تبليغاتX
مجله الكترونيكي

مجله الكترونيكي

بانك اخبار و مقالات فارسي در حوزه هاي گوناگون علمي، پزشكي، سياست، آي تي و مذهبي و...

مسنجر بر روي موبايل

مسنجر در تلفن همراه شما:
می دانستید که دیگر برای اینکه مسنجرتان را چک کنید، نیازی به کامپیوتر ندارید؟ چون با مسنجر ایرانسل، به آسانی می توانید تنها با استفاده از خط ایرانسل خود هروقت بخواهید، مسنجرتان را در سایتهای مختلف چک کنید!
 

یک امکان فوق العاده با خط ایرانسل ...
MovaMessenger
با سرویس پیشرفته GPRS شما می توانید در سایت MovaMessenger اشتراک رایگان بگیرید و از طریق آن تمام مسنجرهای خود را به صورت همزمان چک کنید!
زمانی که برای اولین بار به MovaMessenger وارد شده و ثبت نام می کنید، نام کاربر و رمز ورود تمامی مسنجرهایتان را وارد کنید تا از آن پس، تنها با وارد شدن به این سایت، تمام پیام هایی را که به این مسنجرها ارسال می شوند دریافت کنید - بدون اینکه لازم باشد برای تک تک مسنجرهایتان رمز ورود و نام کاربر وارد کنید.

ویژگیهای MovaMessenger:
این سرویس به شما امکان می دهد تا بدون پرداخت هیچ هزینه ای بتوانید به تمامی مسنجرهایتان دسترسی داشته باشید. با MovaMessenger:
• به صورت همزمان به تمامی مسنجرهایتان دسترسی دارید و از آنها پیام دریافت می کنید!
• با MovaMessenger به MSN، Yahoo، AIM، ICQ، GTalk، QQ، Jabber دسترسی دارید!
• یکی از ویژگیهای خاص MovaMessenger امکان ارسال دیتا بصورت فشرده تر و در تنیجه کاهش ترافیک شبکه است. به علاوه، ارسال پیام با MovaMessenger، معمولاً هزینه کمتری نسبت به سرویس پیام کوتاه (SMS) دارد!
• نحوه کار کردن با MovaMessenger ساده است و بجز تنظیمات GPRS نیازی به تنظیمات خاصی ندارد!
• MovaMessenger به صورت خودکار زبان گوشی تلفن همراه شما را پیدا می کند و شما می توانید با زبان انتخابی گوشی خود با آن کار کنید!

 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط مدیر نشریه 

هجرت ؛ راه برون رفت از زشتي ها

هجرت ؛ راه برون رفت از زشتي ها


شأن نزول آيه هاي ۵۶ و ۵۷ سوره عنکبوت 

سرانجام پس از انتظار طولاني ، هجرت مسلمانان آغاز شد؛ هجرتي که پيامبر وعده داده بود و همه براي فرا رسيدن آن لحظه شماري مي کردند. مسلمانان بي پناه در فشار ، بيش از همه خوشحال بودند و به هم تبريک مي گفتند. پس از هجرت پيامبر، مسلمانان گروه گروه خود را به مدينه رساندند و به پيامبر پيوستند، ولي عده اي که اسير قوم و قبيله ، خانه و کاشانه شان بودند، نتوانستند از دل بستگي به زن و فرزند و دنيا چشم بپوشند. بنابر اين ، از تصميم گيري باز ماندند . يکي از بهانه هاي آنان اين بود که ما مي ترسيم از ديار خود بيرون رويم و به سبب جنگ با دشمن و يا گرسنگي بميريم. گذشته از اين مصيبت دوري از بستگان و شهر و ديار خود را چه کنيم؟ آنان از درک اين موضوع غافل بودند که هرگاه ايمان که تمام هستي معنوي يک مسلمان است ، در خطر حمله و نابودي قرار گيرد، براي گريز از اين وضعيت و حفظ ايمان و دينداري ، جز هجرت از سرزمين زشتي ها به دياري امن ، راه ديگري باقي نمي ماند.در اين جا آيه هاي ۵۶ و ۵۷ سوره عنکبوت نازل شد و به آنان دستور داد که از آن سرزمين هجرت کنند و به نگراني فراهم شدن رزق و روزي که مانع هجرت مي شود، توجه نکنند؛ چون جنبندگان از خوان نعمت الهي بهره مي برند و نبايد غم و اندوه به خود راه دهند. خداوند همچنين توصيه مي کند که از مرگ در غربت نهراسند. بديهي است مردان در ديار شرک دردناکتر است ، ولي مرگ، پايان زندگي نيست، بلکه آغاز يک زندگي جديد خواهد بود:اي بندگان من که ايمان آورده ايد، زمين من وسيع است . تنها مرا بپرستيد (و تسليم در برابر فشارهاي دشمنان نشويد ) ﴿ ۵۶ ﴾ هر انساني مرگ را مي چشد، سپس به سوي ما باز مي گردد . ﴿۵۷

روزي رساني قطعي شأن نزول آيه۶۰تا۶۲ سوره عنکبوت

«ابن عمير» از ياران پيامبر اکرم (ص) ،در نخلستاني که از آن خود او بود، خرماها را جمع آوري مي کرد. در همان حال از بالاي درخت ، پيامبر را ديد که از کنار باغ مي گذرد . خيلي دوست داشت آن حضرت به باغ او قدم نهد، او پذيرايي کند و باغ او نيز پربرکت شود ، ولي هيچ وقت اين فرصت پيش نيامده بود. بنابر اين ، فرصت را مناسب دانست و براي دعوت کردن از رسول خدا، از درخت پايين آمد و به سرعت خود را به پيامبر رساند. به او نزديک شد و سلام کرد. پيامبر نيز به او پاسخ گفت . رسول خدا به محض ورود ، از خرماهايي که بر زمين ريخته شده بود بر مي داشت و مي خورد. ابن عمير نيز ايستاده بود و به چهره پيامبر مي نگريست و از ورود پيامبر به باغش احساس شادماني مي کرد. ناگهان پيامبر از ابن عمير پرسيد: چرا خرما نمي خوري ؟ او که با ديدن رسول خدا ، ذوق زده شده بود و خود را سير مي ديد، گفت : اي رسول خدا ! ميل ندارم ، پيامبر در همان حال که خرما مي خورد فرمود: ولي چهار روز است که من غذايي نخورده ام . البته مي توانستم اراده کنم و از خدا همه چيز را بخواهم و حتّي به سلطنت کسري و قيصر دست يابم ، ولي اراده نکردم و نخواستم. حال عده اي از ترس رزق و روزي ، براي يک سال آينده نيز کالاي مورد نيازشان را انباشته مي کنند. اي ابن عمير ! تو درباره آنان چگونه مي انديشي ؟ پيامبر اکرم )ص) بي آنکه منتظر پاسخ ابن عمير بماند فرمود: آنان ايمان ضعيفي دارند. سپس فرمود: اي پسر عمير ! من به گنج دنيا دل نبسته ام و از شهوتها پيروي نمي کنم. اين را بدان که حتي درهم و ديناري نياندوخته ام و کالايي را احتکار نکرده ام. ابن عمير در حالي که محو جمال نوراني رسول خدا شده بود، تحت تأثير گفته هاي صادقانه پيامبر قرار گرفت. او با اين که تصميم داشت به محض جداشدن از پيامبر و خارج شدن از باغ ، مال خود را به مستمندان و نيازمندان انفاق و در اين راه از پيامبر پيروي کند، ولي نگران روزي خود بود و به اين سبب غمگين به نظر مي رسيد. او با خود مي انديشيد اگر من چنين روشي را در پيش بگيرم ، شايد زندگي بر من سخت بگذرد ، آن دو هنوز از باغ بيرون نيامده بودند که آيه هاي زير نازل شد و آن مرد را از نگراني بيرون آورد:

و چه بسيار جانداراني که نمي توانند متحمّل روزي خود شوند. خداست که آنان و شما را روزي مي دهد و اوست شنواي دانا ﴿۶۰ ﴾ و اگر از ايشان بپرسي ، چه کسي آسمانها و زمين را آفريده و خورشيد و ماه را (چنين ) رام کرده است حتماً خواهند گفت : الله .
پس چگونه (از حق ) باز گردانيده مي شوند؟ ﴿
۶۱ ﴾ خدا بر هر کس از بندگانش که بخواهد، روزي را گشاده مي گرداند و (يا) بر او تنگ مي سازد؛ زيرا خدا به هر چيزي داناست . ﴿۶۲

 

منبع: سایت سازمان صدا و سیما
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

حال بعضي از مؤمنان: شأن نزول آيه ۱۰ سوره عنکبوت و ۹۲ سوره نساء

حال بعضي از مؤمنان


شأن نزول آيه ۱۰ سوره عنکبوت و ۹۲ سوره نساء 

روزها سپري مي شد . هر روز که مي گذشت ، در تاريک خانه دل عده اي راه گم کرده و حيران ، دريچه هايي از هدايت باز مي شد. آنان ايمان مي آوردند و در دژ محکم و با صلابت مسلماني جاي مي گرفتند.در اين ميان « عيّاش» نيز از قافله رو پويان نور عقب نماند و در آن شرايط سخت و خفقان آور ، به پيامبر اکرم (ص) پيوست و ايمان آورد. تا مدتي ، تنها پيامبر از مسلمان شدنش با خبر بود. چون بستگان او به شدت با رسول خدا (ص) مخالف بودند و در دشمني با او از هيچ کوششي دريغ نمي کردند، او ايمان خود را آشکار نمي کرد. اطرافيان عياش اگر در ميان يکي از افراد اندک تمايلي به پيامبر مي ديدند، به سختي او را سرزنش مي کردند و اگر از وي نوميد مي شدند، او را از خود مي راندند. عياش براي حفظ ايمان خود و در امان ماندن از آزار و زخم زبان خويشان ، راه هجرت را برگزيد و با اجازه پيامبر ، راهي مدينه شد و به ديگر مهاجران پيوست. اين خبر بي درنگ در مکه پيچيد و مشرکان را نگران ساخت. مادر عياش که «اسما بنت مخرومه» نام داشت، بيش از ديگران غمگين شد ، به ويژه دو فرزند ديگر اين زن به نامهاي «ابوجهل» و «حرث» که برادران ناتني عياش بودند، نزد مادر ، عياش را سرزنش مي کردند و از ايمان آوردن او ناخرسند بودند. مادر بسيار بي تابي مي کرد و هجرت فرزند به مدينه و دوري او بر داغ دل مادر مي افزود . او خواب و خوراک نداشت و در بستر بيماري ، رو به مرگ بود .
ابوجهل و حرث که براي بازگرداندن عياش در پي بهانه اي بودند، وقتي شدت بيماري مادر را ديدند ، به سوي مدينه روانه شدندو به سرعت خود را به مدينه رساندند. آنان پس از پرس و جو ، برادر را يافتند و بي مقدمه، بيماري مادر را با او در ميان گذاشتند و گفتند اگر او به مکه باز نگردد ، مادر از غصه دقّ مي کند و مي ميرد.برادران از او خواستند که براي بازگشت سلامت مادر ، مدتي هر چند اندک، به وطن بازگردد. سخنان آن دو بر عياش اثر گذاشت و چون مادرش را دوست مي داشت، بدون کمترين مقاومتي پذيرفت، ولي چون از کفر و بي ديني برادران با خبر بود، از آنان قول گرفت که او را در عمل به باورهايش آزاد بگذارند. آن دو نيز به ظاهر موافقت کردند و هر سه نفر به قصد مکه حرکت کردند. مدينه را پشت سر گذاشتند و به مکان خلوتي رسيدند . هيچ کس در آن اطراف ديده نمي شد. بنابر اين ، فرصت را غنيمت شمردند و براي فرونشاندن کينه و حسادت ديرينه شان ، او را محکم با طناب بستند و به او تازيانه زدند تا اين که خودشان خسته شدند و او را با سر و صورتي خون آلود زير آفتاب رها کردند. هنگام رفتن، به او گفتند تنها در يک صورت به او کمک مي کنند و نجاتش مي دهند و آن اين که از آيين يکتاپرستي چشم بپوشد و آيين بت پرستي را چون گذشته در پيش گيرد. عياش نيز پذيرفت و از آيين اسلام برائت جست. با اين که او مي توانست با به کارگيري اصل تقيّه و پنهان کاري، به ظاهر به خواسته هاي آنان تن دهد، ولي در قلب همچنان به پيامبر اسلام (ص) وفادار بماند، ولي او چنين نکرد و به طور کلي ، از آيين اسلام دست برداشت. در اين جا آيه
۱۰ سوره عنکبوت نازل شد و چنين افرادي را که در زير شکنجه ، دينشان را رها مي کنند، نکوهش کرد:
از ميان مردم ، کساني هستند که مي گويند: به خدا ايمان آورده ايم و چون در (راه ) خدا آزار کشند، آزمايش مردم را مانند عذاب خدا قرار مي دهند و اگر از جانب پروردگارت ياري رسد، حتماً خواهند گفت : ما با شما بوديم. آيا خدا به آنچه در دلهاي جهانيان است ، داناتر نيست ؟ ﴿
۱۰ ﴾ پس از اين ماجراي غم انگيز ، عياش به همراه دو برادر خود راه مکه را در پيش گرفت. با وجود جدايي از اسلام و هم انديشه شدن با عقايد ابو جهل و حرث ، هم چنان آتش کينه و نفرت از آن دو در دلش شعله ور بود و خشونتهاي آنان را از ياد نمي برد
عياش با خود عهد بسته و قسم ياد کرده بود که در اولين فرصت ، از آن دو انتقام بگيرد و در خارج از حرم ، آنان را به قتل برساند، ولي سخني نمي گفت. هنگامي که مادرش را ديد ، او را در آغوش گرفت. مادر از ديدن او خوشحال شد و از روي گرداني فرزندش از اسلام، شادمان بود، ولي عياش روي خوش نشان نداد. ساعتي بعد، آنجا را ترک گفت و به سوي خانه خود رهسپار شد. وقتي از فشار اطرافيان کاسته شد و او احساس آرامش کرد، به فکر فرو رفت و به خود آمد. عشق به پيامبر لحظه اي او را آرام نمي گذاشت. دوست داشت همان لحظه پرواز کنان در مدينه فرود آيد و بار ديگر رخسار نوراني پيامبر را از نزديک ببيند. بسيار پشيمان بود. مي خواست که فرياد توبه برآورد، ولي مي ترسيد .چند روزي گذشت ديگر کسي مراقب او نبود، تا اين که غروب يک روز که سياهي شب رفته رفته همه جا را فرا مي گرفت، عياش در حالي که بقچه اي زير بغل داشت ، پنهاني از شهر مکه بيرون آمد و از مسيري ناشناخته، به سوي مدينه حرکت کرد. چند روز بعد مسلمانان مدينه ، او را در جمع خود ديدند و از او به گرمي استقبال کردند. حالا ديگر ايمانش محکم شده بود و همه جا در رکاب پيامبر حضورداشت. مدتها گذشت و عياش با زندگي جديد، گذشته را از ياد برد و ابو جهل و حرث را نيز فراموش کرد و ديگر به انتقال نمي انديشيد. در اين ميان ، برادرش حرث نيز در اثر آموزشهاي رهايي بخش اسلام مسلمان شد و براي بيعت با پيامبر به مدينه هجرت کرد. روزي به طور اتفاقي ، عياش ، برادرش ، حرث را ديد. حرث جلو رفت تا حال او را جويا شود و خواست عياش را در آغوش بگيرد، ولي عياش که از مسلمان شدن حرث بي خبر بود، شکنجه هاي برادر را به ياد آورد و آتش انتقام در دلش شعله ور شد. بي آنکه سخني بگويد و روي خوشي از خود نشان دهد، براي وفاي به سوگندش ، شمشير از غلاف بيرون کشيد و سينه برادر را دريد و او را در جا کشت. لحظه اي بعد، مسلمانان در اطرافش گرد آمدند و به سرزنش او پرداختند و عياش را از مسلمان شدن برادر خود باخبر ساختند.
عياش با شنيدن اين خبر ، تاب نياورد و بي حال شد و بر زمين افتاد. هنگامي که به هوش آمد، اشک ريزان نزد پيامبر اکرم (ص) رفت و جريان را گفت . اين بود که آيه
۹۲ سوره نساء نازل شد:
  و هيچ مؤمني را نسزد که مؤمني را جز به اشتباه ، بکشد و هر کس مؤمني را به اشتباه کشت، بايد مؤمني را آزاد و به خانواده او خون بها پرداخت کند، مگر اين که آنان گذشت کنند و اگر (مقتول ) از گروهي است که دشمنان شمايند و (خودِ) وي مؤمن است. (قاتل ) بايد بنده مؤمني را آزاد کند ( و پرداخت خون بها لازم نيست) . و اگر (مقتول) از گروهي است که ميان شما و ميان آنان پيماني است ، بايد به خانواده وي خون بها بپردازد و بنده مؤمني را آزاد کند و هر کس (بنده) نيافت، بايد دو ماه پياپي ، به عنوان توبه از خدا، روزه بدارد و خدا همواره داناي سنجيده کار است . ﴿۹۲

 

آغاز التقاط (شأن نزول آيه۵۱ سوره عنکبوت)

با فرارسيدن ظهر ، فرياد الله اکبر از مسجد طنين انداز شد. مسلمانان خود را به مسجد رساندند تا پشت سر پيامبر ، نماز را به جماعت به جاي آورند. نماز آن روز با شکوهتر از هميشه برگزار شد. آن روز عمر بن خطاب در مسجد ديده نمي شد. همه مي دانستند او هميشه در صف اول نماز مي ايستد. از اين رو، غيبت او نشان مي داد که اتفاق مهمي براي وي روي داده است. همه از هم مي پرسيدند و از حال او جويا مي شدند، ولي هيچکس از او خبر نداشت. ناگهان وي از راه رسيد و وارد صحن مسجد شد. نگاهها به او دوخته شد. همه منتظر بودند همگان را از اتفاق مهمي که برايش رخ داده است ، با خبر سازد. او از دور پيامبر را ديد و بي آنکه سخني بگويد، شتاب زده ، از ميان جمعيت خود را به نزديک پيامبر رساند. همه دانستند عمر بايد خبر جديدي آورده باشد، عده اي به هراس افتادند و گمان کردند که جنگي در پيش است که عمر اين گونه رفتار مي کند. گروهي نيز آنان را دلداري مي دادند و به آرامش و انتظار فرا مي خواندند. پس از چند لحظه ، عمر در حالي که نفسش به شماره افتاده بود ، به پيامبر سلام کرد و پيامبر نيز سلام او را پاسخ گفت : عمر با عجله نوشته اي را که در پارچه اي پيچيده شده بود، از زير بغل درآورد ، آن را باز کرد و خطاب به پيامبر گفت : اين نوشته را که مي بينيد ، از شخصي يهودي دريافت کرده ام ، با خواندن آن به مطلبهاي خوب و آموزنده آن پي بردم. مطلبهايي که تاکنون نشنيده و در جايي نديده بودم . اي رسول خدا ! اگر اجازه دهي، اين مطلبهاي شنيدني را که متن تورات است ، براي جمع بخوانم. پيامبر فرمود: اگر چنين است که مي گويي و از آيه هايي است که بر حضرت موسي (ع) نازل شده ، مي تواني آن را بخواني . عمر بدون توجه به متن تحريف شده تورات ، خواندن نوشته را آغاز کرد. پس از خواندن هر جمله ، رنگ چهره پيامبر دگرگون مي شد، ولي به روي خود نمي آورد. عمر با اين گمان که اين مطلبها، پيامبر را خوشحال مي کند، بي آنکه به چهره پيامبر بنگرد و در حالتهاي ايشان دقت کند، به خواندن ادامه مي داد، ولي ديگر مسلمانان ، به دگرگون شدن حال پيامبر اکرم (ص) پي بردند، ولي به احترام سکوت پيامبر، سخني نمي گفتند. تنها «عبدالله بن ثابت» ، خدمتگزار رسول خدا که نزديک عمر ايستاده بود، تاب نياورد و با اشاره اي ، عمر را متوجه کرد و گفت : واي بر تو ، بس کن. مگر ناراحتي پيامبر را نمي بيني؟ اين چه سخناني است که مي خواني؟ آن را رها کن . عمر نيز دست نگه داشت و سکوت اختيار کرد. در اين جا آيه ۵۱ سوره عنکبوت نازل شد :
آيا براي ايشان بس نيست که اين کتاب را که بر آنان خوانده مي شود، بر تو فرو فرستاديم؟ در حقيقت در اين (کار) براي مردمي که ايمان دارند، رحمت و يادآوري است. بگو : کافي است خدا ميان من و شما شاهد باشد آن چه را که در آسمانها و زمين است ، مي داند و آنان که به باطل گرويده و خدا را انکار کرده اند ، همان زيان کارانند ﴿
۵۱

 

منبع: سایت سازمان صدا و سیما
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  | 

ميزان الهي: شأن نزول آيه هاي ۱ تا ۳ سوره عنکبوت

ميزان الهي

 شأن نزول آيه هاي ۱ تا ۳ سوره عنکبوت 

مرد تازه مسلمان ، آرام و قرار نداشت . بي خواب و خوراک شده بود. کمتر سخن مي گفت و بيشتر فکر مي کرد ، گاهي از خانه بيرون مي رفت و کوچه پس کوچه هاي شهر مکه را قدم زنان مي پيمود. پس از مدتي ، زير سايه درختي مي نشست، به دوردستها مي نگريست و به فکر فرو مي رفت. دوستانش را به خاطر مي آورد و در غم دوري پيامبر (ص) اشک مي ريخت، چون در دل به او عشق مي ورزيد، پس از مسلمان شدنش هيچگاه از پيامبر جدا نشده بود و در همه سختي ها ، خود را شريک او مي دانست ، ولي حالا تحمل هجرت پيامبر از شهر براي او بسيار دشوار بود. به خانه هم که مي رسيد. گوشه اي مي نشست و عبادت مي کرد و با همسرش نيز سخن نمي گفت . همسرش که گويي همه چيز را مي دانست ، به او گفت : « بيش از اين غم و غصه به دل راه مده . تو هم هجرت کن . به مکه برو و به جمع ديگر مسلمانان بپيوند». ولي آن مرد نمي توانست غرور خود را زير پا بگذارد و از حقيقت دل بستگي هايش سخني بگويد. او به چشم مي ديد که مشرکان ، خانه و کاشانه و همه اموال مهاجران را مي ربايند و زن و فرزند آنان را آزار مي دهند، ولي بيش از همه ، به زن و فرزند و مال و ثروت خود مي انديشيد و از آوارگي ، فقر و بيچارگي و آزار و شکنجه اهل و عيال خود مي ترسيد.مرد هنگامي که با پافشاري همسرش روبرو شد، جز بازگويي واقعيت ، چاره اي نديد . او همه چيز را گفت و ترس و نگراني خود را نيز از سرنوشتي که پس از هجرت در انتظار آنان خواهد بود ، بر زبان آورد. سخن او که به پايان رسيد، همسر بردبارش بر خلاف انتظار ، او را به صبر و پايداري و تحمل دشواريها فرا خواند. در اين هنگام در خانه به صدا در آمد. يکي از دوستان مسلمانش بود. او نيز به مدينه هجرت نکرده بود و از ترس مشرکان ، با زن و فرزندش در مکه زندگي مي کرد. مرد نامه اي در دست داشت که از مدينه و از سوي دوستانش براي آنان فرستاده شده بود.آنان در نامه نوشته بودند: خداوند اقرار به ايمان را از شما نمي پذيرد، مگر اين که هجرت کنيد و به سوي ما بياييد.اين نامه به او و ديگر دوستانش قوّت قلب بخشيد . به يکباره ، ترسشان فرو ريخت و همه براي هجرت کردن مصمّم شدند و با توکل به خدا، از خانه و زندگي و زن و فرزند چشم پوشيدند و شبانگاه از شهر خارج شدند. هنوز راه زيادي نپيموده بودند که مشرکان متوجه شدند و پس از جست وجوي بسيار، آنان را يافتند. در نبردي خونين، شماري از مسلمانان کشته شدند، عده اي با گريختن از صحنه خود را به مدينه رساندند و برخي نيز تسليم شدند و به مکه بازگشتند.پس از اين رويداد ، آيه هاي زير نازل شد. اين آيه ها ، مسلمانان را به استقامت و پايمردي در برابر موج فشار دشمن تشويق مي کند و از امتحان الهي ، سخن به ميان مي آورد و به يادآوري اين حقيقت مي پردازد که امتحان ، يک سنت هميشگي و جاويدان الهي است که در امتهاي پيشين نيز ديده مي شود و بي شک بايد چنين باشد؛ زيرا در مقام ادعا ، ممکن است هر کسي خود را برترين مؤمن ، والاترين مجاهد و فداکارترين انسان معرفي کند، در حالي که بايد از راه آزمونهاي گوناگون درستي و ارزش اين ادعاها روشن شود. اين گونه است که مي توان به هماهنگي گفته ها با نيت هاي دروني پي برد؛ چون اين عالم مانند يک مزرعه است که در آن بايد نهال و بذرها ظاهر شود و جوانه ها از درون آنان پديد آيد. جوانه ها سر از خاک بردارند ، پرورش يابند، نهال کوچکي آرام رشد کند و سرانجام درختي تنومند و بارور شود و اين مسير، هرگز بدون آزمايش و امتحان ممکن نيست . از اين جا مي فهميم که آزمايشهاي الهي نه براي شناخت افراد، بلکه براي پرورش و شکوفايي استعدادهاست و اين چنين بود که آيه هاي ۱ تا ۳ سوره عنکبوت در حتمي بودن آزمايش انسانها نازل شد. الم آيا مردم گمان کردند به حال خود رها مي شوند و آزمايش نخواهند شد ؟ ! ما کساني را که پيش از آنان بودند، آزموديم ( و اينها را نيز امتحان مي کنيم) . بايد علم خدا درباره کساني که راست مي گويند و کساني که دروغ مي گويند، تحقق يابد. 

 

سزاوار تر بودن پيروي از خدا(شأن نزول آيه ۸ سوره عنکبوت)

«ام جميله» را همه مي شناختند؛ پيرزني بود کينه توز و حقه باز . هر روز ، با کلافي از نخ که با آن کلاه و جوراب مي بافت، کنار در خانه مي نشست و حرکات و رفتار رهگذران را مي پاييد. از نگاه و زبان تندش ، کسي در امان نبود. همه از او مي ناليدند و همسايه ها نيز به ستوه آمده بودند،ولي مي ترسيدند سخني بگويند ؛ چون پيرزن آبرويشان را بر باد مي داد.پشت سر همه حرف مي زد و نسبتهاي ناروا مي بست. شوهرش «ابي وقاص» نيز از بداخلاقي او به تنگ آمده و خسته شده بود. اين رفتار او به سبب پيري نبود ؛ زيرا از دوران جواني، چنين رفتار مي کرد . سخن چيني هاي او سبب دشمني مي شد؛ شماري را به جان هم مي انداخت و زن و شوهران بسياري را از هم جدا کرده بود. او از کساني بود که در دشمني با پيامبر به مشرکان پيوست. مشرکان هر شايعه اي را به وسيله او و به واسطه ديگر زنان خيلي زود در سطح شهر منتشر مي کردند و به مقصود خود مي رسيدند. او ايمان آورندگان به پيامبر را سخت نکوهش مي کرد، ولي با فرزندش « سعدبن وقاص» که به پيامبر ايمان آورده بود ، توان مقابله نداشت. سعد مي کوشيد مادر پيرش را به پذيرش اسلام متقاعد و گذشته بدش را جبران کند، ولي مادرش نمي پذيرفت و از فرزند خود مي خواست که پيامبر را رها کند. سعد با اين که به مادرش احترام مي گذاشت، ولي زير بار خواسته غير منطقي او نمي رفت. زن ، روزي فرزندش را نزد خود فرا خواند و به او گفت :سخن آخرم را به تو بگويم، من غذا نمي خورم و آب نمي آشامم و از گرماي تابستان و سرماي زمستان به جايي پناه نمي برم تا به حرف من گوش دهي و به خواسته ام جامه عمل بپوشاني. تو بايد آيين محمد صلي الله عليه و آله را رها کني و از او دور شوي و بر آيين پيشين باز گردي . سه روز به تو مهلت مي دهم . اگر به راهت ادامه دهي، نفرينت خواهم کرد.سعد با اين که مادرش را بسيار دوست مي داشت ، ولي به خواسته اش بي اعتنايي کرد و از پذيرش آن سر باز زد. مادر آن چنان که گفته بود تا سه روز از غذا خوردن خودداري کرد. در پايان روز دوم، سعد به مادرش رو کرد و گفت : مادرجان ! کارهاي تو در من تأثير نمي گذارد؛ چون من به دين خود پاي بندم و از آن دست برنمي دارم. روز سوم نيز به همان صورت گذشت. سعد وقتي مادر را به آن حال ديد. صبر از کف داد و با صداي بلند گفت : اي مادر ! خوب گوش کن. من به اسلام وفادار مي مانم و از آيين محمد (ص) جدا نمي شوم. حالا خودت در خوردن يا نخوردن غذا مختاري ، مادرش چون استواري او را در آيين مقدس اسلام ديد، دست از اعتصاب برداشت. سعد اين جريان را براي پيامبر بازگو کرد و آيه ۸ سوره عنکبوت نازل شد و تکليف مسلمانان را درباره پيوندهاي عاطفي و خويشاوندي به روشني بيان کرد . خداوند در اين آيه ، نخست انسان را به نيکي کردن به پدر و مادر سفارش مي کند و سپس براي اين که کسي تصور نکند که پيوند عاطفي مي تواند بر پيوند انسان با خدا و مسأله ايمان ، اثر بگذارد ، با يک استثناء ، مطلب را در اين زمينه روشن کرده و مي گويد در موضوع شرکت از آنان پيروي مکن، چون اين پيروي ناآگاهانه است. پس مخالفت با پدر و مار ، آن هنگام که تو را به شرکت دعوت مي کنند، سبب بدرفتاري با آنان نمي شود.

خداوند در آيه ۸ سوره عنکبوت مي فرمايد: و به انسان سفارش کرديم که به پدر و مادر خود نيکي کند، ولي اگر آنان با تو در کوشند تا چيزي را که بدان علم نداري ، با من شريک گرداني ، از ايشان اطاعت مکن ؛ زيرا سرانجامتان به سوي من است و شما را از حقيقت آنچه انجام مي داديد ، با خبر خواهم کرد.

منبع: سایت سازمان صدا و سیما
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط مدیر نشریه  |