مقدمه:
از عصر باستان يونانيان به فلسفه پردازي در جهان مشهور بودند.
زيرا در تمام سالها و قرون آن دوره فيلسوفان زيادي از ميانشان
سر بر آورده بوند و پايه و اساس فلسفه را ريخته بودند. اين
عامل باعث شده بود تا آكادمي هاي زيادي از جمله آكادمي معروف
افلاطون در آنجا تاسيس شود. و در آنها به آموزش علوم آن دوران
پرداخته شود. همين طور مي توان به جرات گفت كه آكادمي هاي
يونان سر منشاء فلسفه در خاورميانه و اروپا شدند. درآن دوران
به علت عدم وجود امكانات و تكنولوژي براي پژوهش علمي ، روش
علمي روش قياس عقلي و منطق بود. چون تنها راه معرفت به اشيا از
اين طريق امكان بود. در همين دوران اين روش كه به عنوان فلسفه
شناخته مي شد به عنوان علم العلوم مشهور شد. اما پس از تصرف
يونان توسط امپراطوري روم و سپس حمله ي اقوام وحشي " گال " به
روم غربي امپراطوري بزرگ از هم پاشيد و حكومتهاي محلي تشكيل
شد. و اين در حالي بود كه مسيحيت و كليساها گسترش بسياري
يافتند. اما در اثر جهالت عده اي از مبلغان مسيحيت و پيروي
مردم از آنها به آرامي پرداختن به علم و فلسفه در اروپا به شدت
محدود شد و تنها نظام فلسفي پايدار در آن دوران اروپا انديشه
هايي بود كه در كليسا تدريس مي شد.براي دريافت كامل مقاله اينجا را كليك كنيد
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت   توسط مدیر نشریه
|
در باورهاى اسطورهاى،
جهان به عنوان يك مخلوق كه ساخته و پرداخته دست خدايان است، آغازى دارد و
انجامى. آغاز جهان، آفرينش آن است كه در اساطير مختلف به شيوههايى گوناگون
شكل مىگيرد.
حوادث پايانى جهان مرگ اين دنياست و جهان مانند هر مخلوق ديگر، پس از چند
صباحى حيات، ويران خواهد شد. اما در پس آن ويرانى شروعى ديگر نهفته است كه
چرخه حيات به صورت مطلوبتر دوباره به حركت درخواهد آمد؛ همانند انسان كه
روزى به وجود آمده و روزى مىميرد و پس از مرگ دوباره زندگى خواهد كرد.
آنچه در پى خواهد آمد، نگاهى است اجمالى به باور اساطيرى اقوام و ملل
مختلف جهان درباره پايان جهان.
اساطير پايان جهان يا رستاخيز، در بين بسيارى از اقوام و ملتها رايج است.
اين اساطير مىتوانسته است به دو صورت به وجود آمده باشد: اول به قياس با
آفرينش و آغاز جهان و دوم ـكه صبغهاى فلسفى داردـ بر اساس وضعيت جامعه
انسانى به وجود آمده باشد.
براي دريافت كامل مقاله اينجا را كليك كنيد
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت   توسط مدیر نشریه
|
ادیان و فرقه های نوظهور از جمله ویژگی های عصر غیبت
و دوران معاصر برشمرده شده است که دور افتادن از تزریق معارف ناب دینی و
مهدوی به جامعه و نیز عدم شناخت این آیین های نوظهور، باعث ترویج این گونه
اعتقادات انحرافی در بخش وسیعی از جامعه شده است. از این رو، بر آنیم تا با
نشر، بازنشر و گردآوری پاره ای از مقالات در توضیح این ادیان و آیین های
جدید، محققان و پژوهشگران و علاقه مندان را در شناخت بهتر اوضاع جامعه و
افکار نوپدید یاری دهیم.
شناسنامه
نام: شهود يهوه (Jehovah's Witnesses)
پايهگذار: چارلز تيز راسل (Charles Taze Russell)
سال پايهگذاري: در سال 1869 بهدنبال برگزاري جلسات مطالعه و تدريس
كتاب مقدس توسط راسل جمعيتي شكل گرفت كه بعدها "شهود يهوه" نام
گرفت. اين نام كه برگرفته از آيات10 تا 12 باب 43 كتاب اشعيا از
مجموعه كتابهاي عهد عتيق است، تا پيش از سال 1931 مطرح نشده بود.
براي دريافت كامل مقاله اينجا را كليك كنيد
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت   توسط مدیر نشریه
|
مقدمه:
از
عصر باستان يونانيان به فلسفه پردازي در جهان مشهور بودند. زيرا در تمام
سالها و قرون آن دوره فيلسوفان زيادي از ميانشان سر بر آورده بوند و پايه
و اساس فلسفه را ريخته بودند. اين عامل باعث شده بود تا آكادمي هاي زيادي
از جمله آكادمي معروف افلاطون در آنجا تاسيس شود. و در آنها به آموزش علوم
آن دوران پرداخته شود. همين طور مي توان به جرات گفت كه آكادمي هاي يونان
سر منشاء فلسفه در خاورميانه و اروپا شدند. درآن دوران به علت عدم وجود
امكانات و تكنولوژي براي پژوهش علمي ، روش علمي روش قياس عقلي و منطق بود.
چون تنها راه معرفت به اشيا از اين طريق امكان بود. در همين دوران اين روش
كه به عنوان فلسفه شناخته مي شد به عنوان علم العلوم مشهور شد. اما پس از
تصرف يونان توسط امپراطوري روم و سپس حمله ي اقوام وحشي " گال " به روم
غربي امپراطوري بزرگ از هم پاشيد و حكومتهاي محلي تشكيل شد. و اين در حالي
بود كه مسيحيت و كليساها گسترش بسياري يافتند. اما در اثر جهالت عده اي از
مبلغان مسيحيت و پيروي مردم از آنها به آرامي پرداختن به علم و فلسفه در
اروپا به شدت محدود شد و تنها نظام فلسفي پايدار در آن دوران اروپا انديشه
هايي بود كه در كليسا تدريس مي شد.
به
همين دليل به مرور زمان در جوامع اروپايي خرافات و عقب ماندگي چيره شد و
عصر تاريكي را شكل داد. نفوذ كليسا در سرزمينهاي اروپايي به قدري افزايش
يافت كه تمامي قوانين جامعه بوسيله ي آن تعيين مي شد. آنها فكر مي كردند
كلام مسيحيت بايد اساس شناخت جامعه باشد و براي آن كافيست. آنها نمي
توانستند با برهان عقلي صحت افكار و عقايد خود را توجيه كنند به همين دليل
به مرور زمان به فلسفه روي آوردند و براي اولين بار در قرون وسطي نظامي
نسبتا منسجم شكل دادند. اولين فردي كه براي اين كار تلاش كرد " فلوطين "
بود. او تلاش كرد كه فلسفه ي نوافلاطوني را با كلام مسيحيت يكپارچه سازد و
آن را با برهان منطقي توجيه كند. بعدها كليسا با اتكا بر همين روش اساس
نگرش فلسفي مسيحيت را شكل داد كه در تاريخ فلسفه به نگرش " اسكولاستيسيسم
" ( فلسفه ي مدرسي) مشهور است.
علت اين نامگذاري اين است كه اين
فلسفه تنها فلسفه اي بود كه در تمام طول قرون وسطي در سرتاسر اروپا در
كليساها تدريس مي شد و به همين دليل آن را درسي مي دانستند و در ميان ساير
مكاتب از تقدس ويژه اي برخوردار بود. امروزه پس از ظهور عصر " رمانتيك " و
انتقادات فلاسفه به خصوص فيلسوف آلماني ايمانوئل كانت اين انديشه ديگر
رواج ندارد. در عصر رمانتيك مباني تفكرات ايده آليستي تغيير بسيار كرد و
در ابتداي آن شاخه ي ايدئاليسم استعلايي ( محدوديت گرا) پايه گذاري شد كه
خود در اين مقوله جاي نمي گيرد و جاي بحثي ديگر دارد. بحث درباره ي تاريخ
و تكامل فلسفه ي اسكولاستيسيسم جاي تاملات فراوان و نوشتن كتابها دارد.
هدف من در اين مختصر فقط ذكر مقدمه و كليتي از جريانهاي فلسفي اين عصر
است.
برهان افلاطون:
در يونان باستان اعتقاد به خدايان
چندگانه يا " رب النوع " وجود داشت. آنها براي هر چيزي خداياني تصور مي
كردند كه ويژگي اصلي آن خدا اين بود كه در زمينه ي مورد نظر در بالاترين
حد كمال بود. مانند خداي جنگ ، خداي سرعت ، خداي قدرت و ... . بايد بدانيم
كه علت اين طرز تفكر در يونانيان را بايد در نگرش افلاطون جستجو كرد.
او
تصور مي كرد كه در خصائل هر موجودي نوعي نقص وجود دارد. براي مثال هر
موجودي داراي قدرت معيني است. اما قدرت هر موجودي محدود است. يعني مي توان
قدرتي از آن بالاتر تصور كرد. در دنياي واقعيت هيچ چيز قدرت مطلق نيست و
هر ويژگي اي بسته به اينكه در چه موجودي تعريف شود تا حدود مشخصي معنا
دارد. در حقيقت هر شي نمونه ي ناقصي است از يك نمونه ي بي نقص كه يك كلي
تامه به حساب مي آيد. كلي به خاطر اينكه جزئي نيست زيرا در جهان خارج قابل
مشاهده و درك نيست و كامل به اين خاطر كه وقتي موجودي ناقص وجود داشته
باشد نمونه ي كامل و بي نقص آن هم قابل تصور است كه تمام ويژگي هاي شي
ناقص را در برگيرد بنابراين براي مثال تمام موجودات در حركت داراي حداكثر
سرعت معيني هستند و همگي نمونه ي ناقصي از يك سرعت نام متناهي و بي نقص
هستند كه در يونان به آن " اخيلوس " (خدايان سرعت) مي گفتند.
تثليث فلوطين:
فلوطين
آخرين فيلسوف رومي و پايان دهنده ي تاريخ فلسفه ي باستان بود. تلاش او اين
بود كه بين دين ، فلسفه و شريعت وحدت ايجاد كند. او معتقد بود در شرايطي
كه اين دو يكپارچه شوند مي توانند حقايق بسيار مهمي را روشن كنند. او
تصميم داشت كه با برهان و قياس عقلي به كلام مسيحيت رنگ منطقي دهد.
بنابراين در ابتدا در جستجوي وجه مشتركي در بين حكمت نوافلاطوني و كلام
مسيحيت مي گشت.
مي دانيم كه در بينش مسيحي سه مرتبه و پله به سوي
كمال وجود دارد كه با سه مفهوم اصلي پدر ، روح القدوس و پسر بيان مي شود.
كه در آن مقصود از پدر بنيان گذار و صانع جهان است كه همان خداست كه جهان
از او تولد يافته است. پسر همان موجودات يا انسان است كه در آن حضرت عيسي
(ع) به عنوان حد اعلي شناخته مي شود. و در نهايت روح القدوس و يا رابط
ميان پدر و پسر يا خداوند و انسان است. سپس به منظور تطبيق فلسفه ي
نوافلاطوني و كلام مسيحيت ابتدا آنها را با هم مقايسه كرد و سپس بر هم
منطبق كرد. از مشتركات آنها مي توان از اعتقاد به خداي نا محدود نام برد
كه سرچشمه ي هستي است. اما اين مفهوم در فلسفه ي نوافلاطوني قالب كثرت به
خود گرفته است و قائل به وجود خدايان متعدد شده است اما در كلام مسيحي
اعتقاد به خداي يگانه مرسوم است. در نتيجه اگر مي توانست ارباب الانواع را
با هم جمع كند و يكپارچه سازد شريعت مسيحي قالب نوافلاطوني مي گرفت و مي
شد مراتب آن را با توجه به مكتب افلاطون تشريح كرد. به دنبال آن مراتب
ديگر وجود را نيز به گونه اي جديد و با توجه به تعبير نوافلاطوني بيان كرد
كه اين تعبير بعدها تثليث فلوطين نام گرفت.
بر اساس آن سه مرتبه ي تكاملي وجود نام دارد كه عبارتند از: احد ، روح و نفس.
در
صورتي كه بخواهيم اين تثليث را با مراحل وجودي كلام مسيحيت مقايسه كنيم مي
توانيم مفهوم " احد " را مترادف با " پدر " در نظر بگيريم. " روح " را با
" روح القدوس " مترادف بگيريم. منظور از "نفس " هم پسر است يعني رو نوشتي
از قوانين وعظي خداوند. و حالا مي رويم سراغ ارتباط مراتب سه گانه ي
فلوطين.
احد به معناي خداوند يگانه است كه اجزاي جهان نمونه هاي
ناقصي از آن هستند و بنابر كلام مسيحي يگانه است. روح به معناي معرفت الهي
است كه بر ماهيت اشيائ تعلق مي يابد و ارتباط بين احد و محور تشكيل دهنده
ي اين جهان است. نفس همان رونوشت عالم فوقاني است كه اجزاي جهان بر محور
آن شكل مي گيرند.( و صرفا شامل انسان نيست بلكه تمام عالم آفرينش را شامل
مي شود. ) از آنجايي كه اين مراتب به هم پيوسته اند هر كدام به عبارتي
مراحل شكل گيري معرفت هستند كه از سرچشمه شروع مي شود و در ما مخلوقات
جلوه مي يابد و دست يابي به آن در گروي تكامل معنوي و عرفاني است و انسان
با رجوع به نفس خويش و تعمق در آن مي تواند اين مراتب را طي كرده و به
بالاترين درجه ي معرفتي برسد و زيربناي جهان را درك كند.
برهان وجودي:
مي
توان به جرات گفت كه اين برهان مهم ترين برهان براي اثبات وجود خداوند در
تاريخ فلسفه ي مدرسي است. به همين دليل بيان آن ضروري است. مهم ترين نكته
در مورد اين برهان اين است نمونه ي آن در هيچ فلسفه و نگرش مذهبي اي از
جمله اسلام و يهوديت ديده نمي شود و از اين جهت اختصاصي است. اما براهيني
از جمله عليت و نظم در ساير مذاهب و اديان نيز ديده مي شود.
اين
برهان توسط قديس انسلم مطرح شد و تا مدتها مورد قبول مردم و فلاسفه بود تا
جايي كه پس از ظهور كانت ضربات هولناكي به آن وارد شد. هر چند امروزه
افرادي چون پروفسور پلانتيجا با نگرش جديدي به بازسازي اين برهان پرداختند
اما ذكر آنها و بحث درباره ي آنها از حد اين مقاله فراتر است و لازم است
كه تفصيلا در جايگاه خودش بحث شود.
در اين برهان مراتب وجود كاملا
رعايت شده است. انسلم همچون فلوطين معتقد بود كه نمونه هاي ناقص در اين
جهان وجود دارند و از اين رو يك نمونه كلي كامل قابل درك است. اما او چيزي
بيشتر از فلوطين اضافه مي كند و آن اين است: دو حالت براي وجود يك شيئ
قابل درك است. يكي از حالات وجود در ذهن است و ديگري وجود در جهان عين و
خارجي. اما چيزي كه مسلم است اين است كه اين شئ ( وجود كامل كلي ) از
آنجايي كه قابل تصور است پس وجود دارد اما سوال اينجاست كه وجود اين شئي
شامل كدام حالت وجود مي شود؟ چون حتما بايد در يكي از دو قلروي زير تعريف
شود. پس استدلالمان را اينگونه انجام مي دهيم.
1- اين شئ از آنجايي كه قابل تصور است پس وجود دارد.
2-
بر اساس اصل طرد شق سوم در منطق هيچ شقي خارج از محدوده ي يك گزاره و
متناقضش تعريف نمي شود. در نتيجه يك جسم اگر وجود دارد نمي تواند نه در
ذهن باشد و نه در خارج از ذهن( عين ) بلكه بايد در يكي از قلمروها وجود
داشته باشد.
نتيجه: اين شئ يا در ذهن وجود دارد يا در خارج از ذهن ( عين )
انسلم
تلاش كرد تا اثبات كند كه اين شئ كلي و كامل نمي تواند در ذهن موجود باشد
و در نتيجه بنابر استدلال فوق بايد در عالم عين موجود باشد. مبناي استدلال
انسلم اين است كه اگر شئي كامل و نامحدود مي توانست در ذهن مطرح شود براي
ذهن قابل درك نبود. زيرا هر كميتي در ذهن قابل افزايش و كاهش است و هر
تصوري كه از اين شئ بخواهيم در ذهن ايجاد كنيم از آن كامل تر قابل تصور
است. براي مثال اگر بخواهيم اين شئي كامل را در نهايت زيبايي بدانيم باز
هم از آن زيباتر قابل تصور است پس در نتيجه ذهن نمي تواند كامل ترين را
تصور كند پس شئي با چنين مشخصاتي در ذهن قابل تصور نيست. در نتيجه بنابه
حكم منطقي اي كه گرفتيم بايد در عالم خارج از ذهن و عين وجود داشته باشد.
اين شئي را كه در عالم عين موجود است و همين طور درنهايت تكامل است خدا مي
ناميم.
نقد برهان وجودي:
به اين برهان چند نقص اساسي وارد
است. اول نقص برهان مغلطه در بكاربردن تعاريف است كه باعث گرفتن نتايج
اشتباه مي شود. اول اينكه بين تعريف يك شئ و ذات شئ تفاوت بسيار است. براي
مثال شما مي گوييد فلاني بازيگر است. اما مفهوم اين جمله شامل شخصيت آن
فرد ، سبكي كه بازي مي كند ، نقشهايي كه مي گيرد و ... نمي شود يعني ما
مفوم كاملي از آن بازيگر را نتوانستيم تداعي كنيم در نتيجه تصوري از آن
نداريم. بلكه فقط او را به عنوان يك بازيگر تعريف كرديم اما از آنجايي كه
مفهوم كاملي از آن بيان نكرديم و نمي توان از آن تصور كاملي بدست آورد
تعريف ما يك تعريف ناقصه است . وقتي كه تعريف ما از شئ به تصور كاملي از
آن بيانجامد تعريف ما يك تعريف تامه خواهد بود.
در اينجا انسلم تمايز
ميان اين تعاريف را مشخص نمي كند در نتيجه استدلالش به سفسطه مي انجامد.
بر مي گرديم به جايي كه انسلم اثبات كرد كه اين كلي كامل نمي تواند در ذهن
تصور شود. در اينجا مقصود او تصور ماهيت و ذات شئي بوده است . يعني براي
مثال در مورد زيبايي ، تصور يك موجود در نهايت زيبايي يعني يك تصور تامه
از شئ كه بر اساس نظر انسلم در ذهن ممتنع است. و از آن نتيجه مي گيرد كه
پس قطعا اين شئ در عالم خارج وجود دارد. اين در صورتي براساس استدلال
انسلم درست خواهد بود كه ثابت شود نمونه ي عيني تعريف تامه يا ذات شئ قطعا
وجود دارد و در نتيجه براساس برهان منطقي انسلم از آنجايي كه در عالم ذهني
ممتنع است پس در عالم بيرون ذهن يا همان عالم عين وجود دارد.
اما
پرسش اينجاست كه آيا انسلم وجود ذات و صادق بودن تعريف تامه ي شئ را اثبات
كرده است كه چنين نتيجه اي مي گيرد؟ بر مي گرديم به قسمت اول برهان انسلم
كه از وجود نمونه هاي ناقص در جهان وجود نمونه ي كامل و بي نقص را نتيجه
مي گيرد. او در آنجا وجود يك تعريف ناقصه از اين شئ را اثبات مي كند و نه
يك تعريف تامه را و در نتيجه نمي تواند نتيجه اي درباره ي تعريف تامه (
تصور كامل شئ ) بگيرد. اما از كجا بفهميم كه تعريف انسلم از شئ كلي كامل
يك تعريف ناقصه است؟ انسلم نتيجه گرفت كه اگر نمونه هاي ناقصي وجود داشته
باشند مي توان وجود يك شئ كامل و بي نقص را نتيجه گرفت. اما مهم اين است
كه نمي توانيم تصوري از اين شئ بدست آوريم در نتيجه تعريف ما ناقصه است و
همان طور كه گفته شد تعريف ناقصه نمي تواند به تعريف تامه دست يابد در
نتيجه هيچ دليلي بر وجود ماهيتي براي اين شئ وجود ندارد. چه در جهان عين و
چه در عالم عين.
اما چيزي كه مسلم است اين است كه انسلم توانست وجود
چنين شئي را نتيجه بگيرد. اما همان طور كه گفته شد هر وجودي يا ذهني است
يا عيني و يا هر دو و نمي تواند در هيچ كدام نباشد. اما اگر شئي براي مثال
وجود ذهني داشت در نتيجه وجود عيني دارد مانند اشكال و اجسامي كه تصور مي
كنيم ولي در عالم واقع وجود ندارد. درست است كه انسلم وجود شئ كلي كامل را
نتيجه گرفت اما نمي توانست اثبات كند كه اين وجود ، وجود عيني است. در
نتيجه نمي توانيم نتيجه بگيرم كه چنين شئي در عالم خارج نيز وجود دارد.
بلكه مي تواند فقط ذهني باشد. و ديگر اينكه اصلا وجود ماهيت براي چنين شئي
اثبات نشد كه بخواهيم آن را عيني يا ذهني بدانيم. ( به پاراگراف بالا رجوع
شود. )
اما اشكال ديگري نيز بر برهان وجودي وارد است كه توسط كانت ارائه شد و هم اكنون به تشريح آن مي پردازيم.
برهان كانت:
ايمانوئل
كانت فيلسوف آلماني قرن شانزدهم ميلادي و متفكر بزرگ فلسفه ي غرب است. عده
ي بسياري بر اين اعتقادند كه تاثير كانت بر فلسفه ي غرب به قدري زياد است
كه مي توان فلسفه ي غرب را به دو قسمت پيشا كانتي و پسا كانتي تقسيم كرد.
كانت
در حين طراحي ايدئاليسم استعلايي خود كه انقلابي در نگرش فلسفي غرب ايجاد
كرد به نقد برهان وجودي پرداخت و با رد اين برهان پايه هاي فلسفه ي مدرسي
را بسيار متزلزل كرد. هم اكنون به مرور برهان كانت مي پردازيم.
كانت
به بررسي نظر انسلم مبني بر واقعيت داشتن ( عيني بودن ) شئ كلي كامل
پرداخت. اولين نظر كانت اين بود كه اگر شئي وجود داشته باشد مسلما بايد
داراي ماهيتي باشد كه اين ماهيت حدود وجود آن را تعريف كند و چيستي آن را
نشان دهد. برهمين اساس اگر تصور كنيم كه چنين شئي در عالم خارج وجود دارد
بايد داراي ماهيتي باشد كه حدود وجود آن را تعيين كند و گر نه بدون ماهيت
وجود آن معني ندارد. در نتيجه شئ كلي كامل ما بايد داراي ماهيتي باشد. در
نتيجه اينگونه استدلال مي كنيم. شئ مورد نظر ما يا داراي ماهيت مشخصي است
يا نه. اگر نيست پس يعني اصلا چيزي نيست كه بخواهد وجود داشته باشد. و اگر
هم داراي ماهيت مشخصي است پس ماهيتش هر چه كه باشد مي توان از آن كامل تر
تصور كرد. هر چقدر زيبا باشد زيباتر از آن مي توان تصور كرد. هر چقدر بزرگ
باشد بزرگ تر از آن مي توان تصور كرد و ... . در اين صورت ديگر نمي توان
آن را شئ بي نقص و كامل دانست و اين با تعريف شئ تناقض دارد. پس مي توانيم
بگوييم در هر صورت وجود شئ نقض مي شود.
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت   توسط مدیر نشریه
|
روزهای 24 تا 26
اكتبر سال 2002
دانشگاه تورنتو شاهد برگزاری سمیناری تحت عنوان مدرنیسم از دیدگاه اسلام و مسیحیت
بود. این سمینار با همكاری فرقه منونایت از فرق مسیحیت و موسسه آموزشی و پژوهشی
امام خمینی قم برگزار شد. 8 مقاله علمی توسط استادان و دانشجویان مسلمان و مسیحی
ارایه گردید. رحیم پور ازغدی، حمید پارسانیا از ایران و جیمز رایمر و لیدیا هاردر از
كانادا از جمله سخنرانان این سمینار بودند. حسن رحیم پور ازغدی با مقالة
«مدرنیته،
آری و نه!» و حمید پارسانیا با مقالة « از عقل ابزاری تا عقل قدسی» در این همایش
حضور یافتند.
اين مقاله
مشروح سخنرانی دانشمند فرهیخته دکتر رحیم پور ازغدی مي باشد.
براي دانلود مقاله
كليك كنيد
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت   توسط مدیر نشریه
|
«تفكر چيست؟» پيش از هر چيز روشن است كه تفكر
يك «چيز» نيست، به آن معنايي كه مثلاً ميز، درخت، گربه يك چيز هستند. اين را
تقريباً همه ميدانند.بنابراين پاسخ اين پرسش از پيش و به طور منفي داده
ميشود: تفكر يك چيز نيست؛ كوزه، گل، پروانه، و چيزي از اين دست نيست. به جاي
اين شيوه طرح پرسش، كه به قول هايدگر يوناني است، و تلاش براي پاسخ گفتن به آن،
هايدگر سعي ميكند كه به جوانب خود پرسش بينديشد. او نتيجه ميگيرد كه درباره
تفكر اين گونه نپرسد؛ زيرا ما را در معرض اين خطر قرار ميدهد كه «تفكر» را يك
«چيز» بگيريم. ما بايد ياد بگيريم كه چگونه درست بپرسيم و چگونه با يك پرسش
مواجه شويم. اين كار مستلزم شنيدن و گوش سپردن به خود پرسش است.
هايدگر ميگويد ما با شكيبايي پرسش را
ميشنويم تا گشايشي حاصل شود، گشايشي كه با تفكر دربارة خود پرسش به دست
ميآيد. وظيفه ما پرسشگري است، و تفكر، پيش از هر چيز، در گرو پذيرش اين
وظيفه است. هايدگر در گفتوگو با استاد ژاپني و دوست قديمياش، تزوكا،
اعلام كرد كه نسبت به ايام جوانياش فقط اين نكته را بهتر آموخته كه چگونه
ميتوان پرسيد.
از اينرو، هايدگر به شيوهاي خاص با پرسش از
تفكر مواجه ميشود. بنابراين، ترجيح ميدهد كه چنين بپرسد: ?Was heisst
denken (يعني «چه چيزي تفكر خوانده ميشود؟)» با اين توضيح، هايدگر چه چيزي
را تفكر ميخواند؟ قبل از هر كار «لازم است بگوييم كه او چه چيزي را تفكر
نميخواند» مردم، از جمله فلاسفه و دانشمندان، غالباً تفكر را نه يك چيز،
بلكه يك فراشد و يك كنش ميدانند. از نظر آنها جايي كه تفكر هست، افكار
(انديشهها) هستند.
آنها افكار را به معناي «باورها، ايدهها،
تصاويرِ (ذهني) پيشنهادهها (نظرات)، تصورات» ميفهمند. تفكر كنشِ است؛
كنش باور آوردن، ايده داشتن، تصوير كردن، پيشنهاده (:نظر) داشتن، و تصور
كردن. كنشهايي كه نوع بشر را از همة موجودات ديگر متمايز ميكند، و مشخصة
(فصل) او به عنوان حيوان عاقل محسوب ميشوند؛ زيرا، به اين معنا، تنها
انسان است كه ميتواند تفكر كند. اين توانايي با ساير كنشهاي ديگر آدمي
نظير ادراك كردن، خواستن، كار كردن مرتبط است.
اما، هايدگر تفكر را كنش، به معنايي كه ذكر
شد، نميداند، و در آن جا كه تفكر را كنش قلمداد ميكند، فهم (تأويل) او از
تفكر به مثابة كنش با برداشت رايج متفاوت است. از نظر هايدگر، «ما هنوز به
گونهاي مصمم به حقيقت كنش نميانديشيم. ما كنش را نميشناسيم مگر به عنوان
توليد اثري (معمولي) كه واقعيتش برحسب سود آن ارزيابي ميشود».
اشارهاي به نظر هايدگر دربارة تفكر به منزلة
كنش خواهد شد. اما، فعلاً بحث دربارة اين است كه هايدگر فهم غالب دربارة
تفكر هم چون كنش را، كه در بالا ذكر شد، تفكر نميخواند.
تفكر هم چون كنشِ باور آوردن، ايده داشتن،
تصوير كردن، پيش نهاده (:نظر) داشتن، تصور كردن، به نظر هايدگر، ريشه در
عقيده به اصل نظرية بازنمايي دارد. اين اصل در انديشة متافيزيكي، كه صرفاً
به موجود ميانديشد، شكل گرفته است؛ انديشهاي كه موجود را به منزلة
ابژهاي باز نموده شده ميفهمد.
به عقيدة هايدگر، تفكر متافيزيكي از زمان
افلاطون و ارسطو آغاز شد. هايدگر متقدم تفاوت زيادي ميان اولين متفكران
يوناني با افلاطون و ارسطو نميديد و تأكيدي بر امتياز آنها از افلاطون و
ارسطو نداشت. اما، در دورة متأخر، متوجه فاصلة زياد ميان انديشة آنها با
افلاطون و ارسطو شد و در نظرش آثار اولين متفكران يوناني ارجي عظيم يافتند.
هايدگر متأخر، تفكر افلاطون و ارسطو را گرفتار متافيزيك معرفي كرد و
مهمترين گواه آن را فهم و برداشت نادرست آنها از Physis اعلام كرد. اين
فهم Physis در برداشت از ساير مفاهيم مؤثر بود و نظريات تازهاي را موجب
شد.
تا جايي كه، به قول هايدگر، تاريخ متافيزيك
را رقم زد. به تأويل هايدگر، Physis در يوناني صريحاً معناي «هستي» ميداد
و ريشة آن Phyein به معناي «پديد آمدن » و «رشد يافتن» بود. اين واژه در
زبان هراكليتوس، پارمنيدس و آناكسيماندروس بسيار به كار رفته است. از نظر
اولين متفكران يوناني Physis دربردارندة تمامي موجودات بود؛ امري كه بر
پاية خودش ظاهر ميشود، خود آشكار و برگشوده است.
آنها با اين واژه امري فراتر از موجودات و
طبيعت را مراد ميكردند. Physis تجربة اصيل يونانيان را نشان ميداد كه آن
را صرفاً از طريق فراشدهاي طبيعي كشف نكرده بودند. درست برعكس، آنها در
پرتو آن تجربة اصيل به موجودات مينگريستند و ميانديشيدند. تمام معاني،
مفاهيم و نظريههايشان را در پرتو هستي ميديدند.
از جمله برداشتي كه از «تفكر» داشتند در
ساحت هستي شكل گرفت. از نظر آنها، ميان هستي و تفكر ارتباط نزديكي وجود
داشت. چون به يكي از آنها ميانديشيدند با ديگري روبرو ميشدند؛ مثلاً
پارمنيدس در شعر فلسفياش گفته بود كه تفكر (noein) و هستي (einai) يكي
هستند (to auto)، و مقصود او اين بود كه چون ميانديشيم از هستي باخبر
ميشويم. آنها تفكر را به عقل (ratio) و متفكر را به حيوان عاقل تنزل
نميدادند.
Logos واژهاي بود كه به هستي، تفكر و زبان
اشاره داشت. تقرب اولين متفكران يوناني به هستي آنها را از برداشتهاي
نادرستي كه در طول تاريخ متافيزيك در مورد مفهوم تفكر به وجود آمده است،
نگه داشت. آنها به اشتباهاتي كه فلاسفة متافيزيسين در فهم حقيقت تفكر مرتكب
شدند، دچار نيامدند.اما از افلاطون و ارسطو به بعد، برداشت اولين متفكران
يوناني از تفكر (logos) در پرتو انحرافي كه از معناي واژة Physis صورت
گرفت، تحريف شد. هايدگر نشان ميدهد كه در گذر از دنياي يوناني به جهان
رومي و لاتين اين لفظ به Physica تبديل شد كه ديگر معناي هستي نداشت، بلكه
«شناخت طبيعت» دانسته ميشد. خود طبيعت هم با لفظ natura مورد اشاره قرار
ميگرفت.
افلاطون با طرح نظرية ايده به ظهور نظرية بازنمايي تفكر ياري رساند.
افلاطون ايده را Physis انگاشت. همين قائل شدن به اين هماني ايده و هستي
سبب شد كه به بازنمايي هستي در موجود يا در ذهن بينديشد. در نتيجة آن logos
نيز تبديل شد به گزارههايي دربارة موجودات، انسان هم تبديل شد به حيواني
كه داراي عقل است. اين سرآغاز نگرشي است كه به اصل نظرية بازنمايي منجر
شده است.
در دوران مدرن، بر پاية همين درك قديمي متافيزيكي از aletheia, physis و
logos ، مفاهيم سوژه و ابژه، با فلسفة دكارت، سر برآوردند. تفكري كه صرفاً
به موجود ميانديشيد يعني تفكر متافيزكي اينك موجود را هم چون ابژهاي
ميفهمد كه در سوژه بازنمايي ميشود. سوژه همان حيوان عاقل است كه ابژه را
بازنمايي ميكند. يونانيان به انسان به عنوان سوژه به معناي مدرن آن،
نينديشيده بودند. در روزگار مدرن سوژه محور اصلي دانسته شد و به جاي انسان
عاقل به كار رفت. «ميشناسم» دكارت ظهور سوبژكتيويسم بود. سوژه موجودي است
مستقل و خود بنياد كه بدون اصالت دادن به عقل (ratio) شكل نميگرفت.
سوژة شناسنده تبديل به ملاك فهم دقيق
ابژهها شد. «ميشناسم» صرفاً نميگويد كه من ميشناسم پس هستم، بلكه
ميگويد كه من آن بازنمودي هستم كه بازنمايي كامل و اصلي و نهايي محسوب
ميشوم. در اين جا، ابژهها همچنان بازنمايي ميشوند، به صورت شناخته شده
يا بازنمود مطرح ميگردندو جنبههاي مفهومي و شناختي مييابند.
تفكر بازنمودي وجهي از سوبژكتيويسم است.
تفكر بازنمودي انديشه را صرفاً حضور موجودات عيني (ابژهها) در ذهن
ميداند. آن حكم ميدهد كه هنگامي كه دربارة چيزي ميانديشيم، يا چيزي را
احساس ميكنيم، آنچه در آغاز و به نحوي بيواسطه ميانديشيم، يا احساس
ميكنيم، يك بازنمود است. ما نه خود درخت، بلكه چيزي را ميبينيم كه آن
درخت را مينماياند. اين كه تفكر را صرفاً بازنمايي ابژهها بدانيم نتيجة
اين است كه ما خود را فقط سوژهاي دانا و شناسا ميدانيم.
پس از دكارت، وظيفة فلاسفه چنين دانسته شد تا حكمهاي او را بهتر ثابت
كنند. لايبنيتس به سوي سوژة دكارتي حركت كرد. كانت نيز سوژه را به نحوي
پذيرفت، گرچه گامي به پيش برداشت و اعلام كرد كه اين كه «من» موجودي هستم
كه چون ميشناسد «من» است، لزوماً نتيجهاي قابل قبول نيست و نميشود از
«ميشناسم» به اين كه من يك شخص، يك حقيقت جاوداني هستم، رسيد. اما، از نظر
هايدگر، حتي كانت با اين اشكال متوجه هستي شناسنده نشده بود. كانت نيز من
را يك Subjekt ميدانست؛ چرا كانت كه ذهن را از ديدگاه منطقي منزوي و جدا
از جهان نميداشت، در برابر اين استدلال دكارتي كه سوژة دانا و شناسا در
برابر ابژه قرار ميگيرد، سپر انداخت.
هايدگر توضيح ميدهد كه امروزه تقريباً همه، فراشد تفكر را به منزلة
بازنمايي (Vorstellung, vorstellen) يعني به عنوان ايجاد ايدهها ميفهمند:
«كسي در ميان ما هست كه نداند ايجاد يك ايده چيست؟ زماني كه ايدة چيزي را
ميسازيم مثلاً ايدة يك متن را اگر فيلولوگ باشيم، يك اثر هنري را چنانچه
مورخ هنري باشيم،يا فراشدي از سوختن را اگر شيميدان باشيم – داراي ايدهاي
باز نمودي از آن ابژهها هستيم. ما آن ايدهها را كجا داريم؟ آنها را در سر
خود داريم. آنها را در آگاهي خود داريم. آنها را در روح خود داريم. ايدهها
را درون خودمان داريم، ايدههايي كه ايدههاي ابژهها هستند.»
بنابراين، تفكر فراشدي است كه به وسيلة آن ما صورتي را تشكيل ميدهيم كه
جنبهاي از واقعيتي را كه ما درك كردهايم، در مييابد، و حفظ ميكند.
تفكر، بنابر اين ديدگاه، توانايي تثبيت و نگه داشتن آن چيزي است كه قرار
است از طريق مفاهيم انديشيده شود. بر اين اساس يادآوري نيز در چهارچوب تفكر
بازنمودي تأويل ميشود؛ زيرا همان طور كه ميتوانيم ايدههايي را ايجاد
كنيم (يعني بينديشيم)، قادريم كه آنها را احضار كنيم، آنها را مقايسه كنيم،
ايدهها را تصور كنيم.
به اين ترتيب، خاطره به عنوان نيروي
بازخواني ايدهها و به عنوان توانايي بشري براي به ياد آوردن و حفظ كردن
صرفاً عبارت ميشود از توانايي براي دريافتن ابژه انديشهاي كه در جريان
زمان پراكنده شده است.« به ياد سپاري» تبديل ميشود به نگهداشتن ابژههاي
تفكر در برابر جريان زمان. آن چه كه ديگر ادراك نميشود ميتواند بازشناخته
و بازانديشيده شود.
خلاصه، تفكر به معناي ايجاد و تشكيل
ايدههايي است كه آن چه را كه انديشيده ميشود، حاضر ميكند. فراشد
سوبژكتيو و دروني ابژه تفكر را باز ـ نمايي ميكند. حال كه چنين است
طبيعتاً اين نكته از اهميت زيادي برخوردار است كه ما ايدهها را به طور
صحيحي بسازيم، به طوري كه ايده مطابق با ابژه باشد.
به نظر هايدگر، تفكر بازنمود يا بازنمايي نيست. چنين تصوري از تفكر ما را
به همان تصور متافيزيكي ايدة افلاطوني باز ميگرداند. بحث از تفكر در
چهارچوب متافيزيك تا حد سرو كار يافتن با سوژه تنزل مييابد. هايدگر قبول
نداشت كه در سر متفكر تصورات و ايدههايي وجود دارند كه مانند ابزاري هستند
كه ما از وراي آنها و از طريق آنها به جهان چيزها و امور واقع (ابژهها)
ميانديشيم. تفكر، تصور يا مجموعهاي از تصوراتي نيست كه بيانگر چيزي باشد.
متفكر سوژهاي نيست كه ميكوشد تا ابژه را بشناسد، و بر آن مسلط شود.
متفكر را نبايد سوژه به معناي ذهن دانا،
آگاه و شناسا دانست كه سرچشمة خودبسنده تمام معاني است. اشتباه است كه
متفكر را همانند سوژه دكارتي يا سوژه استعلايي هوسرل، فرض كنيم. اگر
بخواهيم چنين برداشتي داشته باشيم مهم ترين ويژگي انقلابي كار هايدگر را كه
ضديت با مفهوم سوژه دكارتي است، ناديده خواهيم گرفت.
«متفكر» صرفاً واژهاي نيست كه چيزي تكراري
را جايگزين سوبژكتيويسم دكارتي، كانتي، و هوسرلي كند. متفكر به نحو اصيل به
هستي ميانديشد. مخالفت هايدگر با مفهوم سوژه دكارتي يكي از مهم ترين
دستاوردهاي كار فكري اوست. خطاي دكارت وقتي از «ميانديشم پس هستم» حرف
ميزد تاكيد بر شناختن يعني cogito بود، و «من» را كه موجودي انديشنده به
هستي هستم، مطرح نميكرد. در مقابل نگرش دكارتي، بايد نشان داد كه متفكر
سوژه نيست. تفكر مجموعه تصوراتي در ذهن متفكر نيستند كه مطابق يا غيرمطابق
با واقع باشند.
هايدگر با استفاده از سوبژكتيويته، ادعاي بزرگ متافيزيك را كنار گذاشت.
تفكر متافيزيكي تفكري است كه به هستي نميپردازد، ميان هستي و موجودات
تفاوتي قائل نميشود، و فقط متوجه موجودات و چيستي آنهاست. اصل نظرية
بازنمايي و بيانگري تفكر در زبان متافيزيكي شكل گرفته است. زبان و بيان
رايج كه متافيزيكي است مانع تفكر حقيقي است.
هايدگر از امكاني هستيشناسانه استفاده كرد
تا بتواند حقيقت تفكر را به منزلة گفتوگو و همآوايي ميان متفكر و موضوع
تفكر يعني هستي نمايان كند. تفكر، انديشيدن در حالتي اصيل و غيربازنمودي
است. تفكر نوعي انفتاح و رسيدن به فضايي گشوده است. متفكر از سوبژكتيويته
فراتر ميرود كه ميتواند به هستي بينديشد. بنابراين، بحث هايدگر از تفكر
را نبايد تا حد «ذهنگرايي» يا «معرفت شناسي» تنزل داد.
تفكر صرفاً محصول يا دستاورد سوژه نيست؛
زيرا هستي منوط و وابسته به متفكر نيست. حتي «اين واقعيت كه پس از افلاطون
امر واقعي خود را در نور ايده نشان داد، واقعيتي نيست كه افلاطون به آن شكل
داده باشد، متفكر فقط به آن چيزي پاسخ ميدهد كه خود را به او نشان
ميدهد.»
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت   توسط مدیر نشریه
|
لا اِکراهَ فِیالدّینِ قَد تَبَیَّنَ الرُّشدُ
مِنَ الغَیِّ . . . (بقره/ 256) در کار دین اکراه روا نیست؛ چرا که راه از
بیراهه به روشنی آشکار شده است . . .
برای تعریف آزادی در یک نوشتة کوتاه، لزومی به
نقل آرای اندیشمندان نیست؛ بنابراین، به اجمال میتوان گفت آزادی یعنی نبودن
موانع بیرونی و درونی برای اندیشیدن و بیان اندیشه نظر سنجیده و منطقی و بررسی
شده. در بعضی کتابها، بحث آزادی اغلب به دنبال مطالب مربوط به دمکراسی و تعلیم
و تربیت مطرح شده است. مثلاً جرج نلر در کتاب مبانی تربیتی خود میگوید:
«دمکراسی، آزادی فردی را حفظ میکند و رشد میدهد . . .» (نلر، 45:1971)؛
بروباخر در کتاب فلسفههای نو در تعلیم و تربیت، از دمکراسی به عنوان آزادی
یاد میکند و آزادی معلمان را یادآور میشود: معلمان باید از تأثیر عواملی
که مانع بیان حقایق آنطور که میبینند میشود، آزاد باشند. البته باید در
رشتة خود کاملاً
ماهر و با صلاحیت باشند که بتوانند حقیقت را
بررسی نمایند. (بروباخر: 60:1969)
اما آزادی در تربیت، ریشة ژرف و گستردة همة
آزادیهای اجتماعی و سیاسی است. کسی که تربیتی آزادانه نداشته، بینش و
نگرشی مستدل وعقلانی نیافته، از خودخواهی و هواهای نفسانی نرسته و آزادگی را
درک نکرده است، چگونه
میتوانددر ایجاد جامعهای آزاد و آگاه و
قانونگرا و خالی از تعصبهای نابخردانة گوناگون شرکت داشته باشد؟
افراد باید بتوانند با آزادی و آگاهی، هدف اعلای
زندگی، هدفهای میانی و رفتارهای قابل مشاهدده را از راه خردورزی برگزینند. در
نظام تربیتی اسلام، عقل و بلوغ شرط تکلیف هستند و این عقل و بلوغ در پایان دورة
کودکی و بیداری گرایشهای دینی، با پرسشهای اساسی و وجودی مانند «من کیستم؟»،
«از کجا آمدهام؟» «به کجا میروم؟»، به توانایی شناخت و درک و فهم رمز و راز
هستی، پیچیدگی موجودات، علم و نظم به کار رفته در خلقت آنها و بالاخره آفریدگار
میرسد. تربیت اسلامی با بیان رشد و غی، آزادانه و بدون اکراه، آدمی را به بیشن
و منش شایستهای توجه میدهد که حیات طیبة او را در دنیا و آخرت تضمین میکند.
علامه طباطبایی مینویسد:
رشد یعنی یافتن راه کار و جادة مستقیم؛ و غی،
مقابل آن است. بنابراین، رشد و غی اعم از هدی و ضلال است، زیرا هدی ـ چنانکه
گفتهاند ـ عبارت است از یافتن راهی که به منزل میرسد و ضلال عبارت است از
نیافتن آن؛ و ظاهراً یافتن جادة مستقیم، از مصادیق همان مبنای اول یعنی یافتن
راه کار است، زیرا یافتن راه کار نسبت به راهپیما این است که جادة مستقیم را
پیش گیرد و از آن دور شود. (طباطبایی، 1364: ج2، ص 482)
چرا تربیت دینی اجباربردار نیست؟
وَقالَتِ الاَعرابُ آمَنّا قُل لَم تُؤمِنُوا وَ
لکِن قُولُو اَسلَمنا وَ لَمّا یَدخُلِ الایمانُ فی قُلُوبِکُم . . . (حجرات/
14)
اعراب گفتند: ایمان آوردهایم. بگو: هنوز ایمان
(حقیقی) نیاوردهاید؛ ولی بگویید اسلام آوردهایم، چرا که هنوز ایمان به
دلهایتان راه نیافته است . . .
یعنی ایمان امری قلبی است؛ و چون امری قلبی است،
اکراه و اجبار در آن راه ندارد.
در روانشناسی اجتماعی، در مورد سه اصطلاح پژوهش
شده است: 1. متابعت، 2. همانندسازی، 3. درونیکردن. گفتهاند متابعت به منظور
کسب پاداش یا اجتناب از تنبیه است؛ همانندسازی مبتنی بر آرزوی شخصی برای
همانندشدن با شخصیتی صاحبنفوذ است؛ و درونیکردن، ناشی از اعتقاد خاصی مبتنی
بر این تمایل است که میخواهیم رفتار و افکارمان درست و صحیح باشد (ارونسون،
1367: 24ـ23). ایمان، درونیسازی نظام تربیتی الهی است؛ نظامی که دو رکن اساسی
دارد: ایمان به خدا و عمل صالح. و این ایمان جز با آزادی در انتخاب حاصل
نمیشود. شاید علت ایمان و عمل درست و نیکوی عدهای از مردان و زنانی که پس از
شهریور بیست، بهویژه بعد از کودتای امریکایی ضدملی وارد دانشگاهها شدند، این
باشد که علیرغم جو مارکسیسمزده دانشگاهها، با مطالعه آثار بزرگان آن روزگار
و دیدن اعمال صادقانه آنها دست به انتخاب زدند و با اندیشه و تفکر و آزادی،
اسلام را برگزیدند و آن را درونی کردند.
اما آگاهی چیست؟
قرآن به پیامبر(ص) میفرماید:
قُل هذِهِ سَبیلی اَدعُوا اِلَیاللهِ عَلی
بَصیرَة اَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنی . . . (یوسف/ 108)
بگو این راه و رسم من است که من و هر کسی را که
پیرو من باشد، با آگاهی به سوی خدا میخوانم.
بصیرت را بینایی دل، معرفت و درک، و حجت و دلیل
معنی کردهاند (قرشی، 1352: ج1، ص 195) پس راهی که پیامبر(ص) و ائمه (ع) و
پیروان راستین آنان، بر آن، مردم را به خدا دعوت میکنند، راه آگاهی و تعقل و
تفکر و دلیل است. قرآنشناس بزرگ قرن پانزدهم هجری علامه طباطبایی مینویسد:
شما اگر کتاب الهی را تفحص کامل نموده و در آیاتش
دقت فرمایید، خواهید دید شاید بیش از سیصد آیه هست که مردم را به تفکر و تذکر و
تعقل دعوت نموده و یا به پیامبر ـ صلیالله علیه و آله ـ استدلالی را برای
اثبات حقی و یا از بینبردن باطلی میآموزد . . . خداوند در قرآن خود و حتی در
یک آیه نیز بندگان خود را امر نفرموده که نفهمیده به قرآن و یا به هر چیزی که
از جانب او است، ایمان آورند و یا راهی را کورکورانه بپیمایند، حتی قوانین و
احکامی که برای بندگان خود وضع کرده و عقل بشری به تفصیل ملاکهای آنها را درک
نمیکند به خبرهایی که در مجرای احتیاجات قرار دارد، علت آورده (المیزان، ج 5،
ص 394) از جمله آیاتی که امام هفتم حضرت موسیبنجعفر ـ علیهالسلام ـ آن را
بشارت به اهل عقل و فهم دانستهاند این آیه است: (مطهری، 1371: 37):
فَبَشِّر عِبادیِ الَّذینَ یَستَمِعُونَ القَولَ
فَیَتَّبِعُونَ اَحسَنَهُ اُولئِکَ الَّّذینَ هَدیهُمُ اللهُ و اُولئِکَ هُم
اُولُوالاَلباب. (زمر/ 18 ـ 17)
بندگانم را بشات ده! همان کسانی را که سخن را
استماع میکنند و آنگاه از بهترین آن پیروی میکنند. ایناناند که خداوند
هدایتشان کرده است و ایناناند که خردمنداناند.
استاد مطهری در توضیح این آیه مینویسد:
بندگان خدا پس از استماع سخن چه میکنند؟ آیا هر
چه را شنیدند، باور میکنند و همان را به کار میبندند، یا همه را یکجا رد
میکنند؟ نه، هیچکدام؛ سخن را نقادی میکنند، سبک ـ سنگین میکنند، ارزیابی
مینمایند، آن را که بهتر است، انتخاب میکنند و به آن عمل مینمایند. اینها
کسانی هستند که خدا هدایتشان کرده (پس هدایت الهی یعنی استفاده از عقل). در آخر
آیه میفرماید: به راستی اینان صاحبان عقلِ ژرفاندیش هستند، مغز و اساس مطالب
را پس از نقادی به دست میآورند، اما برای عمل نه فقط برای آگاهی و اطلاع.
(همان، ص 38)
نقد کتاب و مطالب در تمدن ایرانی ـ اسلامی
بیسابقه نیست. متفکران مسلمانی بودند که برای اولینبار منطق یونانی را نقد
کردند: شیخ اشراق و ابنتیمیه، به صورتی منظم و مدوّن به این کار مبادرت کردند؛
و ابوبکر رازی، نخستین نقدکنندة شکل اول قیاس ارسطویی است.
ابن حزم در کتاب التقریب فی حدودالمنطق و
ابنتیمیه در کتاب نقض المنطق، بر ادراکات حسی و استقرا به عنوان منبع علم و
معرفت تأکید کردهاند (لاهوری، 149:1346)
فقیهان برجسته هم همواره آرای پیشینیان را نقد
کرده و در این زمینه دست به ابتکار زدهاند. به عنوان نمونه میتوان از شیخ
مفاید یاد کرد که با قدرت در برابر اندیشة حدیثگرایی ایستاد و با کسانی که
قیاس را ملاک استنباط احکام قرار داده بودند، مقابله کرد و از استاد خود، ابن
جنید، با احترام ولی به شدّت انتقاد کرد و کتابهایی در رد تألیفات وی نگاشت
(گرجی، 140:1375).
قبل از انقلاب اسلامی هم در مجلاتی چون سخن،
یغما، کتاب هفته و . . .مجله وزین راهنمای کتاب به کوشش استاد ایرج افشار، نقد
کتاب به صورت یک کار دانشگاهی پیگیری میشده است. نقد کتاب و مقاله در سراسر
دنیای علم، بیانگر زندهبودن و پویایی و خلاقیت عالمان و اندیشمندان است. جامعة
علمی ما باید در زمینة نقد تلاشی روزافزون کند.
خوشبختانه در پژوهشگاه علومانسانی و مطالعات
فرهنگی ده سال است که با ایجاد دوازده گروه علمی در رشتههای علومانسانی، به
این کار ارزشمند مبادرت میشود. اعضای گروه علوم تربیتی هم موفق شدهاند در
کنار چند مقاله، تعدادی از نقدها را نیز در اختیار خوانندگان ارجمند قرار دهند.
امیداوریم که استادان محترم علوم تربیتی بیش از این دست همکاری ما را در بررسی
و نقد کتابها بفشارند. پژوهشگاه نقد کتابهای استادان ارجمند را با کمال
احترام به خود آنها خواهد داد و تقاض خواهد کرد که به نکات اشاره شده در آنها
به هنگام تجدید چاپ کتاب توجه کنند.
برای پیشرفت علم، همه باید پذیرای نقد عالمانه،
اخلاقی و به دور از رنجش نوشتههای خویش باشیم.
از همه استادان محترمی که در فراهمآوردن این
فصلنامه، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی را یاری کردهاند، سپاسگزارم و
توفیق همکان را از خدای علیم و حکیم خواهانیم.
کتابنامه
ارونسون، الیور. 1367. روانشناسی اجتماعی. ترجمة
حسین شکرکن. تهران: انتشارات رشد. طباطبایی، سیدمحمدحسین. 1364. المیزان.
تهران: چاپ بنیاد فکری و علمی علامه طباطبایی. گرجی، ابوالقاسم. 1375. تاریخ
فقه و فقها. تهران: انتشارات سمت.
لاهوری، اقبال. 1346. احیای فکر دینی در اسلام.
ترجمه احمد آرام. تهران: نشریه موسسه فرهنگی منطقهای.
مطهری، مرتضی. 1371. تعلیم و تربیت در اسلام.
تهران: انتشارات صدرا.
Biuvacher, Jhon s. 1969. Modern philosophies of
Education. New Delhi: McGraw-Hill Publishing Company, Itd.
Kneller, George F. 1961. Foundation of
Education, NewYork, London: Jobn Wiley& Sons, Inc.
عضو شورای علمی ـ مشورتی دبیرخانه هیات حمایت از
کرسیهای نظریهپردازی، نقد و مناظره
منبع: نامة علومانسانی/ دو فصلنامة شورای
بررسی متون و کتب علومانسانی
شماره 12، تابستان و پائیز 84/ ویژه علوم
تربیتی
http://www.korsi.ir/Statics/Article_Akarami.htm
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت   توسط مدیر نشریه
|
اگر جهانیشدن دنبال مبنع و مرجعی باشد كه همه را
به هم پيوند بزند، چيزی جز «خالق هستی» كه منشأ موجوديت همه موجودات است، پيدا
نمیكند.دكتر سعيدرضا عاملی، استاديار دانشگاه تهران، در گفتگو با خبرگزاری قرآنی
ايران(ايكنا) ضمن بيان مطلب فوق به تشريح رابطه ی دين و فضای مجازی و جهانی شدن دين
از طريق فضای مجازی پرداخت. دين؛ عامل حل تضادهای محلی و بينالمللی وی در پاسخ به
اين پرسش كه جايگاه دين را در فضای مجازی چگونه میبينيد، گفت: پاسخ به اين سؤال
نيازمند بحث كلیتری است بايد ديد دين در فضای مجازی از چه ساختار و كيفيتی
برخوردار است و چه نسبتی با جهان واقعی برقرار می كند اما سوال پيشينی آن اين است
كه آيا دين در تعارض با امر جهانی هست يا نه؟
هيچ چيز قدرتمندتر از دين از ويژهگی جهانی
برخوردار نيست. امروز حتی در صحنه سياسی جهان، دين بعنوان مهمترين متغير حل
تضادهای بينالمللی مطرح میشود. آلبرايت وزير خارجه كلينتون در كتابی كه در
ماه می 2006 تحت عنوان «تعالی و تقدس» به چاپ رساند براين مبنا تاكيد میكند
كه: دين منشاء پيوند همه انسانها با يكديگر است و در واقع عامل اصلی حل
تضادهای محلی و بينالمللی است.
بزرگترين مرجع «جهانی شدن» خداست
وی ادامه داد: اديان با همه ظرفيتها و
تفاوتهايی كه با هم دارند در اين امر كه ما «مخلوق خدا هستيم» يكی هستند. خدا
بزرگترين مرجع «جهانی شدن» است چرا كه از نظر خداوند هيچ تبعيض و تفكيكی در
جهان نيست و در نگاه الهی جغرافيا وجود ندارد همه انسان ها مورد خطاب هستند.
همه هستی مورد توجه خداست و به نوعی همه موجودات
موضوع امر الهی هستند. حال كه اين هستهی جهانی در امر دينی وجود دارد، میتوان
اميدوار بود كه محدوديتهای قومی، جغرافيايی و فرهنگی ِ جهان واقعی در جهان
مجازی تكرار نشود و شاهد جهان بزرگتر و جهان كمتبعيضتری باشيم.
انسان؛ موضوع امر مجازی
رييس موسسه مطالعات اروپا و آمريكای شمالی تصريح
كرد: وقتی امر دينی در فضای مجازی قرار میگيرد موجوديتی است كه در معرض همگان
قرار میگيرد. البته بين امر مجازی و واقعی يك رابطه منطقی وجود دارد و جدا از
يكديگر نيستند. موضوع امر مجازی «انسان» است و «انسان» متعلق به جهان واقعی
است و امروز متعلق به جهان مجازی نيز است. ولی قابليتهای امر مجازی و واقعی
تفاوتهای اساسی دارند.
دكتر عاملی ضمن اشاره به اين موضوع كه فضای مجازی
بهدنبال اين است كه "هستی ِ واقعی" را در "هستی ِ مجازی" بازتوليد كند، گفت:
امر دينی در فضای مجازی به دنبال اين است كه اخلاق، اعتقادات، شعائر دينی با
جنس و سنخ ديگری در اين فضا بازتوليد كند. در فضای مجازی خصيصهی دسترسی آسان 7
در 24 ( 7 روز هفته و 24 ساعت شبانهروز ) وجود دارد.
در حالی كه آدم ها و حتی مكانها مثل مسجد و ...
در ساعت خاصی تعطيل میشوند، «هستی ِ مجازی» وقتی مرجع (انسان) هم خاموش شود
باز بيدار است. اين به معنای توسعه انسان و ظرفيتهای جهان واقعی در جهان مجازی
است.
بازتعريف در «قابليتهای فضای مجازی»
اين مدرس دانشگاه در زمينه استفاده از
ویژگیهای فضای مجازی گفت: از ديگر خصوصيات فضای مجازی اين است كه دينی كه در
دنيای واقعی از خاصيت آنالوگ برخوردار است، ديجيتال میشود و انعطاف ِ بینهايت
میيابد. مسجد ظرفيت محدود دارد اما در فضای مجازی اين محدوديت از بين میرود.
تغيير در اين فضا خيلی سريع اتفاق میافتد، راحت
میتوان تقسيم، تركيب و تكثير در مفاهيم ايجاد كرد. بحث دين نيازمند بازتعريف
در «قابليتهای فضای مجازی» و «قابليتهای دين در فضای واقعی» است و اگر
بخواهيم با «منطق جهان واقعی» با آن مواجه شويم اشتباه است. در واقع مثل اين
است كه با منطق آنالوگ فضای دجيتال ساختهشود.
عاملی تأكيد كرد: وقتی مطلبی در اين فضا انتشار
میيابد حساسيتها بايد خيلی بيشتر باشد چرا كه همه جهان در معرض آن قرار
میگيرند و هنوز افراد اين حساسيتها درك نكردهاند و «محلهای و مسجدی» به
قابليتهای دين در فضای مجازی نگاه میكنند. بايد توجه داشت كه «بار ِحرف» در
فضای مجازی به دليل ويژه گی جهانی بودن آن بار سنگينی است.
فضای مجازی دينی، فضای متنیاست
استاديار گروه ارتباطات دانشگاه تهران اظهار كرد:
در صنعت فيلم هر برش بين متنی، آدمی را به دنيايی ديگری میبرد. در متن ديجيتال
نيز اين برشها (هايپرلينك) مطرح است كه خيلی قویتر و راحت تر اتفاق می افتد.
فضای دينی مجازی ما يك فضای متنی است و هنوز از ويژگیهايی صوتی و تصويری اين
فضا استفاده نمیشود و از طرفی فضاهای همزمان «بين ِ متنی» كه میتوان تاريخ
را نه خطی بلكه بهصورت موازی به نمايش بگذارد، بهره گرفته نمیشود.
به طور مثال «شهرتاريخی» در فضای مجازی امكان
پذير شدهاست وقتی از سيره پيامبر حرف میزنيم میتوان كاملاً تاريخی و نمايشی
و در عين حال زمانهای گسسته و در عين حال به هم چسبيده را بازنمايی كرد.
واقعيت مجازی
فضای مجازی ما هنوز با واقعی شدن (virtual
Reality) فاصله دارد «واقعيت مجازی» آمده است تا همه "واقعيت" را به صورت مجازی
خلق كند. زمانی واقعيت مجازیای خلق میشود كه ابعاد حس، لمس، رنگ، طعم و حتی
عطر و فضای حسی واقعيت به مجاز منتقل شود. هدف آن اين است كه با قابليت ديجيتال
و استفاده صنعت واقعی مجازی مرز واقعيت و مجاز را بردارد. امر دينی را میتوان
در اين فضا ايجاد كرد كه استفادههای فراگيرتری داشتهباشد.
وی گفت: حوزه و بخش دينی ايران نسبت به سازمان
های ديگر از جمله دانشگاه در توليد نرم افزاری و ديجيتالی كردن متون دينی خيلی
جلو بودهاست. «كتابخانه الكترونيكی» در بحث دينی در ايران خيلی قوی است اما
وقتی با قابليت های فضای مجازی مقايسه كنيم میبينيم خيلی كارها بايد صورت گيرد
و از خيلی قابليتها بايد استفاده شود.
فضای مجازی، استغراق همه مخاطبان
عضو هيئت علمی گروه ارتباطات دانشگاه تهران با
اشاره به مفهوم «يا ايها الناس» گفت: . فضای مجازی، «ال» الناس است كه استغراق
همه مخاطبان را در بر دارد. همهی مردم را غرق در خود كرده است. با نگاه به
فناوری مجازی، درمیيابيم اساساً جهان مجازی امده است تا همهی جهان واقعی را
در خود غرق كند و امكان تحقق آن را نيز بهوجود آورده است
وی در ادامه افزود: البته محدوديتهايی هم وجود
دارد از جمله مهمترين آنها محدوديتهای زبانی مثل زبان فارسی؛ كه پوشش جمعيتی
خاص دارد. بحث تنها در زبان گفتاری نيست بلكه «فرهنگ زبانی» را كه در پی
استفاده از زبانهای ديگر است نيز بايد در نظر گرفت.
فضای مجازی دين را به همه جهان منتقل كرده و همه
جهان را در درون امر دينی آورده است
اين مدرس دانشگاه با اشاره به فعاليتهايی كه در
عرصه مجازی صورت میگيرد، گفت: زمانی كه «مخاطب» «جهانی» است بايد از «زبان
جهانی» استفاده كرد. در فضای مجازی دو روند خاصگرايی و عامگرايی وجود دارد،
رابطه اينها همچون حلقههای كروی است. خاص گرايی به اين معنا است كه مباحث دينی
بايد با فرهنگ ايرانی و زبان فارسی رشد كند و در جهت توسعه «فرهنگ دينی ايرانی»
فعاليت كرد كه اين يك نوع خاصگرايی جهانی است. اما از عرصه جهانی نيز نبايد
غافل شد.
وی ادامه داد: فضای مجازی دو خصلت را طلب می كند
يكی «كار حرفهای» است كه مستلزم فعاليت گسترده است. فضای ارائه آسان مطلب در
قالب ايميل و وبلاگ و يا ژورناليسم آنلاين، میتواند مغالطه غيرحرفهای بودن
اين فضا را ايجاد كند. كار «حرفهای» دقت زياد میخواهد و نيازمند دانش چند
رشته است.
با توجه به اين كه متن بايد مصور شود، امكانات
صوتی قرار داده شود و از ديگر ويژگیهای فضای مجازی استفاده شود و لينكها و
بخشهای مختلف بيايد؛ بايد با دقت كار ماندگار توليد كرد. آنچه باعث پيشرفت
میشود اين است كه فضای مجازی را به صورت يك فضای كاملاً «تخصصی و حرفهای»
نگاه كرد و صورت مسئله به قدری ساده نشود كه همه كارها را يك فرد انجام دهد.
حساسيت های كار دينی در فضای مجازی
دكتر عاملی معتقد است: در برخی مواقع، امور هر
اندازه سنتیتر بماند موفقتر است و بايد جايی برای خستگیهای فرد از صنعت كنار
گذاشت. شبستان انس با شنيدن روايتی ساده و بی پيرايه از امام صادق(ع) مورد
احتياج روحی است كه با مدرن شدن مفاهيم دينی دچار خستهگی شدهاست. میتوان از
صنعت رسانههای برای بازنمايی عرضه دينی استفاده كرد ولی معانی را بايد
بیپيرايه نگاه داشت. با نگاهی ديگر می توان گفت: اگر پست مدرنيته به وجود آمده
به خاطر خستگی از مدرنيته است. پسا مدرنيسم، حكايت خستگی روند تاريخی و زير
سوال بردن گذشته است.
اين استاد دانشگاه گفت: «خواب ناآرام»ی كه
استورات هال و «آرامش»ی كه دين میگويد «الا به ذكر الله تطمئن القلوب»؛
انعكاسی است از بودنها و نبودنهای ما. «مدرن كردن پيام دينی» مشكل ايجاد
میكند بايد مراقب بود ذات دين و امر دينی گم نشود.
حضور منفعل در مقابل حضوری فعال
وی با اشاره به اين نكته كه گم شدن دينی محصول
«نگاه پاسخگفت به سئوالات و شبهات زمانه» است، گفت: ما در مقابل همه شبهات؛
میخواهيم پاسخگو باشيم .
جواب دادن يك عمل غيرفعال(passive) است. بيان يك
امر ذهنی نه در قالب دفاع بلكه در قالب «بيان» حضوری فعال(active) است. در عرصه
دينی مدام در حال جواب دادن هستيم و حل شبهات دينی تبديل به مهمترين
فعاليتهای جامعه دينی شده است.
به نظر میرسد بهتر است صحنه را عوض كنيم و كمی
به بيان بیپيرايه دين بپردازيم و از ملغمههای تركيبی در نهايت معلوم نمیشود
حرف اصلی كجاست پرهيز كنيم.
وی گفت: دقيقاً مثل طبيعت است. طبيعت ِ دستكاری
شده و مصنوعی، كار طبيعت بكر را نمیكند. در مورد امر دينی هم فرد میخواهد يك
«امر دينی ناب» بيايد تا از شراب آن مست شود. بايد دقت شود كه امر دينی را با
چه منطقی به فضای مجازی وارد میكنيم كه ذرهای غفلت ممكن است به جای آرامش و
آسايش دينی، اثری معكوس بگذارد و «دين ِ صنعتی شده»ی ِ جديد، خستهكننده باشد
و ناآرامی ايجاد كند.
توسعه «قدرت انتخاب»
دكتر عاملی جهان ارتباطات جديد را جهان توسعه
«قدرت انتخاب» توصيف كرد و ادامه داد: انتخابها متكثر شدهاست «انتخاب برتر»
بايد توليد شود كه فرد به سراغ آن برود .تفاوتی در ديد ساختارگراها و
انعكاسگراها است. انعكاس گراها میگويند گُل گُل است و گِل گِل. گُل دلربايی
میكند و جذب میكند.
اما از اين نكته نبايد غافل شد كه «بازنمايی» نيز
قدرتمند است. با زاويه ديد و نحوه بيان میتوان بر انتخاب اثر گذار بود. اراده
فرد نبايد ناديده گرفته شود و آنها را بی اراده فرض كرد؛ «الگوی برتر» ارائه
شود و قدرت انتخاب را هم بر عهده فرد گذاشت. وقتی «خير» را به زور به فردی
بدهيد از آن فرار میكند ولی وقتی آزادانه در معرض «خير» قرار گيرد خود به خود
سمت آن كشيدهمیشود.
غفلت از اراده و عمل خودآگاه
اين مدرس گروه ارتباطات دانشگاه تهران در ادامه
گفت: بازنمايی توأم با فريب، دورانی دارد و وقتی برملا می شود شكست میخورد،
چرا كه ارزشی برای شعور فرد قائل نمیشود و قصد فريب دارد.
سياستی كه از اراده و عمل خودآگاه غفلت میكند در
كوتاه مدت جواب می دهد چرا كه تنها جزئی از واقعيت را نشان میدهد ولی در
بلندمدت اينگونه نيست وقتی بفهمند كه اين واقعيت نيست اثر معكوس میگذارد.
شوروی با همه عظمت زمين میخورد چرا كه ناخودآگاه
افراد را نشانه گرفته بود. «اغراق» اثر منفی دارد، نبايد ناخودآگاه فرد را
مخاطب قرار دهيم با بيان واقعيت بايد با خودآگاه فرد رو به رو شد. رسانه ناظر
بر فكر و خودآگاه مخاطب، موفقتر از، رسانهی تودهوار ناظر بر ناخودآگاه و
هيجانهای اجتماعی است.
دكتر عاملی تصريح كرد: زمانی روشنفكران دينی
برای اينكه بگويند دين خوب است دست به اثبات علمی دين میزدند. با استفاده از
قوانين آزمايشگاهی علوم تجربی، و تطبيق آن با يافتههای دينی، حقانيت دين را
اثبات میكردند.
در اين نگاه از ابطالپذيری قوانين تجربی غفلت
میشد و ناخواسته يافتههای دينی را نيز در معرض اين ابطالپذيری قرار میدادند
هنوز هم میدهند. در واقع از اين معنای بزرگ غفلت میشد كه دين محصول يك حكيم
متعالی است كه اشراف كامل به همه عالم دارد و ناگفتهها و نافهميدههای بسياری
در بيان دينی وجود دارد كه بلوغ حكمت انسان را طلب میكند و منطق خاص خود را
دارد. بنابراين لازم است در ورود به فضای مجازی نيز متوجه باشيم كه ما چه
مسئوليتی را برای بيان دين بر عهده داريم.
http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=4742
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت   توسط مدیر نشریه
|
زندگينامه :
فردريك ويلهيم نيچه در سال 1844 در شهر روكن از ايالت زاكسن آلمان به دنيا آمد و در
رشته الهيات تحصيل كرد ولي آن را ترك و به مطالعه زبانهاي كهن روي آورد و در سن 25
سالگي به عنوان استاد زبانشناسي زبانهاي كهن و استاد فلسفه كلاسيك در دانشگاه
بازل مشغول بكار شد و دوستي با واگنر موسيقيدان تأثير عميقي بر شخصيت او گذاشت0
تجليل از واگنر ستايش از (ابر مرد) بود اما هنگامي كه واگنر از در دوستي با مسيحيت
و دين در آمد دوستي با او را ترك كرد و او را به شديدترين وجه مورد انتقال قرار
داد0
وي در سال 1889 تعادل فكري خويش را از دست داد و يازده سال بقيه عمرش را در حالت
جنون گذراند و خواهرش پرستار او بود0
افكار و سخنان نيچه :
نيچه سخنان و حرفهايي را زده است كه خلاف آن چيزي است كه جامعه و مردم آن را در
تبادلات اجتماعي دريافتهاند البته اگر سخنان نيچه در باب بحثهاي فلسفي پيچيده بود
كه در محافل فيلسوفان مطرح ميشد شايد جاي تعجب نبود لكن او سخناني بسيار عاميانه
را كه با فرهنگ مردم و منشهاي مردم سرستيز داشت بر زبان جاري كرده است او اين
سخنان را بسيار شاعرانه و قدرتمند گفته است بطوري كه تأثيرش را گذاشته و كتابهاي او
از پر فروشترين كتابها گرديده است و انديشهاش به بحث گذاشته ميشود0
او در مورد سقراط حكيم بزرگ يونان و معلم اخلاق گفته است كه (سقراط يك سوء تفاهم
بود) و همچنين در مورد دين مسيحيت نيز كه به طرز افراطي از آموزههاي اخلاقي سرشار
است ميگويد كه (مسيحيت يك سوء تفاهم بود)0
در مورد خداوند كه داستايوسكي ميگويد اگر خداوند نباشد هر كاري مجاز ميشود نيچه
گفته است كه (خدا مرده است) 0 او در مورد خود گفته است كه (من انسان نيستم من
ديناميتم) 0
عقايد اخلاقي :
نيچه مدعي است كه رانده شدن روحيه ديونيزوسي (يكي از خدايان يونان كه مظهر شراب
مهمان دوستي و واگذاردن زندگي بود) از سوي روحيه آپولوني (يكي از خدايان يونان كه
مظهر كرامت و حرمت و با انديشههايي چون خودت را بشناس و يا از حد و مرزت فراتر
نرو) علت انحطاط فرهنگ و تمدن يوناني بوده او معتقد بود كه انحطاط فرهنگ يوناني ـ
غربي را بهتر از هر جاي ديگر ميتوان در روحيه فلسفي مغرب زمين خواند0
نيچه نخست تحت لواي زرتشت حكيم پارسي با اين طرز تفكر مبارزه كرد و « چنين گفت
زرتشت » را در اين رابطه نوشت0او برآمدن انسان جديدي را كه همان (ابر مرد) است
اعلام ميكند0
نيچه در قبال اخلاق سنتي موضعي كاملاً مخالف اختيار كرد و گفته است كه « مجموعه
اخلاق نيك خواهانه يك سوء تفاهم بود » از نظر او اينكه انسان بايد انسانيتش را به
معناي تام و تمام در خود محقق سازد و اينكه « رسد آدمي به جايي كه به جز خدا نباشد
» و اينكه انسان بايد اراده و فهم خود را در چارچوب يك زندگي نيك شكوفا كند و در
هماهنگي با طبيعت و انسانهاي ديگر و خود از عقل و يا از ساير منابع انديشه مثل وحي
كمك بگيرد همه و همه يك خطاي بزرگ است0 از منظر نيچه انسان زماني كامل و سعادتمند
است كه (فراسوي نيك و بد) زندگي كنند0
نيچه اخلاق را از منظر طبقاتي ميبيند همان گونه كه ماركس اقتصاد و جامعه را از اين
منظر ديده است0
نيچه اخلاق را نه زاينده فرهنگ جامعه و نه احساسات فرد ميداند0 نه نسبيگرائي
فرهنگي را ميپذيرد و نه احساس گرائي را0
او انسانها را به دو طبقه تقسيم ميكند طبقه سروران و بردگان كه هر كدام از اين
طبقه اخلاق خاص خود را دارند0 نزد سروران مفاهيم (نيك ـ بد) همرديف مفاهيم (ادب و
بيحرمتي) است0 اين طبقه رفتارها و اخلاقيات كه با ترس و يا همدردي مترادف هستند را
بد ميخوانند و رفتار و اخلاق غرورآميز ـ برتر ـ سرورمابانه ـ خوب هستند0
اين گروه بر توان و قواي خود اعتماد ميورزند و درصد ارضاي آرزوها و تمنيات خود بر
ميآيند و بطور طبيعي عليه انسانهاي فرودست خصومت ميورزند و فروتني و گذشت را به
مسخره ميگيرند0
طبقه بردگان ، اخلاق ، گرايشات و آرزوهاي سروران را محكوم ميكنند0 در اين طبقه
همچنان كه قدرت و جاهطلبي طبقه سروران بد و ضد اخلاق تلقي ميگردد خصلتهاي بردگان
اخلاقي خوب توصيف ميشود در حقيقت چون بايد از سروران تبعيت كنند و فرمانبردار
باشند در نظر آنان فرمانبرداري ، اخلاق خوبي است و غرور اخلاقي بد و همچنين در اين
رابطه صبر ، مهرباني ، برادري ، هم زيستي ، محبت فضيلت محسوب مي شود0
نظام اخلاقي نيچه برآمده از تصور او از انسان است از اينكه انسان هنگامي به مقام
انسانيت نائل ميشود كه قابليتهاي انساني خود را با عقل و اراده محقق سازد از نظر
او كاريكاتوري از (ابرمرد) و از زندگي است0 از نظر او انسان هنگامي مجال و فرصت
شكوفاشدن دارد كه بتواند هر گونه مقاومتي را در هم بشكند و از خود ابر مرد بسازد او
معتقد است كه مراقبت و اعمال تحكم بر اراده و فهم (اراده بر قدرت) ، يعني موتور
زندگي را محدود ميسازد0 انسان هنگامي سرور خواهد بود كه خود را در درياي جاويدان
زندگي در اندازد و با او پيش رود0
نگاه انتقادي :
نيچه نه تنها خدا را بلكه انسان را نفي كرده است آن هم با تندترين جملات كه تاكنون
هيچ كس جرئت ابراز آن را نداشت0 نه تنها انسان را فاقد بعد روحاني ميدانست بلكه
عقل او را مورد انكار قرار داد0
او انسان را حيواني ددمنش توصيف ميكند و چنين است كه بسياري از مخالفان نيچه در
فلسفه او زمينههايي براي پرورش افكار مستبدانه و جنون آميز (رايش سوم) يافتهاند و
غالباً برتري نژادي ژرمنها را با ابر مردي كه نيچه از آن سخن گفته مرتبط ميدانند0
اما اين نيز واقعيت است كه نيچه نژاد آلماني را نكوهش كرده است0
در فلسفه او پس از نفي خدا و روح انسان ديگر چه چيز باقي ميماند ؟ احتمالاً هيچ و
همان نيست انگاري كه نيچه به آن رسيده است0
فهم غلط نيچه از دين و خدا و انسان ، (ابرمرد) او را به (ابر امردي) كه به نيهيلسم
ميانجامد تبديل كرده است هر چند برخي اين ابرمرد را (رايش سوم) و برخي (داوينچي)
ميدانند0
مقايسه نظام اخلاقي نيچه :
در صورتي كه نظام اخلاقي نيچه را با نظام اخلاق ديني مقايسه كنيم به نتايج جالب
توجه ميرسيم0 ابر مرد نيچه را با لباس مذهب و دين در نظام اخلاق ديني فراوان
داريم0 در حاليكه نيچه به بيراهه ميرود و بدنبال آن در نظام غير ديني و حتي ضد
ديني است0
البته منصور حلاج عارف بزرگ قرن سوم از ديدگاه ماركسيستها ابرمردي است كه از
(خودآئي) به (خدائي) رسيده است و خود را خدا ميداند البته شطحيات او نيز مترادف با
سخنان نيچه است0
اما در مكتـب اسلام حضرت علي (ع) انسان كاملـي است و مترادف « ابر مرد » 0 او كسي
است كه براساس آرزوي نيچه فراتر از نيك و بد ميانديشيد0 او كسي است كه در نماز خود
انگشتري يادگار رسول خدا را به گدا ميدهد و در جنگ صفين بر عليه آنان كه قرآن را
سرنيزه ميكند و قرآن را به داوري ميطلبد به ياران خود ميگويد : كه قرآن ناطق منم
، اينها پاورق پارهاي بيش نيستند و در جنگ خندق در نبرد تن به تن با عمر بن عبدود
وقتي كه خواست سر او را از تن جدا كند و او آب دهان انداخت لحظهاي درنگ كرد كه
مباداً اين كشتن او از سر انتقام و هواي نفس باشد0از اين نمونهها در مكتب اسلام
فراوان هستند اما ماحصل كلام اينكه بنظر ميرسد كه ابر مرد نيچه همان انسان خليفه
الله مكاتب ديني باشد0
نتيجه :
با بررسي افكار نيچه مشخص ميگردد كه او بدنبال الگوئي از انسان است كه ابر مرد
باشد و فراتر از نيك و بد بينديشد : حضرت علي (ع) ميفرمايد كه برخي خدا را به طمع
بهشت عبادت ميكنند و اين عبادت تاجران است و برخي به خاطر ترس از جهنم عبادت
ميكنند كه اين عبادت بردگان است من خدا را بخاطر محبت او و بخاطر خداوندي او عبادت
ميكنم 0 آيا مصداق اين سخنان انديشيدن فراتر از نيك و بد نيست ؟
اما اينكه نيچه چرا بدنيال الگوي خود در نظام غير ديني و ضد دين جستجو ميكند ؟
مسئوليت فيلسوفان و معتقدان به وحدانيت خداوند و معتقدان نظامها ديني را سنگينتر
ميكند0
آيا اين نظامها در گسترش افكار فلسفي خود كاستي داشتهاند ؟ آيا نيچه با اين افكار
و اين نظامها و اين شخصيتهاي ديني آشنا بوده است ؟
اينها همه پرسشهايي است كه متفكران اسلامي را به تلاشي دو چندان در اشاعه مباني
فلسفي و اخلاقي دين نه به عنوان گفتگوي تمدنها و نه به عنوان گفتگوي اديان بلكه به
عنوان (گفتگوي اخلاقها) براي يافتن منشور تفاهم ملل تحريك مينمايد0/
منابع : كتاب چنين گفت زرتشت ـ داوري اخلاقي ـ ترجمه دكتر احمدعلي حيدري ـ
مقالههاي اينترنت
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت   توسط مدیر نشریه
|
استاد شهيد مطهري در كتابهاي (فلسفه اخلاق) و نيز
كتاب (تعليم و تربيت اسلامي) درخصوص فلسفه اخلاق و نظريات مطرح در اين زمينه بحث و
گفتگو ميكند و نظرات انديشمندان درخصوص اخلاق را بشرح زير دستهبندي مينمايد :
1- نظريه كانت يا نظر وجدان اخلاقي – كارهاي اخلاقي توسط وجدان اخلاقي به انسان
الهام ميشود در حقيقت اين كارها جزء سرشت و فطرت انسان است و انسان را به كمال و
نه (سعادت) دعوت ميكند0
2- نظريه افلاطون – اخلاق يعني آنجا كه روح انسان حالتي پيدا ميكند كه خود روح
زيبا ميشود اگر كار زيباست به تبع روح زيباست – از نظر افلاطون پايه اخلاق (عدالت)
است و عدالت مساوي با (زيبائي)0
3- نظريه عاطفي (نظريه هندي) – كار اخلاقي كاري است كه از عاطفهاي عاليتر از
تمايلات فردي يعني عاطفه ، غير دوستي ، سرچشمه ميگيرد0
4- نظريه عاطفي و محبت (نظريه مسيحي) – كار اخلاقي
كاري عاطفي همراه با محبت است0
5- نظريه فلاسفه اسلامي ( نظريه اراده) – اين مكتب ملاك و معيار اخلاقي بودن را عقل
و اراده ميداند0
6- نظريه زيبائي معقول – امور اخلاقي في حد ذاته زيبائي دارد ، با عظمت و با جاذبه
و كشش است و حركت ايجاد ميكند و ستايش آفرين است0
7- نظريه عقل دورانديش – اين نظريه را ماديون مطرح كردهاند و راسل هم از آن دفاع
ميكند بر اساس آن انسان براي هر كار اخلاقي يك دورانديشي دارد و در نظر ميگيرد كه
منفعت براي او ايجاد ميكند و انجام ميدهد0
8- حسن و قبح ذاتي و عقلي – كارهاي اخلاقي بدليل حسن ذاتي كه دارد و عقل انسان حسن
ذاتي كارهاي اخلاقي و قبح ذاتي كارهاي ضد اخلاقي را درك ميكند ، به سوي آن متمايل
و يا از آن دوري ميجويد0
استاد مطهري در باب اين نظريه در صفحه 70 كتاب (تعليم و تربيت اسلامي) اضافه ميكند
كه : اين حرفي نيست كه صددرصد بتوان اثباتش كرد اگر چه اخلاق سقراطي بر اين مبناست
، مخصوصاً حسن و قبح ذاتي افعال كه خود حكما برايش چندان پايهاي قائل نيستند0
9- نظريه رضاي خدا – نظريه ديگري وجود دارد و آن اينكه اساساً اخلاق را برگردانيم
به اخلاق مذهبي و بگوئيم بقيه نظريهها همه فلسفي و علمي است0 اين نظريه معتقد است
كه فعل اخلاقي آن فعلي است كه هدف و انگيزهاش رضاي حق باشد (اين نظريه احتمالاً
همان نظريه امر و نهي الهي يا حسن و قبح شرعي است)
استاد مطهري نظر خويش را در مورد فلسفه اخلاق در كتابهاي فلسفه اخلاق و تعليم و
تربيت و بعنوان مجموع سخنرانيها ابراز داشتهاند و نظريهاي بنام (پرستش) را مطرح
كردهاند ايشان به تمام نظريات كه در جهان مطرح شده است ايراد گرفتهاند و آنها را
ناقص ميدانند اما گفتهاند اگر تمام نظريات با مبناي اعتقاد به خدا باشد ميتوان
آنها را پذيرفت0 بهرحال از مجموعه صحبتهاي استاد چنين برميآيد كه :
1- امور اخلاقي در چهارچوب نظام الهي معنا پيدا ميكند0
2- انجام امور اخلاقي افراد سكولار و غير خداپرست ، يك (عبادت و پرستش ناآگاهانه)
است0
3- از طريق آيات و روايات اثبات ميشود كه امور اخلاقي در (فطرت انسان) نهاده شده و
يا به او (الهام) شده و ميشود0
4- براساس (نظريه پرستش) ، انسان به حسب فطرت كارهاي اخلاقي را شريف و شرافتمندانه
ميداند0 (ص 126 كتاب فلسفه اخلاق)
آيات و رواياتي كه استاد مطهري بدان اشاره كرده است بطور خلاصه بشرح زير است :
1- با توجه به آيه « و اوحينا اليهم فعل الخيرات (سوره انبياء آيه 73) » كه تفسير
الميزان در باره آن گفته است : در اين آيه (افعلو) نيامده است كه به عنوان تكليف
شرعي معني شود بلكه فعل آمده كه معني جمله اين ميشود كه ما خود كار خير را به مردم
الهام كرديم0
2- وقتي آيه « تعاونوا علي البر و التقوا و لاتعاونوا علي الاثم و العدوان » نازل
شد مردي به نام وابصه نزد رسول اكرم (ص) آمد و گفت سئوالي دارم حضرت فرمود : من
بگويم سئوالت چيست ، گفت : بفرمائيد ، فرمودند آمدهاي كه (بر) و (تقوا) و (اثم) و
(عدوان) را برايت معنا كنم ، گفت : يا رسول الله بلي براي همين آمدهام ، نوشتهاند
كه پيامبر سه انگشت خود را جمع كرد و به سينه وابصه زدند و فرمودند يا وابصه از دل
خودت سئوال كن و از قلبت استفتا كن0
لازم بذكر است كه نظريه (پرستش) يا نظريه (فطرت) كه توسط استاد مطهري طرح شده است
در هيچ كدام از كتابهاي فلسفه اخلاق مطرح نبوده و اگر مشابهي براي اين نظريه بتوان
پيدا كرد احتمالاً همان (حسن و قبح الهي) است و اگر بتوان با نظريه (حسن و قبح
عقلي) مقايسه كرد آنگاه ميتوان گفت كه (عقل و فطرت) در اين دو نظريه بر هم منطبق
خواهند شد0
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت   توسط مدیر نشریه
|
سر
آغاز جشن ِ نوروز، روز نخست ماه فروردين (روز اورمزد) است و چون برخلاف
ساير جشنها برابری نام ماه و روز را به دوش نميكشد ، بر ساير
جشنهای ايران باستان برتری دارد. در مورد پيدايی اين جشن افسانههای
بسيار است ، اما آنچه به آن جنبهی راز وارگی ميبخشد ، آيينهای بسياری
است كه روزهای قبل و بعد از آن انجام ميگيرد. اگر نوروز هميشه و در همه
جا با هيجان و آشفتگی و درهم ريختگی آغاز ميشود ، حيرت انگيز نيست چرا كه
بينظمی يكی از مظاهر آن است. ايرانيان باستان ، نا آرامی را ريشهی
آرامش و پريشانی را اساس سامان ميدانستند و چه بسا كه در پارهای از
مراسم نوروزی ، آنها را به عمد بوجود مي آوردند ، چنان كه در رسم باز
گشت ِ مردگان (از 26 اسفند تا 5 فروردين) چون عقيده داشتند كه فروهرها يا
ارواح درگذشتگان باز ميگردند ، افرادی با صورتكهای سياه برای تمثيل در
كوچه و بازار به آمد و رفت ميپرداختند و بدينگونه فاصلهی ميان مرگ و
زندگی و هست و نيست را در هم ميريختند و قانون و نظم يك ساله را محو
ميكردند. باز ماندهی اين رسم ، آمدن حاجی فيروز يا آتش افروز بود كه تا
چند سال پيش نيز ادامه داشت.
از ديگر آشفتگيهای ساختگی ، رسم مير نوروزی ، يعنی جا به جا شدن ارباب و
بنده بود. در اين رسم به قصد تفريح كسی را از طبقههای پايين برای چند روز
يا چند ساعت به سلطانی بر ميگزيدند و سلطان موقت ? بر طبق قواعدی ? اگر
فرمانهای بيجا صادر ميكرد ، از مقام اميری بر كنار ميشد. حافظ نيز در
يكی از غزلياتش به حكومت ناپايدار مير نوروزی گوشهی چشمی دارد:
سخن در پرده ميگويم ، چو گل از غنچه بيرونای
كه بيش از چند روزی نيست حكم مير نوروزی.
خانه
تكانی هم به اين نكته اشاره دارد ؛ نخست درهم ريختگی ، سپس نظم و نظافت.
تمام خانه برای نظافت زير و رو ميشد. در بعضی از نقاط ايران رسم بود كه
حتا خانهها را رنگ آميزی ميكردند و اگر ميسر نميشد ، دست كم همان اتاقی
كه هفت سين را در آن ميچيدند ، سفيد ميشد. اثاثيهی كهنه را به دور
ميريختند و نو به جايش ميخريدند و در آن ميان شكستن كوزه را كه جايگاه
آلودگيها و اندوههای يك ساله بود واجب ميدانستند. ظرفهای مسين را به
رويگران ميسپردند. نقرهها را جلا ميدادند. گوشه و كنار خانه را از گرد
و غبار پاك ميكردند. فرش و گليمها را غاز تيرگيهای يك ساله ميزدودند و
بر آن باور بودند كه ارواح مردگان ، فروهرها (ريشهی كلمهی فروردين) در
اين روزها به خانه و كاشانهی خود باز ميگردند ، اگر خانه را تميز و
بستگان را شاد ببينند خوشحال ميشوند و برای باز ماندگان خود دعا
ميفرستند و اگر نه ، غمگين و افسرده باز ميگردند. از اين رو چند روز به
نوروز مانده در خانه مُشك و عنبر ميسوزاندند و شمع و چراغ ميافروختند.
در
بعضی نقاط ايران رسم است كه زنها شب آخرين جمعهی سال بهترين غذا را
ميپختند و بر گور درگذشتگان ميپاشيدند و روز پيش از نوروز را كه همان
عرفه يا علفه و يا به قولی بی بی حور باشد ، به خانهای كه در طول سال در
گذشتهای داشت به پُر سه ميرفتند و دعا ميفرستادند و ميگفتند كه برای
مرده عيد گرفته اند.
در گير و دار خانه تكانی و از 20 روز به روز عيد
مانده سبزه سبز ميكردند. ايرانيان باستان دانهها را كه عبارت بودند از
گندم ، جو ، برنج ، لوبيا ، عدس ، ارزن ، نخود ، كنجد ، باقلا ، كاجيله ،
ذرت ، و ماش به شمارهی هفت- نماد هفت امشاسپند - يا دوازده ? شمارهی
مقدس برجها ? در ستونهايی از خشت خام بر ميآوردند و باليدن هر يك را به
فال نيك ميگرفتند و بر آن بودند كه آن دانه در سال نو موجب بركت و باروری
خواهد بود. خانوادهها بطور معمول سه قاب از گندم و جو و ارزن به نماد
هومت (= انديشهی نيك) ، هوخت (= گفتار نيك) و هوو.رشت (كردار نيك) سبز
ميكردند و فروهر نياكان را موجب بالندگی و رشد آنها ميدانستند.
چهار
شنبه سوری كه از دو كلمهی چهارشنبه ? منظور آخرين چهارشنبهی سال ? و
سوری كه همان سوريك فارسی و به معنای سرخ باشد و در كل به معنای
چهارشنبهی سرخ ، مقدمهی جدی جشن نوروز بود. در ايران باستان بعضی از
وسايل جشن نوروز از قبيل آينه و كوزه و اسفند را به يقين شب چهارشنبه سوری
و از چهارشنبه بازار تهيه ميكردند. بازار در اين شب چراغانی و زيور بسته
و سرشار از هيجان و شادمانی بود و البته خريد هركدام هم آيين خاصی را
تدارك ميديد.
غروب هنگام بوتهها را به تعداد هفت يا سه (نماد سه
منش نيك) روی هم ميگذاشتند و خورشيد كه به تمامی پنهان ميشد ، آن را بر
ميافروختند تا آتش سر به فلك كشيده جانشين خورشيد شود. در بعضی نقاط
ايران برای شگون ، وسايل دور ريختنی خانه از قبيل پتو ، لحاف و لباسهای
كهنه را ميسوزاندند.
آتش ميتوانست در بيابانها و رهگذرها و يا بر
صحن و بام خانهها افروخته شود. وقتی آتش شعله ميكشيد از رويش ميپريدندو
ترانههايی كه در همهی آنها خواهش بركت و سلامت و بارآوری و پاكيزگی بود
، ميخواندند. آتش چهار شنبه سوری را خاموش نميكردند تا خودش خاكستر شود.
سپس خاكسترش را كه مقدس بود كسی جمع ميكرد و بی آنكه پشت سرش را نگاه كند
، سر ِ نخستين چهار راه ميريخت. در باز گشت در پاسخ اهل خانه كه
ميپرسيدند:
"كيست؟"
ميگفت: "منم."
- " از كجا ميآيي؟"
- "از عروسی... "
- "چه آوردهاي؟"
- "تندرستی..."
شال
اندازی از آداب چهارشنبه سوری بود. پس از مراسم آتش افروزی جوانان به بام
همسايگان و خويشان ميرفتند و از روی روزنهی بالای اتاق (روزنهی بخاری)
شال درازی را به درون ميانداختند. صاحب خانه ميبايست هديهای در شال
بگذارد. شهريار در بند 27 منظومهی حيدر بابا به آيين شال اندازی و در بند
28 به ارتباط شال اندازی با بركت خواهی و احترام به درگذشتگان به نحوی
شاعرانه اشاره دارد:
برگردان بند 27:
عيد بود و مرغ شب آواز ميخواند
دختر نامزد شده برای داماد ،
جوراب نقشين ميبافت...
و هر كس شال خود را از دريچهای آويزان ميكرد
وه... كه چه رسم زيبايی است ? رسم شال اندازی ?
هديه عيدی بستن به شال داماد...
برگردان بند 28
من هم گريه و زاری كردم و شالی خواستم
شالی گرفتم و فوراً بر كمر بستم
شتابان به طرف خانهی غلام (پسر خالهام) رفتم ،
و شال را آويزان كردم...
فاطمه خالهام جورابی به شال من بست
"خانم ننهام" را به ياد آورد و گريه كرد...
شهريار
در توضيح اين رسم ميگويد: "در آن سال مادر بزرگ من (خانم ننه) مرده بود.
ما هم نميبايست در مراسم عيد شركت ميكرديم ولی من بچه بودم ، با سماجت
شالی گرفتم و به پشت بام دويدم."
از ديگر مراسم چهارشنبه سوری فالگوش
بودو آن بيشتر مخصوص كسانی بود كه آرزويی داشتند. مانند دختران دم بخت يا
زنان در آرزوی فرزند. آنها سر چهار راهی كه نماد گذار از مشكل بود
ميايستادند و كليدی را كه نماد گشايش بود ، زير پا ميگذاشتند. نيت
ميكردند و به گوش ميايستادند و گفت و گوی اولين رهگذران را پاسخ نيت خود
ميدانستند. آنها در واقع از فروهرها ميخواستند كه بستگی كارشان را با
كليدی كه زير پا داشتند ، بگشايند.
قاشق زنی هم تمثيلی بود از پذيرايی از فروهرها... زيرا كه قاشق و ظرف مسين نشانهی خوراك و خوردن بود.
ايرانيان
باستان برای فروهرها بر بام خانه غذاهای گوناگون ميگذاشتند تا از اين
ميهمانان تازه رسيدهی آسمانی پذيرايی كنند و چون فروهرها پنهان و غير
محسوس اند ، كسانی هم كه برای قاشق زنی ميرفتند ، سعی ميكردند روی
بپوشانند و ناشناس بمانند و چون غذا و آجيل را مخصوص فروهر ميدانستند ،
دريافتشان را خوش يُمن ميپنداشتند.
اما اصيل ترين پيك نوروزی سفرهی
هفت سين بود كه به شمارهی هفت امشاسپند از عدد هفت مايه ميگرفت. دكتر
بهرام فره وشی در جهان فروری مبنای هفت سين را چيدن هفت سينی يا هفت قاب
بر خوان نوروزی ميداند كه به آن هفت سينی ميگفتند و بعدها با حذف (يای)
نسنت به صورت هفت سين در آمد. او عقيده دارد كه هنوز هم در بعضی از
روستاهای ايران اين سفره را ، سفرهی هفت سينی ميگويند. چيزهای روی سفره
عبارت بود از آب و سبزه ، نماد روشنايی و افزونی ، آتشدان ، نماد پايداری
نور و گرما كه بعدها به شمع و چراغ مبدل شد ، شير نماد نوزايی و رستاخيز
و تولد دوباره ، تخم مرغ نماد نژاد و نطفه ، آيينه نماد شفافيت و صفا ،
سنجد نماد دلدادگی و زايش و باروری ، سيب نماد رازوارگی عشق ، انار نماد
تقدس ، سكههای تازه ضرب نماد بركت و دارندگی ، ماهی نماد برج سپری شدهی
اسفند ، حوت (= ماهی) ، نارنج نماد گوی زمين ، گل بيد مشك كه گل ويژهی
اسفند ماه است ، نماد امشاسپند سپندار مز و گلاب كه باز ماندهی رسم
آبريزان يا آبپاشان است ( بر مبنای اشارهی ابو ريحان بيرونی چون در
زمستان انسان همجوار آتش است ، به دود و خاكستر آن آلوده ميشود و لذا آب
پاشيدن به يكد يگر نماد پاكيزگی از آن آلايش است. ) نان پخته شده از هفت
حبوب ، خرما ، پنير ، شكر ، بَرسَم (= شاخههايی از درخت مقدس انار ، بيد
، زيتون ، انجير در دستههای سه ، هفت يا دوازده تايی) و كتاب مقدس.
بعضی از مؤمنان مسلمان نوروز را مقارن با روز آغاز خلافت علی عليه السلام ميدانستند چنانكههاتف اصفهانی ميگويد:
نسيم صبح عنبر بيز شد ، بر تودهی غبرا
زمين سبز نسرين خيز شد چون گنبد خضرا
همايون روز نوروز است امروز و به فيروزی
بر اورنگ خلافت كرده شاه لافتی مأوا
بد
نيست اشاره شود كه در زمان شاهی ِ فتحعليشاه قاجار و به فرمان او دستور
داده بودند كه شاعران به جای مدح ، حقيقت گويی كنند. شاعری با تكيه بر اين
فرمان شعر زير را سرود و آن را در حضور شاه خواند و صلهی قابل توجهی هم
دريافت نمود !
مگر دارا و يا خسرو ست اين شاه
بدين جاه و بدين جاه و بدين جاه
ز كيخسرو بسی افتاده او پيش
بدين ريش و بدين ريش و بدين ريش
ز جاهش مُلك كيخسرو خراب است
ز ريشش ريشهی ايران در آب است
در پايان با آرزوی سالی خجسته با ترجمهی شعری از ابونواس شاعر اهوازی نوشتار را به انجام ميبريم:
مگر نميبينی كه ؛
خورشيد به برج بره
اندر شده
و اندازهی زمانه برابر گرديده؟
مگر نميبينی كه ؛
مرغان پس از زبان گرفتگی
به آواز خوانی پرداختهاند؟
مگر نميبينی كه ؛
زمين از پارچههای رنگين گياهان
جامه بر تن كرده؟
پس بر نوشدن زمانه
شاد كام ميباش...
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت   توسط مدیر نشریه
|