلی خوب و سعادتمند است اما بدان شرط که فعل انسانی از او صادر شود. فضیلت فعل انسان به صورت حقیقی و واقعی آن است و چون انسانیت به درات متفاوت در افراد مختلف پدیدار می شود سعادت و رستگاری نیز نزد همگی آنان یکسان و چیز واحد و معینی نخواهد بود. فرد اگر به شخص خود و منابع خود اعتماد نماید و از دیگران یاری نخواهد به تحقق جمیع خیرات ممکن موفق نمیشود، بنابراین اجتماع افراد بسیار و همکاری آنان باطسته و ضروری است. اساس و شالوده فضیلتها و سرسلسله تکالیف و وظائف محبت انسان به همگان است.
در صورتی که چنین محبت و مهری وجود نداشته باشد جامعه روی استواری به خود نخواهد دید. ابوعلی مسکویه که شماری از کاوشگران و جست وجوگران وادی حکمت او را متهم می سازند کتاب تهذیب الاخلاق خود را تنها برای استفاده خواص نگاشته است و بدین جهت فهمیدن آرای اخلاقی او مبتنی بر فهم مقدماتی است که هر کسی آنها را نمی داند و نمی تواند دریابد بدان ایده و رای بود که انسان به کمال خود بدون همنوعان و یاری آنان نخواهد رسید. دوستی و محبت انسانی به دیگران امتداد دامنه حب ذات یعنی محبت انسان به ذات خویش نیست، بلکه دائره حب ذات را تنگ و محدود می سازد. او همچنین همانگونه که نگارنده کتاب تاریخ فلسفه در اسلام اذعان داشته است معتقد بود که محبت اجتماعی ناشی از طبیعت و فطرت انسان است. زیرا انسان به طور طبیعی اهل انس است. انسان وحشی و رمنده نیست. انسان مشتق از واژه انس می باشد نه از واژه نسیان چنانکه برخی شعرا و پاره ای عرفا گمان کرده اند. براساس باور این حکیم اخلاق که تلفیق آرای یونانی با مبادی اسلامی را مدنظر قرارداده بود محبت در میان مردم واجد درجاتی است و از جمله آن درجات دوستی، مودت و عشق می باشد.
بلندترین و عالی ترین درجه محبت، مهر عبد و مخلوق به خاق یکتا است. در مرتبه بعد محبت حکما در دل شاگردان و محبت والدین قرار دارد.
آنچه منابع تاریخی و حکمی به دست می دهند آن است که مسکویه تلاش بر آن داشته است تا انسان را در رسیدن به سعادت تام اخلاقی و متخلق شدن به اخلاق الهی رهنمون شود. با این وجود فلسفه اخلاقی او نظری محض و نه عملی محض است، بلکه آن را باید حد وسط این دو برشمرد. درحقیقت در پی عقیده راه یافتن چنین اندیشه ای در ذهن این خردمند خلاق بود که اذعان می داشت احکام طبیعت اگر به صورت صحیح انجام یابد عبارت خواهد بود از یک مذهب اخلاقی براساس مهر و محبت انسان به انسان دیگر. درواقع، به نظر او، دین ریاضت و تربیت اخلاقی برای مردم است. هدف و آرمان شعائر دینی مانند نماز جماعت و حج کاشتن نهال فضائل در نفوس انسانها است و آن محبت همسایگی را به وسیع ترین صورت خود می آموزد.
منابع در روزنامه موجود است
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

مروري بر زندگي و آثار نابغه دهر، شيخ بهائي


فايل زير شامل زندگي نامه، تآليفات و آثار شيخ، سيري در اثار علمي شيخ، متن كشكول شيخ بهائي مي باشد

دانلود كنيد


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

زندگي نامه محمد حسين بهجت تبريزي متخلص به شهريار

زندگي نامه شخصيت ها: محمد حسين بهجت تبريزي متخلص به شهريار

اين فايل در قالب word براي شما كاربر گرامي آماده شده است.

دانلود كنيد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

زندگي نامه فردوسي

زندگي نامه شخصيت ها: زندگي نامه فردوسي

اين فايل در قالب word براي شما كاربر گرامي آماده شده است.

دانلود كنيد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

گوشه هايي از زندگاني امام

محبت به فرزند

يك روز مادرم مي گفت كه آقا بعد از شهادت دايي مصطفي ثواب مستحباتشان را با ايشان نصف كرده بودند بدين معني كه هر عمل مستحبي را كه انجام مي دادند نصف ثواب آن را براي فرزندشان حاج آقا مصطفي نيت مي كردند.

 حجت السلام والمسلمين مسيح بروجردي

 

اسوه ي شجاعت

يك شب كه خدمت امام بوديم مي فرمودند پيرمردي آمده بود پيش من و با كمال اعتماد مي گفت من دو تا از فرزندانم را در راه اسلام داده ام. امروز هم جنازه ي پسر سومم كه آخرين پسرم بود و 18 سال سن داشت و در فاو به شهادت رسيده بود را براي من آوردند كه دفن كردم . حالا چون خودم عازم ميدان هستم آمدم از شما خداحافظي كنم . امام فرمود از شهامت وشجاعت اين مرد حالي به من دست داد كه اراده كردم دست او را ببوسم اما چون او در كف حياط بود ومن بالا بودم دهانم به دست او نميرسيد.

 آيت الله موسوي اردبيلي

 

نفس مطمئنه 

يك روز امام مي فرمودند در بين راه قم و تهران (در شب 15 خرداد) ناگهان ماشين ماموران ساواك از جاده ي اصلي به جاده ي خاكي منحرف شد و من يقين كردم كه آنها مي خواهند مرا بكشند ولي مجدادا ماشين به جاده ي اصلي بازگشت و راهش را ادامه داد.من به نفس خودم مراجعه كردم و ديدم هيچ تغييري (ترسي) در من حاصل نشده است .

 آيت الله عباس خام يزدي

 

مرگ و زندگي فرقي نمي كند

سال 1358 كه فشار امام پايين آمد وقتي درد قفسه وجود داشت و امام احساس مي كرد كه در واقع دارد به طرف مرگ مي رود خيلي آرام بود بعد از اينكه فشار ايشان بالا آمد و به حال طبيعي برگشت امام به حاج احمد آقا گفته بودند كه براي من ابن دنا و آن دنا فرق نمي كند من كاري را كه بايد بكنم كرده ام و وظيفه ام را انجام داده ام منتهي يك مقدار مسائل راجع به انقلاب مانده كه ناتمام است .

دكتر حسن عارفي

 

بدون تفاوت با ديگران

وقتي حاج احمد آقا معمم نشده بود امام به ايشان مي فرمودند تا مثل ساير طلبه ها معمم نشوي من نمي توانم به شماپولي بدهم. لذا ايشان تا وقتي كه معمم نشده بود چه ايران بود و چه نجف، مادرشان از پول شخصي اش به او پول مي داد ولي وقتي معمم شد مثل طلبه هاي ديگر كه به آنها شهريه مي دادند امام به او شهريه مي داد . حاج آقا مصطفي هم مثل واندازه ي همهي طلبه ها شهريه مي گرفت و هيچ تفاوتي با ديگران نداشت .  

حجت السلام والمسلمين فرقاني

 

بيت المال و مرگ فرزند

حاج احمد آقا مي فرمود در شهلدت مرحوم حاج آقا مصطفي والده شان ده، پانزده روز در خانه ي فرزندش كه به شهادت رسيده بود مستقر بودند و چون تلفني كه در منزل آن مرحوم بود صفر آن آزاد نبود ، خانم به امام فت يك تلفن هم اينجا نيست كه اقلا من با بچه هايم در ايران تماس بگيريم. امام به او فرمودند خانم شهادت و مرگ مصطفي يك چيزي است و استفاده از بيت المال يك چيز ديگر اين تلفن من از بيت المال مسلمين است من شرعا نميتوانم اجازه بدهم كه شما از تلفني كه مربوط به بيت المال مسلمين است با بچه هايت تماس بگيري . مساله ي اين جداست آن هم جداست .

حجت السلام والمسلمين آشتياني

 

اختلاط محرم و نا محرم

امام صحبت بي مورد زنها با نامحرم را ضرورت نمي ديدند مثلا در خانه ي خودشان وقتي كه يكي از نوه هاي پسرشان مكلف مي شد ما ديگر با آنها در يك اتاق نمي نشستيم. البته جالب اينجاست كه وقتي ما نزدشان بوديم نمي گفتند كه ما از اتاق بيرون برويم بلكه به او مي گفتند بيرون برود . يا اگر من پهلوي ايشان بودم و نوه ي مكلف شده شان كه مثل پسر خودم بو مي خواست وارد اتاق شود به او مي گفتند كسي اينجا هست . امام شديدا از كسي كه خلاف شرع انجام مي داد ناراحت مي شدند و خيلي حالتشان بر انگيخته مي شد . يعني اگر يك وقت سر سفره دست ما از حد مجاز از آستين بيرون مي آمد تذكر مي دادند.

فاطمه طباطبايي همسر يادگار امام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

زندگي نامه و آثار ژول ورن

زندگي نامه شخصيت ها: زندگي نامه و آثار ژول ورن

اين فايل در قالب word براي شما كاربر گرامي آماده شده است.

دانلود كنيد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

يادمان خواجه عبدالله انصارى

زندگي نامه شخصيت ها: يادمان خواجه عبدالله انصارى

اين فايل در قالب word براي شما كاربر گرامي آماده شده است.

دانلود كنيد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور